معامله

معامله
p7
جونگ‌کوک چند ثانیه به تهیونگ نگاه کرد.
بعد لبخند کوچکی زد.
«آره دیگه... هستم.»
لبخندش عجیب بود؛ نه از روی خوشحالی، بلکه انگار می‌خواست تمام ناراحتی‌اش را پشت همان لبخند پنهان کند.
بدون اینکه منتظر جواب تهیونگ بماند، از اتاق خارج شد.
تهیونگ همان‌جا ماند.
نگاهش برای چند لحظه روی در بسته ثابت بود.
جونگ‌کوک به اتاق خودش برگشت.
لباس رسمی‌اش را از تن درآورد و بالاخره لباس گرم و راحتی پوشید؛ لباسی که برخلاف لباس‌های رسمی مراسم، به خودش شبیه‌تر بود.
بعد در تراس را باز کرد.
هوای خنک شب صورتش را نوازش کرد.
جونگ‌کوک جلو رفت و دست‌هایش را روی نرده‌ی تراس گذاشت.
آسمان پر از ستاره بود.
ماه کامل، باغ را با نور نقره‌ای روشن کرده بود.
جونگ‌کوک مدتی به ماه خیره ماند.
در دنیای آن‌ها، همه باور داشتند الهه‌ی ماه خالق آلفاها و امگاها بوده است؛ موجودی افسانه‌ای که سرنوشت هر جفت را از لحظه‌ی تولد تعیین می‌کرد.
جونگ‌کوک لبخند غمگینی زد.
«الهه‌ی ماه...»
صدایش آرام بود.
«چرا هیچ‌کی دوسم نداره؟»
نسیم سردی وزید و چند تار مو روی صورتش افتاد.
«من که از کسی چیزی نمی‌خوام.»
چشم‌هایش پر از اشک شد.
«فقط...»
صدایش لرزید.
«فقط می‌خواستم یکی واقعاً منو دوست داشته باشه.»
اشکی از گوشه‌ی چشمش پایین افتاد.
سریع آن را پاک کرد.
«شاید من واقعاً مشکل دارم.»
لبخند کوچکی زد.
«شاید واسه همینه هیچ‌کس منو نمی‌خواد.»
آن طرف اتاق، پشت پرده‌ی نیمه‌باز، سایه‌ای برای لحظه‌ای حرکت کرد.
تهیونگ در راهرو ایستاده بود.
صدای جونگ‌کوک را شنیده بود.
اما وارد تراس نشد.
فقط برای چند ثانیه به ماه نگاه کرد.
بعد به آرامی زیر لب گفت:
«احمق...»
و از آنجا دور شد.
اما برخلاف حرفش، آن شب صدای جونگ‌کوک تا صبح از ذهنش بیرون نرفت.
دیدگاه ها (۰)

معامله p8ماه کامل درست بالای سر جونگ‌کوک بود.نور سفیدش روی ص...

معامله p6جونگ‌کوک چند لحظه در سکوت به پنجره خیره ماند.بعد بد...

معامله p5بالاخره شب تمام شد.نور کم‌رنگ صبح از میان پرده‌های ...

معامله p4جونگ‌کوک ناگهان احساس کرد گرمای عجیبی در گردنش پیچی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط