رمان:#دخترم_باش

رمان:#دخترم_باش
#پارت_۱۶
نگاهی به قیافه ی درهم سپهر انداختم، این بچه چش
شده دیگه !
نتونستم بیشتر از این سر سفره بشینم یاعلی گفتم و از جا بلند شدم .
به سمت اتاق رفتم تا لباسم رو عوض کنم چند دقیقه
نکشیده صدای بسته شدن در خونه اومد .
کارت عابررو از توی کشو برداشتم، پام رو که از
اتاق بیرون گذاشتم فهمیدم سپهر رفته ماشینرو بیاره .
رو به دایه گفتم : من با بچه ها بیرون کاری دارم آفتاب
نرفته دم خونه م .
نگران قدمی به سمتم برداشت .
_ کوردم مواظب خودت باش مادر تازه از حبس
برگشتی ، اینجا آدماش گرگ شدن یه ذره احساس
خطر کنن پاپوش میپوشن پات دوباره برت میگردونن
اون تو .
دستی رو چشمم گداشتم .
_ به چشم دایه ایندفعه بی گدار به آب نمیزنم اینایی که بهشون میگی گرگ در اصل شغالن که خوب بلدن
شبیه گرگ زوزه بکشن حسابشون با منه !
نگاهش نگران تر شد .
_ برو خدا به همراهت مادر .
سری تکون دادم و به سمت کوچه راه افتادم سپهر
سرکوچه منتظرم بود .
با دیدنم خواست از ماشین پیاده بشه که دستی براش
بلند کردم .
همین که نشستم سریع گفت : خب اول کجا بریم .
_ قهوه خونه !
زیر چشمی نگاهم کرد .
_این وقت صبح؟
_خیر باشه !
سر تکون دادم .
_خیره !
به محض رسیدن به سفره خونه هردو از ماشین پیاده
شدیم .
چند ثانیه مکث کردم و خیره به اطراف نگاه کردم،
مثل این که خرابه های این محل قرار نبود آباد بشه .
داخل قهوه خونه شدم و به رسم قدیم زنگوله ی باالای
در رو به صدا در آوردم .
نگاه ها که به سمتم برگشت صدا همهمه زیاد شد .
آقا مصطفی باروی باز به سمتم اومد .
_گل بارون کردی محل رو پسرم یالا بیا گله اونجا
نشستن !
با دیدن تخت همیشگی و اکیپی که ایندفعه نه نصفه
نیمه بلکه کامل روش نشسته بودن به طرفشون رفتم .
بچه ها با دیدنم یکی یکی از جا بلند شدن .
چشمم به حسین و صابر و محمد بود که با دیدنم به
سمتم پا تند کردن .
یکی یکی گرفتمشون تو بغلم !
این بود گله ی من !
خودم آبادشون کردم، خودم ازشون سرباز ساختم و
الان کیف میکنم وقتی اینجوری به احترامم بلند میشن
و دورم میپلکن !
هر سه تاشون یه سره و با هم حرف میزدن جوری که
واقعا متوجه نمی شدم .
شاهین پوفی کرد و حرص ی گفت : د ببندید دیگه نفله
ها بزارید بشینه حداقل از راه رسیده خسته س .
حسین و صابر سریع جا باز کردن .
همین که نشستم محمد نشست پشتم .
_ بشین مشتی همچین ماساژت بدم خستگی از جونت
در بره .
کمی خودم رو عقب کشیدم .
_ به اندازه کافی توی دید هستیم بچه بشین یه گوشه
انقدر سر و صدا نکن .
چشمی گفت و با صدای بلند ی گفت : مشتی یه دو سیب بیار حال کنیم !
اخمی بهش کردم .
_ من وقت این کارا رو ندارم، دیر اومدم بیرون وقتم
دیدگاه ها (۰)

دخترم باش:)

معشوقه استاد🥲

رمان:#دخترم_باش#پارت_۱۵یه فرصت دوباره به من خطاکار داد تا چه...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۱۴متوجه لب گزیدن سپهر شدم . میدونستم با...

وقتی دعوا گرفتین ولی...درخواستی دوستم. درو بهم کوبوندم .عوضی...

𝙋 :: 2ویو ساعت 30 :: 6ویو ا/تبلند شدم از خونه زدن بیرون و رف...

پارت اول

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط