🦢 پارت سی‌ام | نزدیک‌ترین دشمن

🦢 پارت سی‌ام | نزدیک‌ترین دشمن

جنگکوک هنوز به جمله‌ی روی نامه خیره بود.

«به هیچ‌کس اعتماد نکن... حتی به نزدیک‌ترین آدم زندگیت.»

لیانا با نگرانی پرسید:

— چرا این‌طوری نگاه می‌کنی؟

جنگکوک نامه را تا کرد.

— هیچی.

— دوباره چیزی رو ازم پنهون می‌کنی؟

— نه.

لیانا دستش را دراز کرد.

— نامه رو بده.

جنگکوک چند لحظه مکث کرد و بعد نامه را به او داد.

لیانا دوباره آن را خواند.

— «نزدیک‌ترین آدم زندگیت»...

سرش را بلند کرد.

— منظورش کیه؟

جنگکوک آرام گفت:

— نمی‌دونم.

اما خودش یک نفر را در ذهن داشت.

کسی که بیشتر از هر کس دیگری به خانواده نزدیک بود.


---

چند ساعت بعد، در خانه‌ی جنگکوک، همه جمع شده بودند.

جنگکوک عکس‌ها و مدارک را روی میز گذاشت.

— یکی از داخل اطلاعات ما رو به دشمن می‌ده.

یکی از افرادش گفت:

— یعنی خائن بین خودمونه؟

— دقیقاً.

لیانا ساکت کنار پنجره ایستاده بود.

ناگهان چشمش به گوشی دوست‌دختر جنگکوک افتاد.

صفحه برای چند ثانیه روشن شد.

یک پیام ناشناس آمده بود.

«مرحله‌ی بعد آماده‌ست.»

دختر سریع گوشی را خاموش کرد.

لیانا به او خیره شد.

دختر متوجه نگاهش شد.

— چیه؟

— هیچی.

اما لیانا چیزی نگفت.


---

شب، لیانا به اتاق جنگکوک رفت.

— باید باهات حرف بزنم.

جنگکوک از پشت میز بلند شد.

— چی شده؟

لیانا پیام را تعریف کرد.

جنگکوک فوراً جدی شد.

— مطمئنی چی دیدی؟

— آره.

— چرا همون لحظه نگفتی؟

— چون نمی‌دونستم شاید اشتباه کرده باشم.

جنگکوک چند ثانیه فکر کرد.

— گوشی اون رو باید بررسی کنیم.

— اگه واقعاً خودش باشه؟

جنگکوک جواب نداد.


---

نیمه‌شب، جنگکوک وارد اتاق دوست‌دخترش شد.

— گوشیت رو بده.

دختر جا خورد.

— برای چی؟

— فقط بده.

— تو به من شک داری؟

جنگکوک سرد گفت:

— جوابم رو بده.

دختر گوشی را محکم در دستش گرفت.

— من هیچ کاری نکردم.

جنگکوک جلو رفت.

— پس چیزی برای پنهان کردن نداری.

دختر چند ثانیه سکوت کرد.

بعد ناگهان لبخند زد.

— خیلی دیر فهمیدی.

جنگکوک اخم کرد.

— چی؟

دختر گوشی را روی میز گذاشت.

— من تنها کسی نیستم که با اون‌ها همکاری می‌کنه.

جنگکوک خشک شد.

— منظورت چیه؟

دختر آرام گفت:

— کسی که از همه به تو نزدیک‌تره...

مکث کرد.

— پدرت، تمام این مدت حقیقت رو ازت پنهان کرده.

جنگکوک چند لحظه بی‌حرکت ماند.

اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای افتادن چیزی از راهرو آمد.

هر دو برگشتند.

لیانا آنجا ایستاده بود.

تمام حرف‌ها را شنیده بود.

جنگکوک به سمتش رفت.

— لیانا...

لیانا فقط یک سؤال پرسید:

— یعنی پدرت هم دروغ گفته؟

جنگکوک جوابی نداشت.

و برای اولین بار، هر دو فهمیدند که شاید دشمن اصلی...

از همان ابتدا داخل خانواده بوده است. 🦢

پآیآن پآرت سی ام...📝⃢💍
دیدگاه ها (۱۰)

🦢 پارت سی‌ویکم | حقیقت پدرلیانا هنوز جلوی در ایستاده بود.— ی...

سلاااام نانازاااااااخوبینننننبچه هاااا برای اطمینان بیشتررر ...

🦢 پارت بیست‌ونهم | بازگشت به نقطه‌ی شروعلیانا گوشی را به جنگ...

🦢 پارت بیست‌وهشتم | ناپدید شدنجنگکوک برای چند ثانیه هیچ حرکت...

🦢 پارت بیست‌وهفتم | رازی که نباید فاش می‌شدصبح روز بعد، لیان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط