‍ روزی که تو را به شعر خود آوردم

‍ روزی که تو را به شعر خود آوردم
من پشت به حرف های مردم کردم
گفتی که چه سبز می نویسی! گفتم:
سبز است غزل هایم و من خود زردم
کم کم دل من به بودنت عادت کرد
هر چند از عشق و عاشقی دلسردم
می ترسم از آشنای خود بگریزی
امروز که غرق برزخی نامردم
فانوس به دست، گِرد این شهرِ خراب
دنبالِ دلِ شکسته ای می گردم
دیدگاه ها (۳)

اے مـاه تـرین دلخـوشےِ روے زمینمبگذار ڪـه چشمـانِ تـو را سی...

در چشمِ تو طلوع میکنمبا یادِ تو غروب ودر آغوشِ خیالت خواب،و ...

با مردمِ شب‌دیده به دیدن نرسیدیمتا صبح، دَمی هم به دمیدن نرس...

گاهی غزل بگو که پریشان بخوانمتدرسایه سار زرد درختان بخوانم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط