#خورشیدوماه 🌙☀️

#خورشیدوماه 🌙☀️
part=1

توی ایستگاه اتوبوس نشسته بودم تا با اتوبوس برم دانشگاه، همش نگران بودم که نکنه روز اول دانشگاه دیر برسم، خیلی ترس داشتم، البته خب من کلا ادم عجول و استرسی هستم، اگه دو دقیقه دیر کنم دنیا برام جهنمه، اونم توی روز اول دانشگاه و اولین تجربه دانشجویی.
از بی حوصلگی شدید سرمو با گوشیم گرم کردم، غرق شدم توی گوشیم که یهو خانم سن بالایی صدام زد،

_دخترم، ببخشید این اتوبوسی که اومده خط چنده؟ من سواد ندارم نمیبینم

تا سرمو بالا اوردم دیدم خط اتوبوسیه که میره سمت دانشگاه

+واییی این اومد که حاج خانم این خط 100هستش

بعد از اینکه حرفم تموم شد دوییدم توی اتوبوس، کارت اتوبوسم رو برداشتم و یه دونه زدم، انقدر شلوغ بود که باید ایستاده میبودم تا خوده دانشگاه، از استرس زیاد به هر جایی نگا میکردم توی فکر فرو میرفتم، همش به این فکر میکردم روز اول دانشگاه چجوریه، اخه دیگه عین مدرسه نیست، دبیرستان و راهنمایی هم نیست، دانشگاه تعریف های زیادی داره و منم خیلی ازش شنیدم.
زیاد نمیدونستم باید کجا پیاده شم برای همین از یک خانمی پرسیدم:

+ببخشید خانم دانشگاه فرهنگیان شهید رجایی کجاست؟
_دوتا ایستگاه دیگه باید پیاده شی
+ممنون

بعد از سوالم توی اون شلوغیه اتوبوس هواسم بود که از دوتا ایستگاه رد نشم، شماردم و ایستگاه دوم پیاده شدم که دقیقا اون طرق خیابون دانشگاه رو دیدم، من رشته ام ادبیات علوم انسانی بود و رشته دانشگاهیمم دبیری ادبیات.
یواش یواش قدم برداشتم به سمت دانشگاه، کل بدنم حتس سلول هام میلرزید، استرسم وحشتناک بود، ولی مقاومت کردم، من دختری شجاعی ام ولی توی اینجور شرایط ها دست و پامو گم میکنم.
وازد دانشگاه شدم، حیاطش به اندازه ای بود که 200،300تا ماشین های باری توش جا میشد، دخترا و پسرا زیاد بودن، همه درحال رفتن به داخل، منم که از قبل ثبت نامم رو انجام داده بودم و شهریه هم داده بودم پس حرفی نبود و به راهم ادامه دادم رفتم داخل، فقط نمیدونستم که باید کدوم کلاس یا طبقه چندم برم، برای همون مجبور شدم برم دفتر مدیر.

+سلام خانم نوروزی صبحتون بخیر، بنده ایرانا امامی هستم میخواستم بدونم که کدوم کلاس و طبقه چندم باید برم؟
_سلام دخترم، شما چه رشته ای هستی؟
+دبیری ادبیات
_خببب،، شما باید برید طبقه دوم، روی در کلاسا نوشته شماره هارو نگاه کن شماره28کلاس شماست
+ممنون

بعد تشکر رفتم و داخل کلاس شدم، به خیال این بودم که کسی نباشه، اما همه بودن جز استاد
بدبختی اینجا بود دختر پسرا قاطی بودیم🤦🏻‍♀
اذیت بودم ازین موضوع، کلاسامون میز صندلی معمولی نداشت، ازین طبقه ای ها بود که تا بالا ادامه داشت و پله میخورد.
من دیدم که طبقه دوم میز خالیه، رفتم بالا و کنار یک دختری عین خودم نشستم، بدون هیچ حرفی، اما کلاسمون خیلی هم همه بود، همه باهم صحبت میکردن.
دیدگاه ها (۰)

#خورشیدوماه🌙☀️part=2من بدون هیچ صحبتی ایپدم رو که باید باهاش...

#خورشیدوماه🌙☀️part=3بعد از کلی خسته گی کلاسمون تموم شد، بلند...

کاس قسمت ماعم بشه😅

تصدق وجودت صالحی🥲🤍

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط