#پارت۱۸۷
#پارت۱۸۷
کیان:کپلر
منطقه خالی شده بود.شب بود و هوا یکم سرد تر از همیشه...
وقتش رسیده بود دستگاه روشن بشه. سهیل یه سری تغییرات به دستگاه داده بود تا اتفاقی که برای آیدا افتاد تکرار نشه و بتونیم انرژی خروجی رو کنترل کنیم و امنیت استفاده از دستگاه بیشتر شده بود.
سینا ی کپلری...
امشب شب آخری بود که میدیدمش.
رفتم سمتش و گفتم:
_خب داداش...امشب دیگه رفتنی شدیم.
_اوهوم
اوهوم و زهر مار.بی احساس سیب سیلورنایی:|
_سینا اگه اینجا بود خیلی ازت...
وقتی مثل میرغضبا نگام کرد ترجیح دادم جملمو عوض کنم.
_خیلی ازت خوشش میومد.اصن حال میکرد از داشتن همزادی مثه تو.
نگاشو ازم گرفت و گفت:
_بهتره آماده بشی.الانا دیگه دستگاهو روشن میکنم.
_از کجا بفهمیم میریم زمین؟
_سهیل میدان مغناطیسی زمین رو با دستگاه تنظیم کرده.مشکلی پیش نمیاد.
یه دفه ای رفتم سمتش بغلش کردم. دوتا ضربه زدم پشتش و گفتم:
_خوبی بدی دیدی حلال کن.
قبل ینکه بتونه عکس العملی نشون بده رفتم سمت کیان.
کیان کنارم ایستاد. سینا از دور دستگاهو کنترل میکرد. گفت
_حاضرین؟
کیان آره ای گفت و بعد از چند ثانیه دایره های دستگاه شروع به چرخیدن کردن و هر لحظه سرعتشون بیشتر شد
سینا:سیلورنا
سما بلند شد و گفت سعید باید روبروی دستگاه بایسته.
همه ازش فاصله گرفتیم و سما گفت
_الان دستگاهو روشن میکنم.
سعید سری تکون داد و جلوش ایستاد.
سما اول روبروی یه صفحه ی نمایش ایستاد و یه سری دکمه ها رو لمس کرد بعد کنترل لمسی ای که اندازه ی یه تبلت بیست در ده بود رو برداشت.
دکمه ی قرمزو زد و دایره ها شروع به چرخیدن کردن. انقدر سرعتشون زیاد شد که هر چیز سبکی توی اتاق به پرواز درومده بود و ما به سختی چشمامونو باز نگه داشتیم.منبع ، نورانی شد و بین دایره ها شکاف نقره ای رنگی به وجود اومد.
آیدا:زمین
آیدا دستگاهو تنظیم کرد و برگشت.من و آیدا کنار هم. بغل دست من عمو و کنار آیدا ناظری ایستاد
چهار همزاد کنار هم ایستاده بودن.دو نفر آیدا و دونفر محمود ناظری
یه دفه چهار دایره ی دستگاه شروع به چرخیدن کردن.آیدا با تعجب به کنترل توی دستش نگاه کرد و گفت:
_عجیبه.
در حالی که سعی میکردم چشمامو به خاطر باد شدید ز نگه دارم تقریبا داد زدم تا صدامو بشنوه
_چی عجیبه؟
با اخم بهم نگاه کرد و گفت
_من هنوز دستگاهو روشن نکردم...
کیان:کپلر
منطقه خالی شده بود.شب بود و هوا یکم سرد تر از همیشه...
وقتش رسیده بود دستگاه روشن بشه. سهیل یه سری تغییرات به دستگاه داده بود تا اتفاقی که برای آیدا افتاد تکرار نشه و بتونیم انرژی خروجی رو کنترل کنیم و امنیت استفاده از دستگاه بیشتر شده بود.
سینا ی کپلری...
امشب شب آخری بود که میدیدمش.
رفتم سمتش و گفتم:
_خب داداش...امشب دیگه رفتنی شدیم.
_اوهوم
اوهوم و زهر مار.بی احساس سیب سیلورنایی:|
_سینا اگه اینجا بود خیلی ازت...
وقتی مثل میرغضبا نگام کرد ترجیح دادم جملمو عوض کنم.
_خیلی ازت خوشش میومد.اصن حال میکرد از داشتن همزادی مثه تو.
نگاشو ازم گرفت و گفت:
_بهتره آماده بشی.الانا دیگه دستگاهو روشن میکنم.
_از کجا بفهمیم میریم زمین؟
_سهیل میدان مغناطیسی زمین رو با دستگاه تنظیم کرده.مشکلی پیش نمیاد.
یه دفه ای رفتم سمتش بغلش کردم. دوتا ضربه زدم پشتش و گفتم:
_خوبی بدی دیدی حلال کن.
قبل ینکه بتونه عکس العملی نشون بده رفتم سمت کیان.
کیان کنارم ایستاد. سینا از دور دستگاهو کنترل میکرد. گفت
_حاضرین؟
کیان آره ای گفت و بعد از چند ثانیه دایره های دستگاه شروع به چرخیدن کردن و هر لحظه سرعتشون بیشتر شد
سینا:سیلورنا
سما بلند شد و گفت سعید باید روبروی دستگاه بایسته.
همه ازش فاصله گرفتیم و سما گفت
_الان دستگاهو روشن میکنم.
سعید سری تکون داد و جلوش ایستاد.
سما اول روبروی یه صفحه ی نمایش ایستاد و یه سری دکمه ها رو لمس کرد بعد کنترل لمسی ای که اندازه ی یه تبلت بیست در ده بود رو برداشت.
دکمه ی قرمزو زد و دایره ها شروع به چرخیدن کردن. انقدر سرعتشون زیاد شد که هر چیز سبکی توی اتاق به پرواز درومده بود و ما به سختی چشمامونو باز نگه داشتیم.منبع ، نورانی شد و بین دایره ها شکاف نقره ای رنگی به وجود اومد.
آیدا:زمین
آیدا دستگاهو تنظیم کرد و برگشت.من و آیدا کنار هم. بغل دست من عمو و کنار آیدا ناظری ایستاد
چهار همزاد کنار هم ایستاده بودن.دو نفر آیدا و دونفر محمود ناظری
یه دفه چهار دایره ی دستگاه شروع به چرخیدن کردن.آیدا با تعجب به کنترل توی دستش نگاه کرد و گفت:
_عجیبه.
در حالی که سعی میکردم چشمامو به خاطر باد شدید ز نگه دارم تقریبا داد زدم تا صدامو بشنوه
_چی عجیبه؟
با اخم بهم نگاه کرد و گفت
_من هنوز دستگاهو روشن نکردم...
- ۱.۹k
- ۰۳ شهریور ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط