با خدایش عهدی بسته بود

با خدایش عهدی بسته بود
صبح زود همین که از خانه بیرون زد گفت:
مسابقه می دیم از الان تا شب
در همین وقت، چشمش به دختری که از سر کوچه می آمد افتاد،
نگاهش را کج کرد و به شیطان گفت:
فعلا یک هیچ - به نفع من...
دیدگاه ها (۵)

p15شب شده بود.جنا بعد از بستن آتلیه، به سمت خانه راه افتاد. ...

پدرم نیست ...

P6صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود.عمارت در سکوت سنگینی فرو رفت...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وهشتم | خانه‌ی قدیمیلانا، جونگکوک و آرین ب...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۶: اولین دیدار در سکوتسوآ هنوز همون‌طور ب...

𝖕𝖆𝖗𝖙8ساعت یازده بود.لیسا در کتابخانه بود. کتاب‌ها را مرتب می...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p16همون لحظه...در دنیای خون‌آشام‌ها...جیم...

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۱۲ | «جایی که قلب انتخ...

فیک تهکوک وارث زار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط