یک فرد بود در خیابان ها راه میرفت اما یک پالتوی شبیه برگ مرده ...
1
یک فرد بود در خیابان ها راه میرفت اما یک پالتوی شبیه برگ مرده خیس بر تن و کمربندی چرکی روی آن میبست و سفت میکشید
اونوقت دو کفش چرمی بسیار بلند بر پا میکرد و کفش هایش صدای کوبیده شدن بر سنگ فرش و دریدن سکوت میدادند اما کدام سکوت ، سکوتی که نبود زیرا شبانه روز بارانی وخیم میبارید بر سر و کولش و توانایی اش را از او میگرفت .
اما هرچه افتاده تر میشد خیابان های بیشتری را حرکت میکرد انگار بنیادی قدرتمند در وجودش رخنه کرده بود
2
روزی که داشت میرفت ، مانند هر روز هم کمی باران گرفته بود تنه بسیار نرمی به او خورد که او را مجبور کرد بخاطر عذاب دردناک وجدان رو برگرداند و نگاه کند همه چیز تاریک بود اما چهره ای درخشید که او نتوانست فراموش کند حتی باوجودیکه برگشت و ده متر از او دور شد اما دوباره گردنش را پیچاند و کلاهش را بالا زد و چشمانش اما درخشید آن چهره هنوز آنجا بود دیگر چه نفسی میتوانست از سینه او بیرون بیاید زیر رگبار قطرات سنگین باران و نگاه های سنگین ترِ آن تکه نور آن لطیفه معصوم که شاید حالش را بفهمد ، در آن شبِ غمناک به قدر باران و باریک به مقدار آسمانی وحشت زده از ابرها ....
تقدیم به درد
که نمیدانم چیست اما هر چی هست آدم رو تو لجن کشانده و در نهایت آدمی را به یک اثر هنری تبدیل میکند
یک فرد بود در خیابان ها راه میرفت اما یک پالتوی شبیه برگ مرده خیس بر تن و کمربندی چرکی روی آن میبست و سفت میکشید
اونوقت دو کفش چرمی بسیار بلند بر پا میکرد و کفش هایش صدای کوبیده شدن بر سنگ فرش و دریدن سکوت میدادند اما کدام سکوت ، سکوتی که نبود زیرا شبانه روز بارانی وخیم میبارید بر سر و کولش و توانایی اش را از او میگرفت .
اما هرچه افتاده تر میشد خیابان های بیشتری را حرکت میکرد انگار بنیادی قدرتمند در وجودش رخنه کرده بود
2
روزی که داشت میرفت ، مانند هر روز هم کمی باران گرفته بود تنه بسیار نرمی به او خورد که او را مجبور کرد بخاطر عذاب دردناک وجدان رو برگرداند و نگاه کند همه چیز تاریک بود اما چهره ای درخشید که او نتوانست فراموش کند حتی باوجودیکه برگشت و ده متر از او دور شد اما دوباره گردنش را پیچاند و کلاهش را بالا زد و چشمانش اما درخشید آن چهره هنوز آنجا بود دیگر چه نفسی میتوانست از سینه او بیرون بیاید زیر رگبار قطرات سنگین باران و نگاه های سنگین ترِ آن تکه نور آن لطیفه معصوم که شاید حالش را بفهمد ، در آن شبِ غمناک به قدر باران و باریک به مقدار آسمانی وحشت زده از ابرها ....
تقدیم به درد
که نمیدانم چیست اما هر چی هست آدم رو تو لجن کشانده و در نهایت آدمی را به یک اثر هنری تبدیل میکند
- ۵۲۱
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط