***

***

*

چو: «اشکالی نداره لارا.»

یون‌کیونگ: «خب دیگه دخترا، زود باشید وسایلتون رو جمع کنید.»

لارا: «چرا شما؟»

یون‌کیونگ: «یادته گفتیم با هم اومدیم، با هم برمی‌گردیم؟ ما هم سر حرفمون هستیم.»

میونگ: «درسته.»

لارا: «واقعاً نمی‌خواد... شما بمونید، من فقط می‌رم.»

چو: «نمیشه، بدون هم خوش نمی‌گذره.»

وسایلشون رو جمع کردن و زدن بیرون.

چو: «خداحافظ پسرا!»
یکی از اونا: «مواظب خودتون باشید.»
یون‌کیونگ: «باشه.»

شوگا: «لارا!»

نگاه همه چرخید سمت شوگا.

شوگا: «مواظب خودت باش.»

لارا: «باشه.»

شوگا: «دوباره می‌بینمت.»

جئون اومد وسط، چمدونِ لارا رو گرفت:
«خب دیگه لارا، بریم.»

لارا سوار ماشین جونگ‌کوک شد و دخترا هم سوار ماشین خودشون شدن. توی مسیر سکوت سنگینی حاکم بود تا اینکه جونگ‌کوک سر حرف رو باز کرد:

«خوش گذشت؟»

لارا: «اگه دیرتر می‌اومدی، آره.»

جونگ‌کوک: «سرِ حرفم می‌مونم، لارا خانم.»

لارا: «معلومه.»

جونگ‌کوک: «اونا کی بودن؟»

لارا: «کیا؟»

جونگ‌کوک: «پسرا! گفته بودی همه دخترید، پسرا از آسمون نازل شدن؟»

لارا: «دوستای قدیمی‌ان. بعد چند سال دیدمشون، پیشمون موندن.»

جونگ‌کوک: «دوست قدیمی؟»

لارا: «درسته.»

جونگ‌کوک: «اون پسره... به نظر نمی‌اومد به چشم یه دوست قدیمی بهت نگاه کنه.»

لارا: «کدومو می‌گی؟»

جونگ‌کوک: «اونی که آخر از همه ازت خداحافظی کرد.»

لارا: «آهان.»

جونگ‌کوک ادای لارا رو درآورد: «آهان! قضیه‌ش رو بگو.»

لارا: «اکسمه.»

جونگ‌کوک پا رو محکم کوبید روی ترمز و ماشین با جیغ ایستاد.

لارا: «هی! چیکار می‌کنی؟»

جونگ‌کوک: «تو الان چه زری زدی؟!»

لارا: «گفتی قضیه‌ش رو بگو، منم گفتم.»

جونگ‌کوک: «درست بگو ببینم!»

لارا نگاهش رو دوخت به بیرون:
«گفتم که، اکسمه. ولی مال ۵ سال پیشه. وقتی ۲۲۳ باهاش آشنا شدم، رابطه‌مون بیشتر از یه سال دووم نیاورد و جدا شدیم.»

برگشت سمت جونگ‌کوک:
«ببین منو، اگه جیمین از این قضیه چیزی بفهمه، از چشم تو می‌بینم، گفته باشم!»

جونگ‌کوک: «چرا نمی‌خوای چیزی بفهمه؟»

لارا: «روم یه کم حساسه، خودت هم می‌دونی اگه بفهمه عصبانی میشه. نمی‌خوام اذیتش کنم.»

جونگ‌کوک: «نگفتن که بدتره! آخرش می‌فهمه.»

لارا: «نه، نه، نه! جیمین چیزی نمی‌فهمه. غیر از تو و دخترا، کس دیگه‌ای نمی‌دونه. بهتون اعتماد دارم، مخصوصاً به تو.»

جونگ‌کوک: «چیزی نمی‌گم، خیالت راحت. ولی به‌جای جیمین که نمی‌دونه، من مواظبتم.»

گوشی لارا زنگ خورد. جواب داد:
«بله؟... نه چیزی نیست، نگران نباشید... بعداً می‌بینمتون.»

جونگ‌کوک: «کی بود؟»

لارا: «دخترا بودن. دیدن وایسادیم، نگران شدن.»

_روز بعد_

توی پذیرایی نشسته بود و زل زده بود به تلویزیون که صدای زنگ گوشیش حواسش رو پرت کرد.

لارا: «به به! یون‌سوک، چطوری؟»

یون‌سوک: «خوبم لارا، باید یه چیز مهم بهت بگم.»

لارا: «باشه، چیزی شده؟»

یون‌سوک: «شوگا بهم زنگ زد و شماره‌ت رو می‌خواد. بهش گفتم ازت می‌پرسم، بهش بدم؟»

لارا: «شوگا؟ برای چی شماره‌م رو می‌خواد؟ من که عوض نکردم... مثل اینکه شماره‌م رو پاک کرده. بهش نده، نیازی نیست. اگه دوباره زنگ زد، بگو کارش چیه؟ اگه مهم بود، بده.»

لایک =۱۵
کامنت =۱۰ (نظراتتون رو بگید)
ممنون


#چندشاتی_جونگکوک
#فیک_جونگکوک
#چندپارتی_جونگکوک***
جونگکوک #تصور جونگکوک #تکپارتی کوک#بی تی اس#bts#jungkook
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰**********************
دیدگاه ها (۸)

part بعد از چند ساعت گشت‌وگذار، برگشتن سمت کلبه. اما قبل از ...

part لارا از پله‌ها اومد پایین و چمدونش رو روی زمین گذاشت. گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط