پارت

#پارت_۶
هیونجین بدون خداحافظی بلند شد و رفت بیرون. تو هم دیگه نتونستی تحمل کنی و رفتی دنبالش و دسشتو گرفتی و روشو به طرف خودت برگردوندی.
ا.ت: هیون... تو حالت خوبه؟
هیونجین: (با بغض) ا.ت.....
ا.ت: بیا بشین ببینم درست تعریف کن چیشده.
رفتین داخل و نشستین
ا.ت: خب بگو میشنوم
هیونجین: ا.ت....(با بغض) من میخام از گروه برم. کلن میخام خارج از شهر برم.
ا.ت:(تعجب و بغض) چ...چ...چی میگی تو خودت میفهمی چی میگی هااا؟
هیونجین: ا.ت... اونا بدون منم میتونن ادامه بدن
ناگهان اشکی از چشمات سرازیر شد. سرت رو پایین گرفته بودی. هیونجین متوجه شد. تو معمولا هیچ وقت گریه نمیکنی. برای همین هیونجین تعجب کرد.
هیونجین: هی تو..... گریه میکنی؟
با عصبانیت بهش نگاه کردیو گفتی: چرا باید گریه نکنم. نکنه حق اینم ندارم؟ هق.
هیونجین: یاااا تو چته؟
ا.ت: هی مرتیکه فک کردی هر موقع دلت خواست همینجوری بذاری و بری؟ اصلنم اینطوری نیس. بعدم کمی لحن صداتو پایین آوردی و گفتی: هیون... تو بهترین دوست منی...
میخاست حرف بزنه که تو ادامه دادی: اگه تو نبودی من هیچوقت نمیتونستم ازون جهنمی که خانوادم برام درست کرده بودن بیرون بیام. تو.. تو همیشه تو هر شرایطی کنارم بودی. هق...هق. اگه تو نبودی من هیچوقت با اعضا آشنا نمیشدم. اگه تو نبودی من هیچوقت خوشخال نمیشدم. این تویی که باعث شدی من واقعا بخندم. الانم همینجوری میخای بذاری و بری؟
هیونجین با دیدن اشکات بغضش گرفته بود. آروم نزدیکت شد و بغلت کرد.
هیونجین: ا.ت لطفا گریه نکن قول میدم زود زود بیام دیدنت
تو با این حرفش از بغلش در اومدی و مشت محکمی به بازوش زدی و با گریه گفتی: هی تو انگاری دلت کتک میخاد اگه بری منم دیگه باهات حرف نمیزنم و دیگه هیچوقت نمیبینمت
هیونجین: ولی...
حرفشو قطع کردی و دستاشو گرفتی و گفتی: هیون، لطفا... هر مشکلی داری تا وقتی حلش کنی من کنارتم. ولی.... لطفا منو تنها نذار. بعد این حرفت اشکات سرازیر شدن و هق هق کردنت از دفعه ی قبل بیشتر شد
هیونجین: ا.ت..... ا.ت!!! با توام لطفا گریه نکن.
اشکاتو پاک کردی و خیلی جدی گفتی: اگه تو بری من دیگه نه میبینمت نه باهات حرف میزنم. اصن... اصن باهات قطع ارتباط میکنم
هیونجین:😳😳😳😳😳
بعد هم بدون اینکه حرفی بزنی از باشگاه رفتی بیرون و سوار ماشینت شدی و رفتی.
هیونجین تنها موند. داشت به حرفایی که زدی فک میکرد. با لبخند آروم با خودش گفت: ینی انقد براش مهمم؟
《پرش زمانی_ظهر》
ویو ا.ت
توی خاب خیلی شیرینی بودم که با صدای زنگ در که پشت سر هم زده میشد بیدار شدم. با بی حوصلگی بلند شدم و رفتم تا درو باز کنم‌. رفتم درو باز کردم که دیدم اعضا همشون جلو در وایسادن.
لینو: به به خانومی بیدار شدن؟ میدونی ساعت چنده. تو مثلا بوکسوری تا لنگ ظهر خوابی.
تو در حالی که داشتی خمیازه میکشیدی گفتی: یاااا چیه مگه خب امروز تعطیلم بعدشم تو اصن میدونی من ساعت چند پامیشم؟
لینو: تا جایی که متوجه شدم تا لنگ ظهر
ا.ت: هه هه نمک من ساعت پنج صب بیدارم. تو میدونی آخرین بار کی مرخصی دادن بهم؟ فک کنم پنج ماه پیش بود با اجازت.
لینو: حالا هرچی.
سونگمینعلی داشت خودشو کنترل میکرد که نخنده. تو متوجه شدی و با عصبانیت گفتی: چته نیشت بازه ها؟
سونگمین: ا.ت چتریات دلمو برد.
ا.ت: مگه چشه
سونگمینعلی: خودت برو ببین
ا.ت: لینو گوشیتو بده ببینم
خودتو تو دوربین دیدی. چتریات یجوری بودن انگار برق گرفتی.
ا.ت: یاااا خب چیه مگه تازه از خاب پاشدم. نکنه تو دلت کتک میخاد؟
سونگمینعلی: باشه بابا شوخی کردم
فیلیکس که کلافه شده بود گفت: یاااا ا.ت خسته شدم بیا بریم دیگه
تو به لباست نگاهی انداختی. لباس خاب تنت بود. بعد روبه فیلیکس گفتی: تو مگه کوری لباس خواب تنمه نکنه توام دلت کتک میخاد؟
فیلیکس: دلت میاد منو بزنی؟ سان شاین🥺؟
ا.ت: اییی چشاتو اونجوری نکن. پس یکاری کنیم. شماها بیاین داخل من سریع حاضر میشم بعدشم میریم اوکی؟
چانگبین: هوفف ا.ت از دست تو
تو از جلوشون کنار رفتی تا بیان داخل. هیونجین داشت میومد داخل که به تو گفت: صبح بخیر ا.ت
تو هم چیزی نگفتی وچشاتو چپ کردیو خاستی بری که یهو......
ادامه دارد
دیدگاه ها (۰)

#پارت_۷چشاتو براش چپ کردیو میخاستی بری که دستتو گرفت و گفت: ...

🙃

هوراااااااا ممنونم ازتون ۵۰ تایی شدیمممم😭💖🎀

خب خب یکی از شما قنشنگا بهم پیام داد که بیشتر فیک بنویسمحتما...

بدون تو p2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط