part
𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::
part¹⁹"
انگار داشت بچه ای رو گول میزد.
سرش رو اورد بالا..
با چشم تو چشم شدن باهاش لال شد..حرکتی نمیتونست بکنه که نگاهشو بر داره..
بدن هاشون بهم نزدیکتر..
ا.ت:کی برمیگرده؟
جونگکوک:نمیدونم..ولی تا اونموقع پیشه منی..
دستش رو اورد بالا و کشید روی موهای سیاه نرمش..
دستش رو اروم روی موهاش میکشید..و لمسش میکرد..
لال شده بود..کسی بود که تاحالا دستی بهش نخورده بود..
حساس و عصبی میشد..ولی در مقابل اون انگار فلج بود..
خودشم دلیلش رو نمیدونست..مغزش دستوری نمیداد..فقط به چشم هاش خیره بود..
دستش رو میبرد پایین موهاش که رسید به کمرش..
کمر باریکش رو گرفت و به خودش نزدیک کرد..
فاصلشون شده بود ۱ سانتی متر..
جونگکوک:میتونی بچه ی خوبی باشی؟
صداش خمار بود..و بمب..!
دستش رو روی رون های نرم و کوچیکش حس کرد..
بدنش لرزید و مور مورش شد..
.و وقتی دوباره دست هاش رو حس کرد به خودش اومد..
دستش رو گذاشت روی سینه هاش و از خودش دورش کرد..
ا.ت:شب بخیر..!
سریع به سمت راه پله ها رفت..
نفس بزور میکشید..چطور گذاشت بهش دست بزنه..
وارد اتاقش شدو درو بست..پشت در نشست..
ضربان قلبش روی ۱۰۰۰ بود..
از خودش متنفر شد..
ا.ت:امشب..از اینجا میرم.
ویو جونگکوک"
به رفتنش خیره شد..نا خوداگاه لبخندی زد..
به طرفه اتاقش رفت..لباس هاش رو دراوردو دوش گرفت..
شرتکی پوشید و با بالا تنه ی لخت روی تخت دراز کشید..
انقدر خسته بود که سریع خوابش برد...
ساعت: ۲ونیم شب"
الان وقتش بود..
همه خوابیده بودن و ندیمه ای هم نبود..
اروم لباس و ملافه هایی رو که گره زده بود رو از پنجره انداخت پایین...
سیوشرت سیاه رنگی پوشید. موهاش رو باز گذاشت و کلاهی هم گذاشت روی سرش..
لعنتی..ملافه ها تا اخر به زمین نرسیده بودن..
اروم اروم ازش اومد پایین..هوا بدجوری سرد شده بود..
اروم حرکت کرد.
با دیدن اون همه نگهبان پشیمون شد..ولی راهه برگشتی هم نبود..
به سمته درخته بلندی رفت..
شاخه هاش بزرگ و به بیرون راه داشت...ازش رفت بالا..
کیفش رو انداخت و اومد پایین..موفق شده بود..سریع و بدو بدو از عمارت دور شد...به جاده رسید..
به یاد حرف جونگکوک افتاد..نمیتونه قدمی به بیرون عمارت ببره.
خنده ای کرد..
ا.ت:دیدی که تونستم..
بدو بدو حرکت کرد..
بهتر بود بره عمارت قبلی و وسایل و کمی پول ور داره و از کشور بره..
به سمته اتاق رفت..
دوباره خاطراتش با تهیونگ مرور شد..
اون مثل
عکسی که از خودش و تهیونگ رو گوشه ای از میز کناره تخت بود..
ور داشتتشو لبخندی روی لب هاش نشست..
مطمئن بود پیداش میکنه..و میره پیشش..
وسایلش رو رو داشت..
به سمته دره حیاط رفت..با دیدن نور ماشینی ..سریع پشت دیوار قایم شد
دعا دعا میکرد اون نباشه..
در باز شد..
که اره خودش بود..لعنتی..جئون.
چطوری انقدر زود؟
بدون وایسادن..برگشت و سریع از درخت رفت بالا..
پریدو بدو بدو حرکت کرد..۱دقیقه هم واینستاد..میترسید پیداش کن..وای که بدبخت بود..
تشنه شده بود..به سمته سوپر مارکتی رفت..
ابی از یخچال ور داشت..
مرد:۳وون میشه..
دره فروشگاه باز شد..صدای قدم های فردی که به سمتش می اومد..
پشتش بهش بود و نمیتونست ببینه..
توجه ای نکرد..
ا.ت:ممنون..
خواست قدمی ور داره و برگرده که دستی دور گردنش حس کرد..
جونگکوک:باید سریع تر باشی..!
عطر تلخش..خفش کرده بود..
کاپشن سیاهی پوشیده..و کلاهی روی سرش..
لال شده بود..
نمیدونست باید چیکار کنه...
باهم به سمت بیرون فروشگاه رفتن..بردتش سمت ماشین..
ا.ت:میخوام برم..
سرش پایین بود..
جونگکوک:سوار شو..
انقدر محکم و جدی گفت که نای یه حرکت دیگه ای رو نداشت..
توی راه حرفی نزد..نمیتونست بزنه..نمیخواست سر تو تنش باشه..
با سرعت میروند.انقدر تو فکر بود که نفهمید کی رسید.
خودش سریع و جلوتر وارد عمارت شد..درو بست و اروم اروم حرکت کرد..
اثری ازش نبود..انگاری رفته بود توی اتاقش..برق ها خاموش بودن..
لعنتی..
به سمته اتاقش رفت و بدون اینکه برق رو روشن کنه..
سیوشرت رو در اورد انداخت..زیر نیم تنه ی باز مشکی پوشیده بود..
ترقوه هاش و بدن سفیدش رو معلوم میکرد..
به سمته تخت رفت و یه پهلو دراز کشید..
پتو رو کشید رو خودش..
چطوری پیداش کرد؟
مطمئن بود خیلی بی سرو صدا عمل کرده بود پس؟
اههههه..
چشم هاش رو فشار داد..عجیب بود که باهاش کاری نداشت..
نفس عمیقی کشید..
پتو رو مشت کرد و سعی کرد بخوابه که..
دستی دور کمرش حلقه شد و از پشت بغلش کرد..
..بدنه کوچیکش رو مثل یک بالشت کشید توی بغلش..
پاش رو انداخت روی پاهاش و بغلش رو زندون کرد براش..
نفس توی سینش حبس شدو هینی یواش کشید..
سرش رو فرو کرد توی موهاش..
جونگکوک:میخواستی کجا بری؟.
خمار حرف هاش رو نزدیک گوشش میگفت..
part¹⁹"
انگار داشت بچه ای رو گول میزد.
سرش رو اورد بالا..
با چشم تو چشم شدن باهاش لال شد..حرکتی نمیتونست بکنه که نگاهشو بر داره..
بدن هاشون بهم نزدیکتر..
ا.ت:کی برمیگرده؟
جونگکوک:نمیدونم..ولی تا اونموقع پیشه منی..
دستش رو اورد بالا و کشید روی موهای سیاه نرمش..
دستش رو اروم روی موهاش میکشید..و لمسش میکرد..
لال شده بود..کسی بود که تاحالا دستی بهش نخورده بود..
حساس و عصبی میشد..ولی در مقابل اون انگار فلج بود..
خودشم دلیلش رو نمیدونست..مغزش دستوری نمیداد..فقط به چشم هاش خیره بود..
دستش رو میبرد پایین موهاش که رسید به کمرش..
کمر باریکش رو گرفت و به خودش نزدیک کرد..
فاصلشون شده بود ۱ سانتی متر..
جونگکوک:میتونی بچه ی خوبی باشی؟
صداش خمار بود..و بمب..!
دستش رو روی رون های نرم و کوچیکش حس کرد..
بدنش لرزید و مور مورش شد..
.و وقتی دوباره دست هاش رو حس کرد به خودش اومد..
دستش رو گذاشت روی سینه هاش و از خودش دورش کرد..
ا.ت:شب بخیر..!
سریع به سمت راه پله ها رفت..
نفس بزور میکشید..چطور گذاشت بهش دست بزنه..
وارد اتاقش شدو درو بست..پشت در نشست..
ضربان قلبش روی ۱۰۰۰ بود..
از خودش متنفر شد..
ا.ت:امشب..از اینجا میرم.
ویو جونگکوک"
به رفتنش خیره شد..نا خوداگاه لبخندی زد..
به طرفه اتاقش رفت..لباس هاش رو دراوردو دوش گرفت..
شرتکی پوشید و با بالا تنه ی لخت روی تخت دراز کشید..
انقدر خسته بود که سریع خوابش برد...
ساعت: ۲ونیم شب"
الان وقتش بود..
همه خوابیده بودن و ندیمه ای هم نبود..
اروم لباس و ملافه هایی رو که گره زده بود رو از پنجره انداخت پایین...
سیوشرت سیاه رنگی پوشید. موهاش رو باز گذاشت و کلاهی هم گذاشت روی سرش..
لعنتی..ملافه ها تا اخر به زمین نرسیده بودن..
اروم اروم ازش اومد پایین..هوا بدجوری سرد شده بود..
اروم حرکت کرد.
با دیدن اون همه نگهبان پشیمون شد..ولی راهه برگشتی هم نبود..
به سمته درخته بلندی رفت..
شاخه هاش بزرگ و به بیرون راه داشت...ازش رفت بالا..
کیفش رو انداخت و اومد پایین..موفق شده بود..سریع و بدو بدو از عمارت دور شد...به جاده رسید..
به یاد حرف جونگکوک افتاد..نمیتونه قدمی به بیرون عمارت ببره.
خنده ای کرد..
ا.ت:دیدی که تونستم..
بدو بدو حرکت کرد..
بهتر بود بره عمارت قبلی و وسایل و کمی پول ور داره و از کشور بره..
به سمته اتاق رفت..
دوباره خاطراتش با تهیونگ مرور شد..
اون مثل
عکسی که از خودش و تهیونگ رو گوشه ای از میز کناره تخت بود..
ور داشتتشو لبخندی روی لب هاش نشست..
مطمئن بود پیداش میکنه..و میره پیشش..
وسایلش رو رو داشت..
به سمته دره حیاط رفت..با دیدن نور ماشینی ..سریع پشت دیوار قایم شد
دعا دعا میکرد اون نباشه..
در باز شد..
که اره خودش بود..لعنتی..جئون.
چطوری انقدر زود؟
بدون وایسادن..برگشت و سریع از درخت رفت بالا..
پریدو بدو بدو حرکت کرد..۱دقیقه هم واینستاد..میترسید پیداش کن..وای که بدبخت بود..
تشنه شده بود..به سمته سوپر مارکتی رفت..
ابی از یخچال ور داشت..
مرد:۳وون میشه..
دره فروشگاه باز شد..صدای قدم های فردی که به سمتش می اومد..
پشتش بهش بود و نمیتونست ببینه..
توجه ای نکرد..
ا.ت:ممنون..
خواست قدمی ور داره و برگرده که دستی دور گردنش حس کرد..
جونگکوک:باید سریع تر باشی..!
عطر تلخش..خفش کرده بود..
کاپشن سیاهی پوشیده..و کلاهی روی سرش..
لال شده بود..
نمیدونست باید چیکار کنه...
باهم به سمت بیرون فروشگاه رفتن..بردتش سمت ماشین..
ا.ت:میخوام برم..
سرش پایین بود..
جونگکوک:سوار شو..
انقدر محکم و جدی گفت که نای یه حرکت دیگه ای رو نداشت..
توی راه حرفی نزد..نمیتونست بزنه..نمیخواست سر تو تنش باشه..
با سرعت میروند.انقدر تو فکر بود که نفهمید کی رسید.
خودش سریع و جلوتر وارد عمارت شد..درو بست و اروم اروم حرکت کرد..
اثری ازش نبود..انگاری رفته بود توی اتاقش..برق ها خاموش بودن..
لعنتی..
به سمته اتاقش رفت و بدون اینکه برق رو روشن کنه..
سیوشرت رو در اورد انداخت..زیر نیم تنه ی باز مشکی پوشیده بود..
ترقوه هاش و بدن سفیدش رو معلوم میکرد..
به سمته تخت رفت و یه پهلو دراز کشید..
پتو رو کشید رو خودش..
چطوری پیداش کرد؟
مطمئن بود خیلی بی سرو صدا عمل کرده بود پس؟
اههههه..
چشم هاش رو فشار داد..عجیب بود که باهاش کاری نداشت..
نفس عمیقی کشید..
پتو رو مشت کرد و سعی کرد بخوابه که..
دستی دور کمرش حلقه شد و از پشت بغلش کرد..
..بدنه کوچیکش رو مثل یک بالشت کشید توی بغلش..
پاش رو انداخت روی پاهاش و بغلش رو زندون کرد براش..
نفس توی سینش حبس شدو هینی یواش کشید..
سرش رو فرو کرد توی موهاش..
جونگکوک:میخواستی کجا بری؟.
خمار حرف هاش رو نزدیک گوشش میگفت..
- ۳۱۹
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط