پدر بزرگم یک باغ بزرگ سرسبز داره گیلان من واسه این ک دانش

پدر بزرگم یک باغ بزرگ سرسبز داره گیلان من واسه این ک دانشجوام مجبور شدم برم گیلان و بخاطره همین رفتم باغ پدربزرگم، شب اول یادمه پدربزرگم بهم گفت پسرم میری ببینی حیوونا در چه حالین منم چون تو فکر ترس نبودم رفتم طرف باغ از خونه چوبی بزرگ در اومدم صدای تق تق میومد انگار دارن به جایی ضربه میزنن کمی رفتم جلو تر مکان دام ها و طیور ها رو دیدم رفتم اول طرف مرغ خروس ها که خبری نبود بعد رفتم طرف گاو و گوسفند بازم خبری نبود خواستم بگردم خونه اتفاقی توجهم به درختی جلب شد که دیدم یک دختری تکیه داده و دستش رو زانوشه و سرشو محکم میکوبه به درخت اعتراف میکنم من دنبال دختری بودم برای دوستی بخاطره همین رفتم طرف دختره گفتم شاید غمگینه خواستم خودشیرینی کنم رفتم کنارش و بازم کار خودش رو انجام میداد راستی دختره بهش 18.19 ساله میخورد با لباس سفید و موهای برهنه، بهش گفتم دختر خانم چیزی شده؟ محل نداد بعد گفتم خانم با شما هستم دیدم توجهی نمیکنه زدم به پاش که سر زدن به درخت رو بیخیال شد و نگاهم کرد دختری رو دیدم خوشگل زیبارو و با چشمای خیس تو شب کاملا واضح بود اشکش هی با شدت سرازیر میشد و باز سرش رو انداخت زیر و ساکت شد بهش گفتم نترسین من کاریتون ندارم فقط میخوام ببینم چتونه؟ بهم با دست اشاره کرد که بشینم منم رفتم کنارش نشستم و گفتم حالا میگین چی شده؟ دیدم سرش گذاشت رو شونم و ارامش میگرفت منم گفتم ازش نپرسم بهتره چند دقیقه ای گذشت پدربزرگم منو صدا زد و بهم گفت هادی چرا اونجا نشستی چیزی نگفتم چون دختره سرش رو شونم بود گفتم شاید ناراحت شه، پدربزرگم طرفم اومد که خودمو جمع کردم گفتم شاید فکر بد بکنه اومد گفت چرا تنهایی اینجا نشستی؟ بهش گفتم تنها؟!! گفت اره تنهایی دیگه من از جام بلند شدم و دختره رو ندیدم ترسیدم به پدر بزرگم گفتم بریم خونه بعدا براتون توضیح میدم، صبح شد پدربزرگم ازم سوال کرد چی شده بود؟ توضیح دادم براش اون جور که پدربزرگم میگفت اون دختره روح بچه ی یکی از اهالی روستاس که دوست پسرش رو تو همین باغ کشتن و اونم چندروز بعدش خودکشی کرد اونم رو به روی خودم ، گفتم چطور؟ میگفت بعد تشیع جنازه عشقش میخواسته بره ی سر به حیوون ها بزنه دختره رو میبینه که داره گریه میکنه پدربزرگمم ولش میکنه و حق رو بهش میده بعد چک کردن موقع برگشتن میبینه دختره خودش رو دار زده رو همون درخته...
دیدگاه ها (۱)

ســـَـلامَتےِ پِســــَــرےکــِـــه یـِہ عُمــْــر بَچــِـه ے...

حتمابخونید لطفا نخونده لایک نکنین ♡♡♡♡ دوتا عاشق با هم ازدوا...

گرگ به گله خیره مانده بودپرسیدم: مگر گرگ ها هم فکر می کنندگف...

نادرشاه و باغباننادر شاه در حال قدم زدن در باغش بود که باغبا...

عاشقم باش Part 30

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط