منواقعاعاشقتشدم
#من_واقعا_عاشقت_شدم
پارت ۱
یک روز کاملا عادی بود . داشتم با دوستام به اسم کلارا و کارترین حرف میزدم که یهو کلارا سکوت کرد و یادش اومد یه چیزی میخواست بهمون بگه
کلارا : بچه ها یادم نبود که فرداشب مهمونی دعوتیم...
ات / کاترین:چیییی؟
یهو ات و کاترین شوکه شدن و به همدیگه نگاه کردن
ات : چرا زود تر نگفتی؟ (یکم عصبانی)
کلارا : خب یادم نبود خودمم الان یادم افتاد ... بعد مدرسه میریم لباس میخریم
کاترین : بچها من نمیتونم بیام
کلارا : باشه عیبی نداره
پرش به زمان بعد مدرسه
کلارا و ات باهم رفتن مرکز خرید و یک لباس که توی پست بعدی میزارمش خریدن)
ات : وای واقعا خیلی خوشگلهه
کلارا : بدرد مهمونی نمیخوره هاااا
ات : خیلی هم بدرد میخوره مگه میخوایم بریم عروسی؟ میخوایم بریم مهمونی پس فرق نمیکنه چه لباسی پوشیم فقط باید خوشگل باشه
داشتیم راه میرفتیم که یهو کنار یه پسر قد بلند یه سگ دیدم . من عاشق سگام مگه میشه ببینمشون و نازشون نکنم؟ . یهو کلارا دستمو گرفت که سمت سگه نرم
ات : کلاراععع ولم کننن ترخدا بزار نازش کنمممم
کلارا : ات کلی کار داریم بسه بیا دیگه اه
ات بلاخره از کلارا جدا شد و سمت سگ رفت
ات : ببخشید عمو میشه نازش کنم؟ ( ات فکر کرد چون قد پسر خیلی بلنده ازش بزرگ تره)
جونگ کوک : ام... عمو؟ اوکی نازش کن (سعی کرد با حرف ات نخنده)
ات سریع رفت سگ رو ناز کرد
ات : اسمش چیه؟ خیلی نازه ( ات خیلی تو اون حالتی که داشت سگ رو ناز میکرد کیوت شده بود)
جونگ کوک : اسمش بم عه
آخییی بم کوچولوووو چه گوگولیی اگوری پگوریی ایییی
ادامه دارد....
پارت ۱
یک روز کاملا عادی بود . داشتم با دوستام به اسم کلارا و کارترین حرف میزدم که یهو کلارا سکوت کرد و یادش اومد یه چیزی میخواست بهمون بگه
کلارا : بچه ها یادم نبود که فرداشب مهمونی دعوتیم...
ات / کاترین:چیییی؟
یهو ات و کاترین شوکه شدن و به همدیگه نگاه کردن
ات : چرا زود تر نگفتی؟ (یکم عصبانی)
کلارا : خب یادم نبود خودمم الان یادم افتاد ... بعد مدرسه میریم لباس میخریم
کاترین : بچها من نمیتونم بیام
کلارا : باشه عیبی نداره
پرش به زمان بعد مدرسه
کلارا و ات باهم رفتن مرکز خرید و یک لباس که توی پست بعدی میزارمش خریدن)
ات : وای واقعا خیلی خوشگلهه
کلارا : بدرد مهمونی نمیخوره هاااا
ات : خیلی هم بدرد میخوره مگه میخوایم بریم عروسی؟ میخوایم بریم مهمونی پس فرق نمیکنه چه لباسی پوشیم فقط باید خوشگل باشه
داشتیم راه میرفتیم که یهو کنار یه پسر قد بلند یه سگ دیدم . من عاشق سگام مگه میشه ببینمشون و نازشون نکنم؟ . یهو کلارا دستمو گرفت که سمت سگه نرم
ات : کلاراععع ولم کننن ترخدا بزار نازش کنمممم
کلارا : ات کلی کار داریم بسه بیا دیگه اه
ات بلاخره از کلارا جدا شد و سمت سگ رفت
ات : ببخشید عمو میشه نازش کنم؟ ( ات فکر کرد چون قد پسر خیلی بلنده ازش بزرگ تره)
جونگ کوک : ام... عمو؟ اوکی نازش کن (سعی کرد با حرف ات نخنده)
ات سریع رفت سگ رو ناز کرد
ات : اسمش چیه؟ خیلی نازه ( ات خیلی تو اون حالتی که داشت سگ رو ناز میکرد کیوت شده بود)
جونگ کوک : اسمش بم عه
آخییی بم کوچولوووو چه گوگولیی اگوری پگوریی ایییی
ادامه دارد....
- ۳۱۰
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط