بزرگش کردم؛

بزرگش کردم؛
عشقم را میگویم !
آنقدر بزرگ که از باورِ خودش هم خارج شده بود،
آنقدر بردمش بالا که دیگر دستِ خودم هم بهش نرسید،
او بزرگ و بزرگتر میشد،
و من کوچک و کوچک و کوچکتر، هرچقدر دست تکان میدادم،
انگار نه انگار ..
داد میزدم؛
"لعنتی، من خودم بزرگت کردم"،
صدایم نمیرسید که نمیرسید ..
من همه چیز را
یکجا از دست دادم ...
دیدگاه ها (۴)

زنها یا عاشقی نمی کنندیا اگر مرد ایده آلشان پیدا شدحرف دوست ...

روزی اگر نبودماز تمام دلتنگی های دنیا بپرس ...من, بعد تو ی...

یَـادِمـان بـاشَـد بِـه حُـرمـتِ نـاچـیـز تَـریـن لَـحـظـهِ ...

5 چیزی که همین الان باید متوقف کنید!1. راضی نگه داشتن همگان2...

پارت ۲۳:مبارزه(یوجین)از شدت سر دردی که داشتم مدام به موهام چ...

برده عمارت جئون

پارت چهار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط