「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 151
✦.................................
جمله، مثل پتک داخل سرش تکرار میشد، به زحمت از روی صندلی بلند شد پاهایش هنوز جان نداشتند چند بار تعادلش به هم خورد، اما خودش را به دیوار گرفت
با قدم هایی لرزان از ساختمان بیرون آمد، هوای عصر، سردتر از همیشه به صورتش خورد اطرافش خلوت بود نه از آن مردها خبری بود نه از هیچ ماشین یا رهگذری، انگار هیچوقت کسی آنجا نبوده است.
آیلین با دست های لرزان گوشی اش را از کیف بیرون آورد، صفحه روشن شد؛ چند تماسِ از دست رفته از راننده، چند پیام از سلین
انگشتش روی اسم تهیونگ مکث کرد، فقط کافی بود یک لمس، تا صدایش را بشنود اما همان لحظه، حرف های مرد دوباره در ذهنش پیچید.
R: اگه حتی یک کلمه بگی...
دستش آرام پایین افتاد، چشم هایش پر از اشک شد گوشی را خاموش کرد و دوباره داخل کیف گذاشت چند دقیقه بعد، یک تاکسی از دور پیدا شد.
آیلین دستش را بالا آورد
راننده ماشین را کنار خیابان نگه داشت و شیشه را پایین کشید:
راننده: تاکسی؟
آیلین با زحمت لب های خشک شده اش را تکان داد
+ بله...
+ لطفاً(...) این آدرس.
راننده نگاهی کوتاه به چهرهی رنگ پریده و چشم های سرخش انداخت، نگار خواست چیزی بپرسد اما سکوت کرد.
آیلین روی صندلی نشست سرش را به شیشه تکیه داد؛ شهر، پشت شیشه آرام از کنارش میگذشت اما او هیچ چیز را نمیدید فقط اشک هایی که بیصدا روی گونه هایش میلغزیدند و یک تصمیم که مثل سنگ روی قلبش افتاده بود
برای محافظت از تهیونگ فعلاً باید این ترس را، کاملاً تنها به دوش میکشید
ـــــــــــــــــــــ
ماشین آرام مقابل خانهی خانوادهی لی توقف کرد، آیلین چند ثانیه همان طور روی صندلی نشست. انگشت هایش هنوز دور بند کیفش قفل بود و آنقدر محکم فشارش داده بود که بند کیف، روی پوست دستش رد انداخته بود
راننده از آینه نگاهی به او انداخت.
راننده: خانم... رسیدیم.
آیلین انگار تازه از جایی دور برگشته باشد، پلک زد نفس کوتاهی کشید و با صدایی که لرزشش را به سختی پنهان میکرد، گفت:
+ ممنون...
کرایه را پرداخت کرد و از ماشین پایین آمد؛ هوای عصر خنک بود، اما سرمایی که تمام بدنش را گرفته بود، از باد نبود چند لحظه مقابل در خانه ایستاد دستش روی زنگ ماند، اما فشارش نداد اگر مادرش همین حالا در را باز میکرد، مطمئن بود با یک نگاه، همه چیز را میفهمید.
آیلین کف دستش را روی گونهی سرخش گذاشت جای سیلی هنوز میسوخت، از داخل کیفش آینهی کوچکی بیرون آورد موهایش را روی همان سمت صورتش ریخت و گوشهی لبش را با نوک انگشت پاک کرد و زمزمه کرد:
+ نباید بفهمن...
بعد زنگ را فشار داد، چند ثانیه بعد، در باز شد؛ سلین با لبخند همیشگی اش در را باز کرد، اما همان لبخند، با دیدن چهرهی آیلین آرام محو شد.
سلین نگاهش را روی صورت خواهرش نگه داشت
سلین: چرا انقدر دیر کردی؟ چرا رنگت اینقدر پریده؟
آیلین خیلی سریع نگاهش را از او دزدید و کفش هایش را درآورد.
+ چیزی نیست... فقط امروز خیلی خسته شدم.
سلین هنوز قانع نشده بود چند قدم جلو آمد و خواست صورتش را بهتر ببیند، اما آیلین خیلی طبیعی سرش را پایین انداخت و موهایش را جلو کشید، همان لحظه صدای مادرشان از آشپزخانه آمد.
خانم لی: آیلین اومد؟
آیلین نفسش را آرام بیرون داد.
+ آره مامان...
خانم لی با لبخند از آشپز خانه بیرون آمد.
خانم لی: دیر کردی دختر...
بعد با دیدن چهرهی رنگ پریدهی او، اخم کوچکی بین ابروهایش نشست
خانم لی: حالت خوبه؟
آیلین لبخند خیلی کوچکی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه خواهش بود تا شادی.
+ فقط یکم سردرد دارم میخوام برم اتاقم، اگه اجازه بدین.
خانم لی با نگرانی سر تکان داد.
مادر آیلین: برو عزیزم... بعداً برات سوپ میارم.
آیلین فقط لبخند کم رنگی زد و آرام از پلهها بالا رفت به محض اینکه در اتاقش را بست، تمام نیرویی که تا آن لحظه خودش را با آن سرپا نگه داشته بود، از بین رفت.
کوله اش از روی شانه اش روی زمین افتاد، خودش هم آرام به در تکیه داد پلک هایش را بست اشک، بیاجازه از گوشهی چشمش پایین آمد؛ صدای آن مرد هنوز داخل سرش میپیچید.
«اول اون میمیره...» :R
نفسش لرزید، بی اختیار گوشی اش را از کیف بیرون آورد صفحه هنوز روی گفت وگوی تهیونگ مانده بود آخرین پیامش را باز کرد:
«_وقتی رسیدی خبر بده.»
فقط همین، یک جملهی ساده اما آنقدر پر از مراقبت که گلوی آیلین را سوزاند.
انگشتش روی صفحه مکث کرد دلش فقط یک چیز میخواست اینکه تماس بگیرد، صدایش را بشنود و همه چیز را برایش تعریف کند اما تصویر آن ساختمان متروکه، آن ماسک سیاه و آن تهدید، دوباره جلوی چشمش جان گرفت.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 151
✦.................................
جمله، مثل پتک داخل سرش تکرار میشد، به زحمت از روی صندلی بلند شد پاهایش هنوز جان نداشتند چند بار تعادلش به هم خورد، اما خودش را به دیوار گرفت
با قدم هایی لرزان از ساختمان بیرون آمد، هوای عصر، سردتر از همیشه به صورتش خورد اطرافش خلوت بود نه از آن مردها خبری بود نه از هیچ ماشین یا رهگذری، انگار هیچوقت کسی آنجا نبوده است.
آیلین با دست های لرزان گوشی اش را از کیف بیرون آورد، صفحه روشن شد؛ چند تماسِ از دست رفته از راننده، چند پیام از سلین
انگشتش روی اسم تهیونگ مکث کرد، فقط کافی بود یک لمس، تا صدایش را بشنود اما همان لحظه، حرف های مرد دوباره در ذهنش پیچید.
R: اگه حتی یک کلمه بگی...
دستش آرام پایین افتاد، چشم هایش پر از اشک شد گوشی را خاموش کرد و دوباره داخل کیف گذاشت چند دقیقه بعد، یک تاکسی از دور پیدا شد.
آیلین دستش را بالا آورد
راننده ماشین را کنار خیابان نگه داشت و شیشه را پایین کشید:
راننده: تاکسی؟
آیلین با زحمت لب های خشک شده اش را تکان داد
+ بله...
+ لطفاً(...) این آدرس.
راننده نگاهی کوتاه به چهرهی رنگ پریده و چشم های سرخش انداخت، نگار خواست چیزی بپرسد اما سکوت کرد.
آیلین روی صندلی نشست سرش را به شیشه تکیه داد؛ شهر، پشت شیشه آرام از کنارش میگذشت اما او هیچ چیز را نمیدید فقط اشک هایی که بیصدا روی گونه هایش میلغزیدند و یک تصمیم که مثل سنگ روی قلبش افتاده بود
برای محافظت از تهیونگ فعلاً باید این ترس را، کاملاً تنها به دوش میکشید
ـــــــــــــــــــــ
ماشین آرام مقابل خانهی خانوادهی لی توقف کرد، آیلین چند ثانیه همان طور روی صندلی نشست. انگشت هایش هنوز دور بند کیفش قفل بود و آنقدر محکم فشارش داده بود که بند کیف، روی پوست دستش رد انداخته بود
راننده از آینه نگاهی به او انداخت.
راننده: خانم... رسیدیم.
آیلین انگار تازه از جایی دور برگشته باشد، پلک زد نفس کوتاهی کشید و با صدایی که لرزشش را به سختی پنهان میکرد، گفت:
+ ممنون...
کرایه را پرداخت کرد و از ماشین پایین آمد؛ هوای عصر خنک بود، اما سرمایی که تمام بدنش را گرفته بود، از باد نبود چند لحظه مقابل در خانه ایستاد دستش روی زنگ ماند، اما فشارش نداد اگر مادرش همین حالا در را باز میکرد، مطمئن بود با یک نگاه، همه چیز را میفهمید.
آیلین کف دستش را روی گونهی سرخش گذاشت جای سیلی هنوز میسوخت، از داخل کیفش آینهی کوچکی بیرون آورد موهایش را روی همان سمت صورتش ریخت و گوشهی لبش را با نوک انگشت پاک کرد و زمزمه کرد:
+ نباید بفهمن...
بعد زنگ را فشار داد، چند ثانیه بعد، در باز شد؛ سلین با لبخند همیشگی اش در را باز کرد، اما همان لبخند، با دیدن چهرهی آیلین آرام محو شد.
سلین نگاهش را روی صورت خواهرش نگه داشت
سلین: چرا انقدر دیر کردی؟ چرا رنگت اینقدر پریده؟
آیلین خیلی سریع نگاهش را از او دزدید و کفش هایش را درآورد.
+ چیزی نیست... فقط امروز خیلی خسته شدم.
سلین هنوز قانع نشده بود چند قدم جلو آمد و خواست صورتش را بهتر ببیند، اما آیلین خیلی طبیعی سرش را پایین انداخت و موهایش را جلو کشید، همان لحظه صدای مادرشان از آشپزخانه آمد.
خانم لی: آیلین اومد؟
آیلین نفسش را آرام بیرون داد.
+ آره مامان...
خانم لی با لبخند از آشپز خانه بیرون آمد.
خانم لی: دیر کردی دختر...
بعد با دیدن چهرهی رنگ پریدهی او، اخم کوچکی بین ابروهایش نشست
خانم لی: حالت خوبه؟
آیلین لبخند خیلی کوچکی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه خواهش بود تا شادی.
+ فقط یکم سردرد دارم میخوام برم اتاقم، اگه اجازه بدین.
خانم لی با نگرانی سر تکان داد.
مادر آیلین: برو عزیزم... بعداً برات سوپ میارم.
آیلین فقط لبخند کم رنگی زد و آرام از پلهها بالا رفت به محض اینکه در اتاقش را بست، تمام نیرویی که تا آن لحظه خودش را با آن سرپا نگه داشته بود، از بین رفت.
کوله اش از روی شانه اش روی زمین افتاد، خودش هم آرام به در تکیه داد پلک هایش را بست اشک، بیاجازه از گوشهی چشمش پایین آمد؛ صدای آن مرد هنوز داخل سرش میپیچید.
«اول اون میمیره...» :R
نفسش لرزید، بی اختیار گوشی اش را از کیف بیرون آورد صفحه هنوز روی گفت وگوی تهیونگ مانده بود آخرین پیامش را باز کرد:
«_وقتی رسیدی خبر بده.»
فقط همین، یک جملهی ساده اما آنقدر پر از مراقبت که گلوی آیلین را سوزاند.
انگشتش روی صفحه مکث کرد دلش فقط یک چیز میخواست اینکه تماس بگیرد، صدایش را بشنود و همه چیز را برایش تعریف کند اما تصویر آن ساختمان متروکه، آن ماسک سیاه و آن تهدید، دوباره جلوی چشمش جان گرفت.
- ۸۹۷
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط