غزلی نیست که در وصف تو کامل گردد

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردد
دله زارم به فدایت که چه قابل گردد

در ره عشق تو جان میدهم و هستی خویش
گوشه چشمی بنمایی همه حاصل گردد

ماه من ؛ پرده برانداز ز روی مه خود
تا که چشم و دله من مست شمایل گردد

با خیال تو کنم ولوله در سینه بپا
نفسم بی تو بدان زهر هلاهل گردد

بی تو عمریست که سر میشود این تنهایی
کن قبول این دله دیوانه که عاقل گردد

کشتی_ عشق_ تو لنگر بزند در دله من
رد پای تو اگر نقش_ به ساحل گردد.....

....
دیدگاه ها (۱)

می شود از عشق تو دیوانه شد دیوان نوشتصد غزل از آن نگاه و دید...

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردددله زارم به فدایت که چه قابل...

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردددله زارم به فدایت که چه قابل...

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردددل زارم به فدایت که چه قابل ...

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردددل زارم به فدایت که چه قابل ...

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردددل زارم به فدایت که چه قابل ...

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردددل زارم به فدایت که چه قابل ...

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردددل زارم به فدایت که چ...

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردددل زارم به فدایت که چ...

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردددل زارم به فدایت که چه قابل ...

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردددل زارم به فدایت که چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط