داستانک غمگین
داستانک غمگین 🌠🌧🌚🌌💖
عروسک شادی بود که جز صاحبش هیچکسو نداشت همیشه با صاحبش که یه دختر بچه ی ۵ ساله بود میرفتن شهربازی سوار چرخ فلک میشدن یا حتی سفر میرفتن نه دخترک نه عروسک خرسی هیچوقت از هم جدا نشدن تا روزی که تولد دخترک رسید طبق معمول خرسی رو روی پاش گذاشته بود و شعر میخوند تا اینکه مامان کادویی دستش داد .اون کادو یه عروسک تک شاخ بود یه عروسک جدید .خرسی تا اون عروسکو دید لبخندش محو شد .....
چند وقت گذشت و دخترک از خرسی خسته شد و تک شاخ جاشو گرفت .خرسی گوشه ای خاک خورده بود و هر بار ناراحت تر میشد هنوزم امید داشت که دخترک اونو برمیداره تا اینکه دخترک اونو تو جعبه گذاشت ......
اونو پرت کردن بیرون .قلب خرسی شکست دیگه نمیتونست اعتماد کنه .دیگه براش سخت شده بود که شاد باشه .از اون به بعد خرسی تنها شد خیلی تغییر کرد .....
اون رفت اما دیگه هیچوقت بر نگشت ......
♥♥♥♥........
عروسک شادی بود که جز صاحبش هیچکسو نداشت همیشه با صاحبش که یه دختر بچه ی ۵ ساله بود میرفتن شهربازی سوار چرخ فلک میشدن یا حتی سفر میرفتن نه دخترک نه عروسک خرسی هیچوقت از هم جدا نشدن تا روزی که تولد دخترک رسید طبق معمول خرسی رو روی پاش گذاشته بود و شعر میخوند تا اینکه مامان کادویی دستش داد .اون کادو یه عروسک تک شاخ بود یه عروسک جدید .خرسی تا اون عروسکو دید لبخندش محو شد .....
چند وقت گذشت و دخترک از خرسی خسته شد و تک شاخ جاشو گرفت .خرسی گوشه ای خاک خورده بود و هر بار ناراحت تر میشد هنوزم امید داشت که دخترک اونو برمیداره تا اینکه دخترک اونو تو جعبه گذاشت ......
اونو پرت کردن بیرون .قلب خرسی شکست دیگه نمیتونست اعتماد کنه .دیگه براش سخت شده بود که شاد باشه .از اون به بعد خرسی تنها شد خیلی تغییر کرد .....
اون رفت اما دیگه هیچوقت بر نگشت ......
♥♥♥♥........
- ۶.۵k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط