#گروگان_قلبم
#گروگان_قلبم
#part_8
(صدای شلیک تفنگ توی فضا پیچیده بود نگاهش مات تهیونگی بود که داشت پشت سر هم به پدر بزرگش شلیک میکرد .هیون ووک غرق خون بود و ناله های درد مندش توی گوشش میپیچید وبا هر شلیکش صدای ناله ها رفته رفته کمتر میشد
تهیونگ:
(کمی تکونش دادم که ترسیده از خواب پرید و روی تخت نشست ،از ترس نفس نفس میزد براش اب ریختم و دادم دستش )
-بخور حتما ترسیدی .
(لیوان گرفت و کمی ازش خورد )
-خوبی ؟
(با حرفم زد زیر گریه و با صدای بلندی گریه میکرد ،خواستم تو بغلم بگیرمش که نذاشت )
+به من دست نزن عوضی .《گریه وعصبی》
-خیلی خب باشه ،باشه ؛حالت خوبه ؟
+حالم خوبه ؟نه باید بگم نه ...حالم خوب نیست زدی... اون همه ادم جلو... چشام کشتی الان ...ازم میپرسی ...حالم خوبه ؟
(حرفاش را با صدای بلندی از عصبانیت و گریه میگفت که الفا دست هاش پس زد و توی بغلش گرفت )
-ببخشید ،ببخشید عزیزم ،نکن همچین با خودت《نگران 》
+ولم کن عوضی چی ازم میخوای ؟!منم بزن بکش راحتم کن
(حرفش که تمون شد فقط توی بغل تهیونگ بیشتر فشرده شد و شروع کرد لرزیدن )
-هی هی جونگکوک ،داری میترسونیم حالت خوبه ؟میخوای دکتر خبر کنم ؟
+همش تقصیر توعه، تو کشتیشون ؛تهیونگ تو!
(با شنیدن اسمش از زبون امگا تعجبی کرد تا حالا هر کاری کرده بود که امگا از هویتش بویی نبره اما مثل این که موفق نبود)
_کی ...کی بهت گفت ؟
+چی ؟این که تهیونگی همون تهیونگی که ازارش به مورچه هم نمیرسید !
(سرش بالا اورد و با چشم های اشکی به تهیونگ خیره شد )
+ولی این تهیونگی که من میبینم زره ای شباهت به تهیونگ قبلی نداره ،این قاتله !قاتل پدربزرگم !
(با حرفش تهیونگ جا خورد انتظار همچین چیزی را نداشت ،یادش رفته بود چجوری باید یکی را دلداری داد پس فقط سر امگا را به سینش فشرد و امگا دوباره شروع کرد به هق هق کردن ،با صدایی که از بغض میلرزید ولی اجازه شکستن بهش نمیداد سعی کرد امگا را اروم کنه )
-اروم باش عزیزم ،اروم باش ،از چیزی خبر نداری پس انقدر خودت اذیت نکن فدات شم .
+پس بگو هر دفعه میگی از چیزی خبر ندارم بگو خب بگو که بدونم 《گریه 》
-خیلی خب باشه میگم .
(امگا را توی بغلش رو تخت دراز کرد ؛نیاز داشت بعد این همه دردسر و عذاب نیاز داشت به یه بغل گرم که توش پناه بگیره ،خودش بیشتر به الفا نزدیک کرد و سرش گذاشت رو بازو ی تهیونگ ؛الفا هم متقابل رایحه اش را ازاد کرد تا امگا اروم بگیره )
(با رایحه ویسکی که زیر ببنیش پیچید گرگش از سر خوشی زوزه ای کشید و رایحه را بیشتر وارد ریه هاش کرد و سیعی نکرد تا از بغل الفا بیاد بیرون و با تن صدایی که اروم تر از همیشه بود لب زد )
+خب ؟
-اها !خب بهتره از اون شبی بگم که پدربزرگت فرداش مجبورم کرد از اون عمارت برم .هوا روبه تاریکی بود و ساعت مدرسه هم تموم شده بود منم سریع برگشتم عمارت پدرم نبود از چند تا خدمتکار ها پرسیدم گفتن که با پدرت برای بستن قرار داد جدید از عمارت رفتن بیرون منم برگشتم به اتاقم و مشغول کار خودم شدم تا وقتی که صدا هایی از بیرون شنیدم رفتم بیرون که دیدم پدربزرگت روی پدرم اسلحه کشیده و قصد شلیک داره ،خواستم خودم بهش برسونم که یکی از بادیگارد ها گرفتم و نذاشت بهش برسم پدر بزرگت بهش شلیک کرد ومن با جنازه بابام تنها گذاشت ؛قبلش به پدرم گفته بود میزاره و درس بخونم ولی وقتی درسم تموم شد باید پیشش کار کنم .
+چی ... واقعا نمیدونستم متاسفم ،ولی چرا یهو بدون خبر گذاشتی رفتی ؟
(دیگه خبری از اون لحن عصبی و گریه نبود فقط هر از گاهی امگا هق هق های ضعیفی میکرد ، سوال پسرش بی جواب نذاشت )
-خب پدر بزرگت همون شب برام خوابگاه گرفت و نذاشت برگردم عمارت حتی وسایلم هم بادیگارد ها برام اوردن .
(دست از نوازش کردن امگا بر نداشت و همون جوری ادامه داد )
-2سال بعد فهمیدم تصادف کردید ولی تو و برادرت سالم بودید...
(امگا حرف تهیونگ قطع کرد و خودش ادامه داد )
+مگه نگفتی پدربزگم نمیذاشت نزدیک عمارت بشی پس چجوری فهمیدی ؟
-نمیتونستم ببینمتون فراموشت که نکرده بودم یونگی یکی از بادیگارد های عمارت بود و باهم دوست بودیم اون بهم خبر میداد ..
+هومم...
(پسرک توی بغلش بالا کشید و نگاهش به چشم های خمار از خوابش داد )
-ولی دیگه لازم نیست نگران باشی دیگه کسی نمیتونه تو رو از من جدا کنه نمیزارم دست هیچ کس بهت بخوره دورت بگردم .
+چی؟؟
-فعلا بگیر بخواب دورت بگردم .
(و بغل همدیگه به خواب رفتن )
#part_8
(صدای شلیک تفنگ توی فضا پیچیده بود نگاهش مات تهیونگی بود که داشت پشت سر هم به پدر بزرگش شلیک میکرد .هیون ووک غرق خون بود و ناله های درد مندش توی گوشش میپیچید وبا هر شلیکش صدای ناله ها رفته رفته کمتر میشد
تهیونگ:
(کمی تکونش دادم که ترسیده از خواب پرید و روی تخت نشست ،از ترس نفس نفس میزد براش اب ریختم و دادم دستش )
-بخور حتما ترسیدی .
(لیوان گرفت و کمی ازش خورد )
-خوبی ؟
(با حرفم زد زیر گریه و با صدای بلندی گریه میکرد ،خواستم تو بغلم بگیرمش که نذاشت )
+به من دست نزن عوضی .《گریه وعصبی》
-خیلی خب باشه ،باشه ؛حالت خوبه ؟
+حالم خوبه ؟نه باید بگم نه ...حالم خوب نیست زدی... اون همه ادم جلو... چشام کشتی الان ...ازم میپرسی ...حالم خوبه ؟
(حرفاش را با صدای بلندی از عصبانیت و گریه میگفت که الفا دست هاش پس زد و توی بغلش گرفت )
-ببخشید ،ببخشید عزیزم ،نکن همچین با خودت《نگران 》
+ولم کن عوضی چی ازم میخوای ؟!منم بزن بکش راحتم کن
(حرفش که تمون شد فقط توی بغل تهیونگ بیشتر فشرده شد و شروع کرد لرزیدن )
-هی هی جونگکوک ،داری میترسونیم حالت خوبه ؟میخوای دکتر خبر کنم ؟
+همش تقصیر توعه، تو کشتیشون ؛تهیونگ تو!
(با شنیدن اسمش از زبون امگا تعجبی کرد تا حالا هر کاری کرده بود که امگا از هویتش بویی نبره اما مثل این که موفق نبود)
_کی ...کی بهت گفت ؟
+چی ؟این که تهیونگی همون تهیونگی که ازارش به مورچه هم نمیرسید !
(سرش بالا اورد و با چشم های اشکی به تهیونگ خیره شد )
+ولی این تهیونگی که من میبینم زره ای شباهت به تهیونگ قبلی نداره ،این قاتله !قاتل پدربزرگم !
(با حرفش تهیونگ جا خورد انتظار همچین چیزی را نداشت ،یادش رفته بود چجوری باید یکی را دلداری داد پس فقط سر امگا را به سینش فشرد و امگا دوباره شروع کرد به هق هق کردن ،با صدایی که از بغض میلرزید ولی اجازه شکستن بهش نمیداد سعی کرد امگا را اروم کنه )
-اروم باش عزیزم ،اروم باش ،از چیزی خبر نداری پس انقدر خودت اذیت نکن فدات شم .
+پس بگو هر دفعه میگی از چیزی خبر ندارم بگو خب بگو که بدونم 《گریه 》
-خیلی خب باشه میگم .
(امگا را توی بغلش رو تخت دراز کرد ؛نیاز داشت بعد این همه دردسر و عذاب نیاز داشت به یه بغل گرم که توش پناه بگیره ،خودش بیشتر به الفا نزدیک کرد و سرش گذاشت رو بازو ی تهیونگ ؛الفا هم متقابل رایحه اش را ازاد کرد تا امگا اروم بگیره )
(با رایحه ویسکی که زیر ببنیش پیچید گرگش از سر خوشی زوزه ای کشید و رایحه را بیشتر وارد ریه هاش کرد و سیعی نکرد تا از بغل الفا بیاد بیرون و با تن صدایی که اروم تر از همیشه بود لب زد )
+خب ؟
-اها !خب بهتره از اون شبی بگم که پدربزرگت فرداش مجبورم کرد از اون عمارت برم .هوا روبه تاریکی بود و ساعت مدرسه هم تموم شده بود منم سریع برگشتم عمارت پدرم نبود از چند تا خدمتکار ها پرسیدم گفتن که با پدرت برای بستن قرار داد جدید از عمارت رفتن بیرون منم برگشتم به اتاقم و مشغول کار خودم شدم تا وقتی که صدا هایی از بیرون شنیدم رفتم بیرون که دیدم پدربزرگت روی پدرم اسلحه کشیده و قصد شلیک داره ،خواستم خودم بهش برسونم که یکی از بادیگارد ها گرفتم و نذاشت بهش برسم پدر بزرگت بهش شلیک کرد ومن با جنازه بابام تنها گذاشت ؛قبلش به پدرم گفته بود میزاره و درس بخونم ولی وقتی درسم تموم شد باید پیشش کار کنم .
+چی ... واقعا نمیدونستم متاسفم ،ولی چرا یهو بدون خبر گذاشتی رفتی ؟
(دیگه خبری از اون لحن عصبی و گریه نبود فقط هر از گاهی امگا هق هق های ضعیفی میکرد ، سوال پسرش بی جواب نذاشت )
-خب پدر بزرگت همون شب برام خوابگاه گرفت و نذاشت برگردم عمارت حتی وسایلم هم بادیگارد ها برام اوردن .
(دست از نوازش کردن امگا بر نداشت و همون جوری ادامه داد )
-2سال بعد فهمیدم تصادف کردید ولی تو و برادرت سالم بودید...
(امگا حرف تهیونگ قطع کرد و خودش ادامه داد )
+مگه نگفتی پدربزگم نمیذاشت نزدیک عمارت بشی پس چجوری فهمیدی ؟
-نمیتونستم ببینمتون فراموشت که نکرده بودم یونگی یکی از بادیگارد های عمارت بود و باهم دوست بودیم اون بهم خبر میداد ..
+هومم...
(پسرک توی بغلش بالا کشید و نگاهش به چشم های خمار از خوابش داد )
-ولی دیگه لازم نیست نگران باشی دیگه کسی نمیتونه تو رو از من جدا کنه نمیزارم دست هیچ کس بهت بخوره دورت بگردم .
+چی؟؟
-فعلا بگیر بخواب دورت بگردم .
(و بغل همدیگه به خواب رفتن )
- ۲۸۹
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط