پرونده ی باز

پرونده ی باز....؟
فصل1
p15

جیسو اشک ریخت، اما همون لحظه، صدای خیلی ضعیف لیسا از دور اومد:
«جیــسو؟ صدای منو داری؟ اگه داری، یه نشونه بده!»

جیسو از ترس و امید با هم فریاد زد:
«اینجــااام!! ولی دارم گم می‌شم!»

زمین لرزید.
درختا خم شدن.
و نور کمی از بالای جنگل ظاهر شد…
نور مثل یه پنجره‌ی باز بود.

جیسو دستشو برد بالا.
سایه‌ها از پشتش جیغ زدن:
«نه! نذار بره!»

اما جیسو تمام زورش رو جمع کرد و به سمت نور پرید—(جیسو سوپر وومن باشه؟ بتمن باشه؟ 😎😂😂)

[دنیای واقعی – هم‌زمان]

مداد روی دفتر ناگهان بلند شد و با شدت خورد وسط صفحه.
نور سفید داخل اتاق جیسو پخش شد.
جنی فریاد زد:
«همینه! داره برمی‌گرده!»

اما اما اما—
نور یهو قرمز شد.
صفحه‌ی لپ‌تاپ جیغ دیجیتالی کشید:

**«تداخل شناسایی شد.
نفوذ غیرمجاز.
شروع دفاع سیستم.»**

لیسا داد زد:
«نه نه نه… صبر کن! هنوز بیرون نیومده!»

دفتر نقاشی با شدت بسته شد.
هوا سرد شد.
نفس‌های همه بخار شد.

و روی دیوار، نوشته‌ی جدیدی ظاهر شد:

«اگر جیسو را می‌خواهید…
باید وارد شوید.»

رزی زیر لب گفت:
«وارد… کجا؟»

نور لپ‌تاپ تغییر کرد.
تصویر جنگلی که جیسو داخلش گیر افتاده بود روی صفحه ظاهر شد.
اما این‌بار، پایینش یه پیام:

«ورود با ریسک مرگ.
2نفر مجاز.
۱ نفر باید بماند.»

لیسا آهسته گفت:
«یعنی… یکی‌مون باید بیرون بمونه.»

جنی به بچه‌ها نگاه کرد.
«من بیرون می‌مونم. بدنم هنوز ضعیفه. و… من یه بار برگشتم. شاید لازم بشه از بیرون کنترل کنم.»

رزی گفت:
«پس… ما دوتا وارد می‌شیم.»

لیسا به صفحه خیره شد.
«جیسو… فقط سه دقیقه وقت داره.»

رزی گفت:
«پس باید عجله کنیم. آماده‌ای؟»

لیسا سر تکون دادن.

صفحه‌ی لپ‌تاپ شمارش معکوس زد:
۳…
۲…
۱…

و همه چی خاموش شد.
لیسا و رزی، در میان شاخ و برگ‌های خشن و تاریک، با دل‌های تپانچه می‌دویدند.
نفس‌های سنگین، صدای قدم‌هایشان در زیر زوزه باد و خشخش برگ‌ها گم می‌شد.
در آن اتاق مرموز، زمان به کندی می‌گذشت؛ هر ثانیه، انگار عمری بود.

نور لپ‌تاپ نشان می‌داد: ۳ دقیقه باقی است.
لیسا به زبانه‌های پنجره، نگاه می‌کرد و گفت:
«حافظه‌دار، باید سریع کار کنیم. اگر سیستم در اینجا موفق بشه، جیسو رو دیگه نمی‌تونیم ببینیم.»

رزی نفس‌نفس می‌زد:
«یه راه داریم. باید از این مسیر برگردیم… ولی باید راه ورود و خروج رو پیدا کنیم. این‌جا یه نقشه نیست، فقط این تصویر…»

درست در همان لحظه، سایه‌ای درخت، حرکت کرد.
یک نگاه ترسناک، پر از کدها و نمادهای عجیب، خودش رو به سمت آن‌ها کشید.

لیسا با سرعت گفت:
«اینجا تله هست. حواسمون جمع باشه. هر چیزی پیام داره!»
[فضای جنگلی – داخل کانال سون]

جیسو، در میان درختان خمیده، می‌دوید.
پاهایش سست شده بود، و احساس می‌کرد که راهی بی‌پایان است.
صدای سایه‌ها و فریادهای درونی، فضا را پر کرده بود.

در مقابلش، درختان به شکل آدم‌هایی غم‌انگیز، زانو زده بودند.
یکی از آن‌ها، با صدای خشک و ترسناک گفت:
«باید تصمیم بگیری، جیسو. یا برمی‌گردی و رابطه‌ات رو با این دنیا قطع می‌کنی، یا… جایی که نمی‌دانی چیه رو وارد می‌شی.»

جیسو نفس عمیق کشید و نگاه کرد به گردنبند خونی‌اش.
دستانش شروع کرد به لرزیدن، اما نهایتش، تصمیم گرفت:
«من باید برم تو. نمی‌تونم بی‌تفاوت باشم. باید بزنم تو هدف…»

همزمان، در صفحه، پیام آمد:
«زمان در حال اتمام است. هر چه سریع‌تر وارد شو!»

[داخل دنیای واقعی — پلیس و تیم نجات]

در زوایای دیگری، پلیس‌ها و تیم‌های نجات، در حالت آماده‌باش بودند.
یک مأمور به گوشی‌اش نگاه می‌کرد؛
صدای تماس از یکی از خط‌های مشکوک، بلند شد.

«سیستم داره عملیاتی می‌کنه. باید هر چه سریع‌تر اقدام کنید.»

لیسا و رزی، در جنگل، ناچار بودن به تصمیمی حیاتی برسند.

لیسا سرش رو بالا گرفت و گفت:
«موقع نجات جیسو، باید به فکر عقب‌نشینی هم باشیم. نمی‌خوایم فریب سیستم رو بخوریم.»

رزی به سرعت گفت:
«می‌خوای وارد اون دنیای تاریک بشی؟»

لیسا جواب داد:
«بله… باید انقلابی کنیم، حتی اگر آخرش خودمون گیر بیایم.»


[داخل دنیای نقاشی نقطه‌نظره]

جیسو، لحظه‌ای ایستاد و در دل جنگل، زیر سایه‌های درختان، راه رو بر خودش هموار می‌کرد.
یک صدای مبهم، در گوشش گفت:
«شروع کن… یا از دست بده…»

در این برهه حساس، یک رنگ روشن در افق نمایان شد.
مثل یک دروازه نورانی، که هاله‌ای از امید داشت.


و این داستان ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

یکم استراحت تا ادامه ی فیک

چه میکند جیهوپ این برادر❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥قصد کش///تن مارو دار...

پرونده ی باز....؟ فصل1p14و از دور، صدای لیسا و رزی رو می‌شنی...

پرونده ی باز....؟ فصل1p13جنی نفس‌نفس می‌زد، چشم‌هاش انگار هن...

پرونده ی باز....؟فصل1p12 هوا هنوز کامل روشن نشده بود. اتاق س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط