سایههای عمارت سیاه — پارت ۱۳
سایههای عمارت سیاه — پارت ۱۳
ات هنوز گوشی را کنار گوشش نگه داشته بود.
— سامان؟! کجایی؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد صدای سامان آرام گفت:
— ات... وقت نداریم.
جونکوک فوراً نزدیک شد.
— گوشی رو روی بلندگو بذار.
ات همین کار را کرد.
سامان ادامه داد:
— توی عمارت یک نفر هست که همهچیز رو میدونه... ولی نمیدونم کیه.
آرین با عصبانیت گفت:
— خودت کجایی؟!
سامان جواب نداد.
فقط گفت:
— اتاق زیرزمین...
رئیس ناگهان رنگش پرید.
— زیرزمین؟!
جونکوک متوجه شد.
— تو چیزی دربارهی اون اتاق میدونی؟
رئیس چند لحظه سکوت کرد.
— سالهاست کسی اجازه نداره واردش بشه.
ات پرسید:
— چرا؟
قبل از اینکه رئیس جواب بده، صدای سامان دوباره از گوشی آمد:
— چون اونجا چیزی پنهان شده که نباید هیچوقت پیدا بشه.
ناگهان تماس قطع شد.
همه به یکدیگر نگاه کردند.
جونکوک اسلحهاش را کنار گذاشت و گفت:
— میریم زیرزمین.
رئیس مخالفت کرد.
— نه. اونجا خطرناکه.
آرین با تعجب گفت:
— پس چرا تا حالا چیزی نگفتی؟
رئیس جواب نداد.
ات آرام به او نگاه کرد.
— شما بیشتر از چیزی که میگید میدونید...
رئیس سرش را پایین انداخت.
در همان لحظه صدای قدمهایی از انتهای راهرو شنیده شد.
همه برگشتند.
هیچکس آنجا نبود.
اما روی زمین، یک کلید قدیمی افتاده بود.
جونکوک خم شد و آن را برداشت.
روی کلید یک عدد حک شده بود:
۱۳
ات با تعجب گفت:
— این... کلید کجاست؟
رئیس با دیدن کلید آرام زمزمه کرد:
— اتاق سیزدهم...
و برای اولین بار، ترس واقعی در چهرهاش دیده شد.
ات هنوز گوشی را کنار گوشش نگه داشته بود.
— سامان؟! کجایی؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد صدای سامان آرام گفت:
— ات... وقت نداریم.
جونکوک فوراً نزدیک شد.
— گوشی رو روی بلندگو بذار.
ات همین کار را کرد.
سامان ادامه داد:
— توی عمارت یک نفر هست که همهچیز رو میدونه... ولی نمیدونم کیه.
آرین با عصبانیت گفت:
— خودت کجایی؟!
سامان جواب نداد.
فقط گفت:
— اتاق زیرزمین...
رئیس ناگهان رنگش پرید.
— زیرزمین؟!
جونکوک متوجه شد.
— تو چیزی دربارهی اون اتاق میدونی؟
رئیس چند لحظه سکوت کرد.
— سالهاست کسی اجازه نداره واردش بشه.
ات پرسید:
— چرا؟
قبل از اینکه رئیس جواب بده، صدای سامان دوباره از گوشی آمد:
— چون اونجا چیزی پنهان شده که نباید هیچوقت پیدا بشه.
ناگهان تماس قطع شد.
همه به یکدیگر نگاه کردند.
جونکوک اسلحهاش را کنار گذاشت و گفت:
— میریم زیرزمین.
رئیس مخالفت کرد.
— نه. اونجا خطرناکه.
آرین با تعجب گفت:
— پس چرا تا حالا چیزی نگفتی؟
رئیس جواب نداد.
ات آرام به او نگاه کرد.
— شما بیشتر از چیزی که میگید میدونید...
رئیس سرش را پایین انداخت.
در همان لحظه صدای قدمهایی از انتهای راهرو شنیده شد.
همه برگشتند.
هیچکس آنجا نبود.
اما روی زمین، یک کلید قدیمی افتاده بود.
جونکوک خم شد و آن را برداشت.
روی کلید یک عدد حک شده بود:
۱۳
ات با تعجب گفت:
— این... کلید کجاست؟
رئیس با دیدن کلید آرام زمزمه کرد:
— اتاق سیزدهم...
و برای اولین بار، ترس واقعی در چهرهاش دیده شد.
- ۲۵۶
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط