تو یعنی

تو یعنی
همان نسکافه ای که دم صبح عجیب میچسبد
همان یخ در بهشتِ تابستانی ظهر؛ در اوج گرما
همان پنج دقیقه دیر آمدن استاد وقتی دیر حاضر شده ام؛
تو همان عیدی های تا نخورده ی پدربزرگی لای قرآن...
تو همان ساعت های جفت شده ای؛
ساعت عاشقی؛ ساعت آرزو ها...
اصلا تو خودِ آرزویی؛ تو خودِ عاشقی ای...
تو همان شخصی که هم نهاد هم و فعل و گذاره و مفعول و فاعلِ هر شعری...
تو به تنهایی یک غزلی؛ یک دیوانی!
تو
تو همه چیزی؛
هرچیزی که قلبم را قلقلک بدهد؛
هرچیزی که یاد آورم باشد که عاشقم...
و من چقدر "تو" را عاشقم...
دیدگاه ها (۵)

پایتان را اگر به زندگی کسی باز کردید؛همان لحظه آن را بشکنید!...

دلم برایت تنگ شده ولییک وقت خیال برگشتن نکنی ها!دوست دارم بب...

دنیا هم که مال تو باشدتا زمانی که درون قلب یک زن جایی نداشته...

دنبال عشق نگرد...خودت عشق باش...عشق پیدا کردنی نیست...فقط خل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط