معامله نهایی
معامله نهایی
پارت ۱۸
رین ویو :
هوانگ عجیبه . خیلی عجیبه . همش باعث میشه حس نوجوونای ۱۶ ساله ی عاشقو داشته باشم . شایدم فقط نقش بازی میکنه جلوی خانوادش . اه نمیدونم . احساس میکنم عقلمو از دست دادم . همش بخاطر اون عوضی
بلاخره موقع شام رسید . همه صندلی ها مرتب شدن و مثل قبل نشستیم تا غذا سرو بشه . همیشه مهم ترین سوالات موقع سرو شامه ، اگه اینجا خراب کنم همه چیز لو میره . اصلا به من ربطی نداره ، ولی هوانگ به من اعتماد کرده و دوست ندارم همه چیزو به گند بکشم . بدون اینکه متوجه بشم زیر میز بخاطر فشار عصبی پای راستم رو تکون میدادم . من متوجه نشده بودم ولی هوانگ دستشو روی زانوم گذاشته بود بلکه منو اروم کنه . عوضی . همزمان هم به من دست میزنه هم با اون پوزخند مزخرفش با عموش صحبت میکنه . عوضی عوضی عوضی
وقتی احساس کرد اروم شدم دستش رو برداشت . عوضی حتی نگاهمم نمیکنه . یه موقع عین عاشق پیشه هاست یه موقع عین بازیگرا . لاشی
وقتی پیشخدمت ها غذا رو سرو کردن با چشمای قلبی نگاه ریزی کردم .
استیک بود ، سوشی با سالمونی که داد میزد گرونه و یه غذای چینی که تو عمرم ندیدم . معلومه که ندیدم ، اینا خوراک پولدار جماعته نه من . با استیک راحت ترم .
هوانگ با تردید در گوشم زمزمه کرد « محض احتیاط میپرسم ، ظرفیتت الکلیت چقدره ؟»
« کم ، خیلی کم »
« اوکی »
و به پیشخدمت که داشت جام هارو دونه دونه از شراب پر میکرد اشاره کرد که برام نریزه .
« گفتم ظرفیتم کمه ، نگفتم که نمیخوام مست کنم »
ابروشو بالا داد « اگه مست کنی و لو بدی چی ؟»
مثل خودش پوزخند زدم « بعدا به اونجاش فکر میکنیم »
ببخشید کوتاهه امشب یه پارت دیگه هم میزارم
پارت ۱۸
رین ویو :
هوانگ عجیبه . خیلی عجیبه . همش باعث میشه حس نوجوونای ۱۶ ساله ی عاشقو داشته باشم . شایدم فقط نقش بازی میکنه جلوی خانوادش . اه نمیدونم . احساس میکنم عقلمو از دست دادم . همش بخاطر اون عوضی
بلاخره موقع شام رسید . همه صندلی ها مرتب شدن و مثل قبل نشستیم تا غذا سرو بشه . همیشه مهم ترین سوالات موقع سرو شامه ، اگه اینجا خراب کنم همه چیز لو میره . اصلا به من ربطی نداره ، ولی هوانگ به من اعتماد کرده و دوست ندارم همه چیزو به گند بکشم . بدون اینکه متوجه بشم زیر میز بخاطر فشار عصبی پای راستم رو تکون میدادم . من متوجه نشده بودم ولی هوانگ دستشو روی زانوم گذاشته بود بلکه منو اروم کنه . عوضی . همزمان هم به من دست میزنه هم با اون پوزخند مزخرفش با عموش صحبت میکنه . عوضی عوضی عوضی
وقتی احساس کرد اروم شدم دستش رو برداشت . عوضی حتی نگاهمم نمیکنه . یه موقع عین عاشق پیشه هاست یه موقع عین بازیگرا . لاشی
وقتی پیشخدمت ها غذا رو سرو کردن با چشمای قلبی نگاه ریزی کردم .
استیک بود ، سوشی با سالمونی که داد میزد گرونه و یه غذای چینی که تو عمرم ندیدم . معلومه که ندیدم ، اینا خوراک پولدار جماعته نه من . با استیک راحت ترم .
هوانگ با تردید در گوشم زمزمه کرد « محض احتیاط میپرسم ، ظرفیتت الکلیت چقدره ؟»
« کم ، خیلی کم »
« اوکی »
و به پیشخدمت که داشت جام هارو دونه دونه از شراب پر میکرد اشاره کرد که برام نریزه .
« گفتم ظرفیتم کمه ، نگفتم که نمیخوام مست کنم »
ابروشو بالا داد « اگه مست کنی و لو بدی چی ؟»
مثل خودش پوزخند زدم « بعدا به اونجاش فکر میکنیم »
ببخشید کوتاهه امشب یه پارت دیگه هم میزارم
- ۶.۹k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط