داستان قشنگیه

داستان قشنگیه

کاسه ی چووبی

پیر مردی تصمیم گرفت تا با پسر وعروس ونوه ی چهارساله خود زندگی کند.دستان پیر مرد می لرزیدوچشمانش خوب نمیدید و به سختی می توانست راه برود. هنگام خوردن شام غذایش را روی میز ریخت و لیوانی رابرزمین انداخت وشکست.

پسروعروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند:باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد. آنها یک میز کوچک در گوشه اطاق قراردادند وپدربزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد . بعد از این که یک بشقاب از دست پدر بزرگ افتاد و شکست دیگر مجبور بود غذایش را درکاسه چوبی بخورد هروقت هم خانواده او را سرزنش می کردند پدر بزرگ فقط اشک می ریخت وهیچ نمی گفت.

یک روز عصر قبل از شام پدر متوجه پسر چهار ساله خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی می کرد. پدر روبه او کرد وگفت:پسرم داری چی درست می کنی؟ پسر با شیرین زبانی گفت:دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید در آنها غذا بخورید!

یادمان بماند که : "زمین گرد است...
دیدگاه ها (۱)

#✔#پس_زمینه#طبیعت#والپیپر #wallpaper

#✔#پس_زمینه#طبیعت#والپیپر #wallpaper

#✔#پس_زمینه#والپیپر #wallpaper

#✔#پس_زمینه#طبیعت#والپیپر #wallpaper

p14روزمو با فیلم و ... گذروندم تا ساعت ۹و نیم که زنگ در زره ...

در دنیای سلطنت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط