عشق در چشمانت

༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۴۰

صبحونه توی خنده و شوخی‌های ریز گذشت. مامان مدام برای کوک چای می‌ریخت و بابا هم هر بار یه سوال کوچیک می‌پرسید؛ از کارش، از خانواده‌ش، حتی از علایقش. کوک هم با آرامش جواب می‌داد و هر بار یه نگاه به من می‌نداخت، انگار مطمئن می‌شد من خوبم.

وقتی سفره جمع شد، بابام گفت:
— کوک، میای یه قدمی توی باغ بزنیم؟

قلبم تند شد. می‌دونستم این یعنی یه گفت‌وگوی جدی. کوک با همون لبخند مطمئنش بلند شد و با احترام سر تکون داد. دنبالشون تا دم در رفتم، اما بابام با مهربونی گفت:
— تو استراحت کن دخترم. ما زود برمی‌گردیم.

از پنجره اتاق، نگاهشون کردم. بابا دست‌هاشو پشت کمرش قفل کرده بود و کوک هم با فاصله‌ی کم کنارش راه می‌رفت. سکوتی کوتاه بینشون بود تا اینکه بابا شروع کرد:
— تو خیلی زود تونستی دلم رو به دست بیاری. ولی چیزی که برام مهمه اینه که ات خوشحال باشه.

کوک مکثی کرد، بعد جدی گفت:
— حق دارید، عمو. من هیچ قولی نمی‌دم جز این‌که همه تلاشم رو می‌کنم تا لبخندش هیچ‌وقت محو نشه.

بابام با نگاه نافذش خیره شد بهش:
— می‌دونی مسئولیت بزرگیه؟ دختر من شاید سختی‌های زیادی دیده باشه، اما قلبش هنوز ساده‌ست.

کوک نفس عمیقی کشید و گفت:
— به همین خاطر عاشقش شدم. چون حتی با همه سختی‌ها، هنوز خالصه. من می‌خوام تا آخر عمرم مراقب همین قلب ساده باشم.

یه لبخند گوشه‌ی لب بابام نشست. دستی روی شونه‌ی کوک گذاشت و گفت:
— امیدوارم همون‌قدر که الان مطمئن حرف می‌زنی، تا آخر هم پای قولت بمونی.

وقتی بابا و کوک از باغ برگشتن، نگاه بابام پر از آرامش بود. با دیدن اون نگاه، دلم گرم شد. همه‌چیز داشت درست پیش می‌رفت.

وقتی مامان و بابا مشغول حرف زدن شدن، یواشکی دست کوک رو گرفتم و آروم کشیدمش سمت اتاقم. با تعجب نگام کرد.
— بیب، کجا می‌بری منو؟
لبخند زدم و گفتم:
— فقط بیا، کارت دارم.

در اتاقو بستم. هنوز درست نچرخیده بود که کوک دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:
— اتاق تو… و من… تنها. این خطرناکه بیب.
خندیدم و با شیطنت گفتم:
— چرا؟ مگه می‌خوای کار خطرناک کنی؟
— من؟ نه… ولی تو داری دیوونه‌ترم می‌کنی.

پشتش رو به دیوار فشار دادم و با لبخند به چشم‌هاش خیره شدم.
— خب حالا نوبت منه دیوونه‌ت کنم.
صدای خنده‌ش پر شد توی اتاق. دستش روی گونه‌م نشست و آروم نوازش کرد.
— همین الانم دیوونه‌می. لازم نیست کاری کنی.

نگاهش جوری بود که قلبم لرزید. بی‌اختیار رفتم توی آغوشش. بوی عطرش، گرمای نفس‌هاش، همه‌چی منو آرام می‌کرد. سرمو روی سینه‌ش گذاشتم و گفتم:
— می‌دونی کوک… من خیلی وقتا فکر می‌کنم این همه خوشبختی واقعی نیست. می‌ترسم یهو از خواب بیدار شم.
بازومو محکم‌تر گرفت.
— پس بذار مطمئن بشی واقعیِ.

چونه‌مو بالا آورد، به چشمام نگاه کرد و لباشو گذاشت روی لبام. بوسه‌ش آروم شروع شد، اما کم‌کم عمیق‌تر شد. انگار همه عشق و حسش رو می‌ریخت توی اون لحظه.

وقتی جدا شدیم، نفس‌نفس می‌زدیم. با صدای گرفته‌ای گفت:
— حالا هنوز فکر می‌کنی خوابه؟
با خنده و اشک توی چشمام جواب دادم:
— نه… حالا مطمئنم که واقعی‌ترین چیز دنیاست.

اون لحظه فقط توی آغوش هم بودیم. بی‌هیچ حرفی، فقط با قلب‌هامون حرف می‌زدیم.
دیدگاه ها (۳)

:༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۴۱از اتاق که بیرون اومدیم، هنوز گرمای...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۴۳از صبح دلشوره عجیبی داشتم. کوک چند ب...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۳۹ساعت نزدیک دو شب بود، روی تخت خوابید...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۳۸وقتی ماشین رو جلوی عمارت نگه داشتم، ...

سرزمین باشکوه نگهبان آتش

𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 ¹⁰ ( یک هفته بعد ) « ویو سوجین » سو...

چندشاتی جونگکوک(پارت۳)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط