توی بازار اصفهان باربری زندگی میکرد ,,, روزی داشت بار یکی

توی بازار اصفهان باربری زندگی میکرد ,,, روزی داشت بار یکی از حجره های بازار را میبرد که دید بچه ای از پشت بوم داره میوفته ,,, نگاهش کرد و بچه از یه فاصله ای به بعد , عین پرنده اومد پایین تا به زمین رسید ,,, مردم ریختن دورش که چجوری اینکار رو کردی ,, جواب داد : یک عمر هر کاری که خدای من بهم گفت ,بدون چون و چرا گفتم چشم , اینبار من ازش خواستم , جون این بچه رو حفظ کند , اونم پذیرفت
دیدگاه ها (۵)

دلم را سپردم به بنگاه دنیا ,, و هی آگهی دادم اینجا و آنجا ,,...

چوپان خیالش راحت بود که سگ هوای گله را دارد ,, غافل از اینکه...

گفتم خدایا عاشقم کن ,,,, خدا خندید و گفت : او که باشد مرا از...

معلم ریاضی گفت : دو خط موازی هیچگاه به هم نمیرسن , مگر اینکه...

نور سبزی در تاریکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط