داستان دل نشین خودم🥲
داستان دل نشین خودم🥲
یه روزی هانما، از هانماهای شهر، یعنی از هانما استون، میاد خونهٔ هانما توکیو. بعدش میاد دیگه، سلام هانما، میگه سلام، یه چیزی آوردن برات، هانما، هم با هانماهای شهر میرن هانما استون. بعد از این که رفت هانما استون، میره سوار ماشینش میکنه. دوباره برش میگردونه توکیو. بعدش میاد وسط شهر، میگه بچهها، شما میبینید با هانما کار دارم. بچهام که کدوم چی، کدوم هانما؟ من نمیشناسم کدوم هانما. میگه این وسطیه هانما. بعدش میاد چوب میآورن، هانما میخورن، دوغال چوب هم میخواد آتیشش بزنه. و بچهها هم خوشحالی میترکه. آقا آتیش میزنن هانما، مامان هانما میاد هانماها و همهشون رو میزنن. آقا، سر اون پنج هزار تا هانما رو خاک میکنن زنده زنده هاااا. و آقا، یکه کیک یزدی کم میاد. کل اون مراسم بد تر میشه، صدای کیک یزدی. مامانش میخواد بره مامان هانما. بعد میبینه بعد از این که هیچکدوم وجود نداره جز مایکی. و بقیه چیزا. یه دونه هانما دیگه. بعد بچهها، بچههای دیگه گوشن. بعد از اون طرف چیفویو میگه ما با بچهها خوردیمشون. و ته اون لحظه که مامان مایکی میاد بعدش خود هانما میگه آقا، مامان من رفته کیک یزدی خریده. بعد میگه هانما مگه تو آتیش نگرفته، بعد میگه؟ چه من مرده، دارم از هوا بارون حرف میزنم. آقا، این مایکی خونه هانما. بعد یوهویی کاغذیباریشون حواسش نبود، خش میافته. مامان هانما هم خیلی حساسه. بعد میره الان میاد یه دونه دمپایی برمیداره، میچسبونهش به به صورت مایکی، انقدر مایکی میزنه تا بمیره. مایکی رو میزنه. بعد مایکی زیر لب میگه کاغذیباری. کاغذیباری رو گفت. مامان هانما بعدش گفت، چی شد؟ بعدش مامان هانما میگه هیچی نبود، فقط یکم کشتمت. بعد داشتم نگات میکردم گفتی کاغذیباری. بعد گفت آره بابا، بده کاغذیباری، کاغذیباری استون، کاغذیباری الال بخرید، بعد آقا، مایکی باز میمیره. بعد بچهها هم میرن میگن وای مایکی مردی. بعد میگه اگه مایکی اینجا بود، بعدش هزار تا هم میدادم😭. مایکی هم اون موقع از قبر میزنه بیرون، میگه من هنوز زندهام، پنج هزار تا همرگیرم رو بدید. و همون جا میشه که هر مامانی که اونجا بود، میاد سراغ مایکی، تمام.
🕳️🫏 🕳️🪿 🕳️⚰️
یه روزی هانما، از هانماهای شهر، یعنی از هانما استون، میاد خونهٔ هانما توکیو. بعدش میاد دیگه، سلام هانما، میگه سلام، یه چیزی آوردن برات، هانما، هم با هانماهای شهر میرن هانما استون. بعد از این که رفت هانما استون، میره سوار ماشینش میکنه. دوباره برش میگردونه توکیو. بعدش میاد وسط شهر، میگه بچهها، شما میبینید با هانما کار دارم. بچهام که کدوم چی، کدوم هانما؟ من نمیشناسم کدوم هانما. میگه این وسطیه هانما. بعدش میاد چوب میآورن، هانما میخورن، دوغال چوب هم میخواد آتیشش بزنه. و بچهها هم خوشحالی میترکه. آقا آتیش میزنن هانما، مامان هانما میاد هانماها و همهشون رو میزنن. آقا، سر اون پنج هزار تا هانما رو خاک میکنن زنده زنده هاااا. و آقا، یکه کیک یزدی کم میاد. کل اون مراسم بد تر میشه، صدای کیک یزدی. مامانش میخواد بره مامان هانما. بعد میبینه بعد از این که هیچکدوم وجود نداره جز مایکی. و بقیه چیزا. یه دونه هانما دیگه. بعد بچهها، بچههای دیگه گوشن. بعد از اون طرف چیفویو میگه ما با بچهها خوردیمشون. و ته اون لحظه که مامان مایکی میاد بعدش خود هانما میگه آقا، مامان من رفته کیک یزدی خریده. بعد میگه هانما مگه تو آتیش نگرفته، بعد میگه؟ چه من مرده، دارم از هوا بارون حرف میزنم. آقا، این مایکی خونه هانما. بعد یوهویی کاغذیباریشون حواسش نبود، خش میافته. مامان هانما هم خیلی حساسه. بعد میره الان میاد یه دونه دمپایی برمیداره، میچسبونهش به به صورت مایکی، انقدر مایکی میزنه تا بمیره. مایکی رو میزنه. بعد مایکی زیر لب میگه کاغذیباری. کاغذیباری رو گفت. مامان هانما بعدش گفت، چی شد؟ بعدش مامان هانما میگه هیچی نبود، فقط یکم کشتمت. بعد داشتم نگات میکردم گفتی کاغذیباری. بعد گفت آره بابا، بده کاغذیباری، کاغذیباری استون، کاغذیباری الال بخرید، بعد آقا، مایکی باز میمیره. بعد بچهها هم میرن میگن وای مایکی مردی. بعد میگه اگه مایکی اینجا بود، بعدش هزار تا هم میدادم😭. مایکی هم اون موقع از قبر میزنه بیرون، میگه من هنوز زندهام، پنج هزار تا همرگیرم رو بدید. و همون جا میشه که هر مامانی که اونجا بود، میاد سراغ مایکی، تمام.
🕳️🫏 🕳️🪿 🕳️⚰️
- ۶۱
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط