بچه که بودم روش خاصے
بچه که بودم روش خاصے
براےگفتن حرف هایم داشتم !
مهم این بود که
هیچ کدامشان ناگفته نمیماند ..
اگر چیزے میخواستم و میدانستم نمیتوانم داشته باشمش یا بزرگ ترها نمیگذارند،
با لب و لوچه ےآویزان میرفتم
پیشِ مادر که همیشه ے
خدا سر اجاق بود !
نفس عمیق میکشیدم،
چشمهایم را میبستم،
با دست گوشهایم را میگرفتم و خواسته ام را میگفتم ..
بعد با نهایت سرعت دور میشدم ...
مادر دلش میسوخت،
و آن چیز هر چقدر هم که بزرگ و دست نیافتنے بود مالِ من میشد .. !
من نمیدانم ..
خودت بگو !
با لب و لوچه ےآویزان
چشم های بسته
گوش هاے گرفته
چه بگویم ؟
چگونه بخواهمت ؟
که دلت بسوزد ...
که مالِ من بشوے ...
براےگفتن حرف هایم داشتم !
مهم این بود که
هیچ کدامشان ناگفته نمیماند ..
اگر چیزے میخواستم و میدانستم نمیتوانم داشته باشمش یا بزرگ ترها نمیگذارند،
با لب و لوچه ےآویزان میرفتم
پیشِ مادر که همیشه ے
خدا سر اجاق بود !
نفس عمیق میکشیدم،
چشمهایم را میبستم،
با دست گوشهایم را میگرفتم و خواسته ام را میگفتم ..
بعد با نهایت سرعت دور میشدم ...
مادر دلش میسوخت،
و آن چیز هر چقدر هم که بزرگ و دست نیافتنے بود مالِ من میشد .. !
من نمیدانم ..
خودت بگو !
با لب و لوچه ےآویزان
چشم های بسته
گوش هاے گرفته
چه بگویم ؟
چگونه بخواهمت ؟
که دلت بسوزد ...
که مالِ من بشوے ...
- ۳۲۸
- ۲۷ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط