Investing with family سرمایه گزاری با خانواده
Investing with family | سرمایه گزاری با خانواده
Part one
کره جنوبی ، سئول ، شرکت سونگ وان ، 11 ژوئن ، سال 2012
صدای همهمه کارمندان، صدای بازی انگشتان روی کیبورد ها، صدای ورقه های کاغذ
صدای دستگاه قهوه ساز.
بافت ساده برگه های کاغذ را زیر انگشت هایم حس میکنم، با هر قدم به دفترم نزدیک تر میشم.
نگاه هایی که به سمتم میچرخند و سر هایی که احترام خم میشوند.
لبخند کمرنگی گوشه لب هایم را بالا می کشد.
حالا جلوی دفترم ایستادم ، تنها مانع ، دیوار های شیشه ای هستند.
اما از همین جا میبینمش.
عنوان "یانگ جونگین" روی میزم.
_ اَه ! این لعنتی چرا کار نمیکنه؟
هان هیون وو گوشه اتاق ایستاده. با مشت به دستگاه قهوه ساز میکوبه و قطره های تیره رنگ قهوه انگار خیال پایین آمدن ندارند.
ترجیح میدم خنده ام را در گلو خفه کنم اما ظاهرا نمیتونم.
_ اوه آقای جونگین ، تازه متوجه شما شدم
لبخندی میزند که به چشم هایش میرسد اما در عمق آن ، حرصی نهفته است.
انگار میخواد خفه ام کنه ، نه میخواد دستگاه قهوه ساز رو خفه کنه.
لبخند کوتاهی میزنم ، به سمتش میرم و لیوان رو از او میگیرم ؛ فقط با تنظیم درست، قهوه تلخی که هیون وو هر روز صبح میخورد در لیوان میریزد.
او با لبخندی که به من میزند تشکر میکند.
در جواب سری تکان میدم.
کاغذ ها و مدارک رو روی میز میزارم و به آن تکیه میدم.
هیون وو جرعه از قهوه میخورد، انگار با خودش حرف میزند.
_ فکر کنم اینبار باید شیرینش کنم روزم به اندازه کافی تلخ شروع شده
زیر لب آهی میکشم؛ جدی باید این دستگاه قهوه ساز رو از اینجا بردارم.
رو به او سرم را بالا میگیرم و به چشم هایش نگاه میکنم.
_ آقای هان ، مدارکی که گفتم رو آماده کردی؟
نگاهی کوتاه و سریع به من می اندازد. لیوانش را پایین میگذارد.
_ اوه البته
برگه های دسته بندی شده ای از روی میز خودش برمیدارد و به طرفم میگیرد.
_ این ها رو پیدا کردم
برگه ها رو از دستش میگیرم و ادامه میدهد
_ سودی که از سرمایهی تلویزیون های میراتک بردیم خیلی زیاد نبوده ، بقیه شرکت های کوچک هم همینطور ، بازاریابی و تبلیغاتی هم به اون صورت نداشتن ، یه جور برند ساده. شرکت بدش نمیاد از شرشون خلاص بشه.
به نشانه تایید سر تکان میدم.
_ یه نگاه بهشون می اندازم.
___
خانه ی یانگ شی وول [ خاندان یانگ ]
خونه مثل همیشه ست ، ساکت ، منظم.
از پله های بخش پذیرایی بالا میرم، گاهی بهش سر میزنم.
به آدمی عجیب ، پر رمز و راز
عضوی از خانواده و همچنان غریبه ای که نامش بر لبان اعضای این خونه جاری میشه.
پدربزرگم ؛ مالک شرکت سونگ وان
کسی که بیشتر نوجوانیم رو کنارش گذرونم
در اتاق نیمه باز است ، با حرکتی آرام در را باز میکنم.
وکیل چو پشت سر پدربزرگ ایستاده، غرق در صحبت.
می ایستم.
گوش میدم.
صدای پدربزرگم.
_ کم کم داره از این وضع بدم میاد ، اون شرکت های مزخرف، دلم میخواد قراردادشون رو بهم بزنم. فقط ضرره ، آه اون چی بود؟ شرکت چی چی؟ اون تلویزیون ها؟ کالا دیجیتال و هوشمند و از این حرفا.. حذفش میکنم..
وکیل چو همینطور که گوش میدهد پرده را میکشد، پرتو های طلایی خورشید حتی از دور مو های سفید پدربزرگم را سفید تر میکند.
ناگهان چشمش به من میخورد.
_ اوه آقای جونگین
پدر بزرگ برمیگردد. عصایش را برمیدارد و بلند میشود.
تعظیم کوتاهی میکنم،
_ آقای چو [سری تکان میدم] پدربزرگ.
_ مادرت بهت یاد نداد نباید فالگوش وایستی؟
عصایش را بالا میگیرد با آن دست های پیر اما قوی اش کم مانده عصایش را در شکمم فرو کند.
قدمی به عقب برمیدارم و ناخودآگاه لبخند میزنم.
_ پدربزرگ بهتره به زور و خشونت متوسل نشیم ، نه؟
چشم غره ای به من میرود.
_ به هر حال که میفهمیدی ، خب حالا ، نظر تو چیه پسر؟ اون شرکت های کوچکِ..
به او چشم میدوزم، به چشم های حرفه ای اما خسته اش.
_ پدربزرگ نظرت چیه شرط بندی کنیم؟
از اونجایی که میشه گفت من حدود چهار ماهه که فعالیتی نداشتم ، بعد از مدت ها خواستم یه چیز خوب براتون آماده کنم ، بهتر از یه وانشات کوتاه ، پس این فیکشن جدید منه..
امیدوارم که ازش خوشتون بیاد و راضی باشین.
انتقاد یا پیشنهادی داشتین حتما بهم بگین :)
Part one
کره جنوبی ، سئول ، شرکت سونگ وان ، 11 ژوئن ، سال 2012
صدای همهمه کارمندان، صدای بازی انگشتان روی کیبورد ها، صدای ورقه های کاغذ
صدای دستگاه قهوه ساز.
بافت ساده برگه های کاغذ را زیر انگشت هایم حس میکنم، با هر قدم به دفترم نزدیک تر میشم.
نگاه هایی که به سمتم میچرخند و سر هایی که احترام خم میشوند.
لبخند کمرنگی گوشه لب هایم را بالا می کشد.
حالا جلوی دفترم ایستادم ، تنها مانع ، دیوار های شیشه ای هستند.
اما از همین جا میبینمش.
عنوان "یانگ جونگین" روی میزم.
_ اَه ! این لعنتی چرا کار نمیکنه؟
هان هیون وو گوشه اتاق ایستاده. با مشت به دستگاه قهوه ساز میکوبه و قطره های تیره رنگ قهوه انگار خیال پایین آمدن ندارند.
ترجیح میدم خنده ام را در گلو خفه کنم اما ظاهرا نمیتونم.
_ اوه آقای جونگین ، تازه متوجه شما شدم
لبخندی میزند که به چشم هایش میرسد اما در عمق آن ، حرصی نهفته است.
انگار میخواد خفه ام کنه ، نه میخواد دستگاه قهوه ساز رو خفه کنه.
لبخند کوتاهی میزنم ، به سمتش میرم و لیوان رو از او میگیرم ؛ فقط با تنظیم درست، قهوه تلخی که هیون وو هر روز صبح میخورد در لیوان میریزد.
او با لبخندی که به من میزند تشکر میکند.
در جواب سری تکان میدم.
کاغذ ها و مدارک رو روی میز میزارم و به آن تکیه میدم.
هیون وو جرعه از قهوه میخورد، انگار با خودش حرف میزند.
_ فکر کنم اینبار باید شیرینش کنم روزم به اندازه کافی تلخ شروع شده
زیر لب آهی میکشم؛ جدی باید این دستگاه قهوه ساز رو از اینجا بردارم.
رو به او سرم را بالا میگیرم و به چشم هایش نگاه میکنم.
_ آقای هان ، مدارکی که گفتم رو آماده کردی؟
نگاهی کوتاه و سریع به من می اندازد. لیوانش را پایین میگذارد.
_ اوه البته
برگه های دسته بندی شده ای از روی میز خودش برمیدارد و به طرفم میگیرد.
_ این ها رو پیدا کردم
برگه ها رو از دستش میگیرم و ادامه میدهد
_ سودی که از سرمایهی تلویزیون های میراتک بردیم خیلی زیاد نبوده ، بقیه شرکت های کوچک هم همینطور ، بازاریابی و تبلیغاتی هم به اون صورت نداشتن ، یه جور برند ساده. شرکت بدش نمیاد از شرشون خلاص بشه.
به نشانه تایید سر تکان میدم.
_ یه نگاه بهشون می اندازم.
___
خانه ی یانگ شی وول [ خاندان یانگ ]
خونه مثل همیشه ست ، ساکت ، منظم.
از پله های بخش پذیرایی بالا میرم، گاهی بهش سر میزنم.
به آدمی عجیب ، پر رمز و راز
عضوی از خانواده و همچنان غریبه ای که نامش بر لبان اعضای این خونه جاری میشه.
پدربزرگم ؛ مالک شرکت سونگ وان
کسی که بیشتر نوجوانیم رو کنارش گذرونم
در اتاق نیمه باز است ، با حرکتی آرام در را باز میکنم.
وکیل چو پشت سر پدربزرگ ایستاده، غرق در صحبت.
می ایستم.
گوش میدم.
صدای پدربزرگم.
_ کم کم داره از این وضع بدم میاد ، اون شرکت های مزخرف، دلم میخواد قراردادشون رو بهم بزنم. فقط ضرره ، آه اون چی بود؟ شرکت چی چی؟ اون تلویزیون ها؟ کالا دیجیتال و هوشمند و از این حرفا.. حذفش میکنم..
وکیل چو همینطور که گوش میدهد پرده را میکشد، پرتو های طلایی خورشید حتی از دور مو های سفید پدربزرگم را سفید تر میکند.
ناگهان چشمش به من میخورد.
_ اوه آقای جونگین
پدر بزرگ برمیگردد. عصایش را برمیدارد و بلند میشود.
تعظیم کوتاهی میکنم،
_ آقای چو [سری تکان میدم] پدربزرگ.
_ مادرت بهت یاد نداد نباید فالگوش وایستی؟
عصایش را بالا میگیرد با آن دست های پیر اما قوی اش کم مانده عصایش را در شکمم فرو کند.
قدمی به عقب برمیدارم و ناخودآگاه لبخند میزنم.
_ پدربزرگ بهتره به زور و خشونت متوسل نشیم ، نه؟
چشم غره ای به من میرود.
_ به هر حال که میفهمیدی ، خب حالا ، نظر تو چیه پسر؟ اون شرکت های کوچکِ..
به او چشم میدوزم، به چشم های حرفه ای اما خسته اش.
_ پدربزرگ نظرت چیه شرط بندی کنیم؟
از اونجایی که میشه گفت من حدود چهار ماهه که فعالیتی نداشتم ، بعد از مدت ها خواستم یه چیز خوب براتون آماده کنم ، بهتر از یه وانشات کوتاه ، پس این فیکشن جدید منه..
امیدوارم که ازش خوشتون بیاد و راضی باشین.
انتقاد یا پیشنهادی داشتین حتما بهم بگین :)
- ۵.۰k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط