part : ⁷

part : ⁷

بعد از آن نگاه کوتاه، جونگ‌کوک دیگر نتوانست مثل قبل قدم بزند.

ذهنش پر از سؤال بود.
چرا وقتی نگاه بکهیون به او افتاد، قلبش برای لحظه‌ای تندتر زد؟
چرا احساس می‌کرد این اولین بار نیست که آن چشمان سرد را می‌بیند؟

جی‌هون متوجه سکوت او شد و با کنجکاوی نگاهش کرد.

×چیزی شده؟

جونگ‌کوک سریع نگاهش را از پنجره قصر گرفت.

_نه... فقط داشتم فکر می‌کردم.

جی‌هون لبخند کوچکی زد.

×درباره شاهزاده؟

جونگ‌کوک کمی جا خورد.

_نه!

جوابش آنقدر سریع بود که خودش هم خجالت کشید.

جی‌هون خندید.

×عجیب است.

_چی؟

×اینکه کسی مثل تو اینقدر راحت درباره شاهزاده حرف می‌زند.

جونگ‌کوک ابروهایش را بالا برد.

_مگه شاهزاده چه شکلیه که همه ازش می‌ترسن؟

جی‌هون به سمت قصر نگاه کرد.

×بکهیون از کودکی مجبور بوده قوی باشد. خیلی‌ها فقط عنوان «شاهزاده» را می‌بینند، نه انسانی که پشت آن پنهان شده.

جونگ‌کوک آرام به حرف‌هایش فکر کرد.

شاید حق با او بود.

شاید پشت آن نگاه سرد، داستانی وجود داشت که هیچ‌کس نمی‌دانست.

...

در همان زمان، بکهیون هنوز کنار پنجره ایستاده بود.

نگاهش روی همان جایی مانده بود که چند لحظه قبل جونگ‌کوک ایستاده بود.

خودش هم نمی‌فهمید چرا ذهنش درگیر یک غریبه شده است.

افراد زیادی در طول زندگی‌اش به قصر آمده بودند.
افراد زیادی تلاش کرده بودند توجه او را جلب کنند.

اما هیچ‌کس مثل آن پسر نبود.

پسری که بدون ترس به چشم‌هایش نگاه کرده بود.

پسری که به جای دیدن یک شاهزاده، انگار خودِ واقعی او را دیده بود.

بکهیون آرام زیر لب گفت:

+جونگ‌کوک...

حتی شنیدن نامش هم برایش عجیب بود.

در همین لحظه صدای در آمد.

°سرورم؟

بکهیون به حالت همیشگی خود برگشت.

+وارد شو.

خدمتکار تعظیم کرد.

°پادشاه خواسته‌اند درباره مهمان جدید صحبت کنید.

چهره بکهیون کمی تغییر کرد.

می‌دانست این یعنی دردسر.

چون در قصر، هیچ رازی برای مدت طولانی پنهان نمی‌ماند.

و حضور جونگ‌کوک...

حالا دیگر فقط یک راز کوچک نبود.

...

در گوشه‌ای دیگر از قصر، جونگ‌کوک به لباس‌های عجیب آن زمان نگاه می‌کرد.

هنوز نمی‌توانست باور کند که دنیایی که فقط در کتاب‌ها خوانده بود، حالا واقعیت او شده است.

اما چیزی را نمی‌دانست...

این سفر فقط برای پیدا کردن راه بازگشت نبود.

چون سرنوشت او را به جایی آورده بود که قرار بود قلبش را تغییر دهد.

~~~

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۰)

againpart : ⁶صبح با صدای پرندگان و نور کم‌رنگ خورشید آغاز شد...

chance againpart : ⁵سکوت سنگینی سالن را پر کرده بود. همه منت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط