من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست

من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست

مانند من آسیــمه سر و دربـدری نیست

 

بسیار برای تـو نـوشتم غم خود را

بسیار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست

 

یک عمر قفس بست مسیر نفسم را

حالا که دری هست مرا بال و پری نیست

 

حالا کـه مقدر شده آرام بگیرم

سیلاب مرا بـرده و از مـن اثری نیست

 

بگذار که درها همگی بسته بـمانـنـد

وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست

 

بگذار تبر بـر کمر شاخه بکوبد

وقتی که بهار آمد و او را ثمری نیست

 

تلخ است مرا بودن و تلـخ است مرا عمر

در شهر به جز مرگ متـاع دگری نیست




# عاشقانه ...
دیدگاه ها (۱)

باران گرفته بود که دیدم تو را عزیز!ترمز زدم کنار تو گفتم: کج...

حدّ پروازم نگاه توست بالم را نگیر سهمم از شادی تویی با اخم ح...

بس کن بخواب پنجره ای وا نمی شود         اهل دلی به فکر دل ما...

پاییز زیباتر میشود به شرطی کهبه اندازه ی تمام برگهای پاییزی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط