چرا من
( چرا من؟)
پارت ۷🗿🍓
ویو تهیونگ:
چه خبر شده؟ چرا ات چند روزه اینجوری شده ؟ اصلا چرا باید بهم بگه خواب هاش به واقعیت تبدیل میشه؟ هیچی نمیفهمم از هه جی که معلوم نیست چطوری شمارمو پیدا کرده اینم از ات که اینجوری شده لعنتی
ویو ات:
وقتی به هوش اومدم یه جای نا آشنا بودم وقتی دیدم بهتر شد فهمیدم داخل بیمارستانم و غش کردم عجیبه چرا غش کردم؟
تهیونگ: ات ...ات بیدار شدی ( هول)
ات: تهیونگ چی شده؟ چرا انقدر هول شدی؟
تهیونگ: هیچی هیچی نشده فقط ...فقط میخوام چند تا سوال ازت بپرسم
ات: بپرس
تهیونگ: تو ....دقیقا چه خوابی دیدی؟
ات همه چیز رو بهش گفت گفت که توی خواب ته رو دیده و خودشو جای هه جی جا زد همه چی رو گفت
تهیونگ: ات هی من و نگاه کن ...ببین من هیچ وقت تورو ول نمیکنم زمین و اسمونم بخوان به هم بخورن ولت نمیکنم
ات: ولی...
تهیونگ: ولی نداره الانم میریم رستوران یه غذای خوب بخوریم دکتر گفت چند روزه غذا نخوردی
ات: نه نه لازم نیست اشتها ندارم
تهیونگ: نخیر اینجوری نمیشه باید باهام بیای
ات: اخه
تهیونگ: یعنی میخوای با دوست پسرت نیای سر قرار؟
ات به ناچار قبول کرد
توی رستوران ات یه رامن و دوکبوکی سفارش داد تهیونگ هم همینطور
بعد غذا :
ات: الان دیگه بریم خونه؟
تهیونگ: باشه بریم
هردو خوشحال به سمت خونه دست در دست هم میرفتند ...ولی کی میدونه ؟ شاید این خوشحالی تبدیل به یه جنگ بزرگ بشه؟
پارت ۷🗿🍓
ویو تهیونگ:
چه خبر شده؟ چرا ات چند روزه اینجوری شده ؟ اصلا چرا باید بهم بگه خواب هاش به واقعیت تبدیل میشه؟ هیچی نمیفهمم از هه جی که معلوم نیست چطوری شمارمو پیدا کرده اینم از ات که اینجوری شده لعنتی
ویو ات:
وقتی به هوش اومدم یه جای نا آشنا بودم وقتی دیدم بهتر شد فهمیدم داخل بیمارستانم و غش کردم عجیبه چرا غش کردم؟
تهیونگ: ات ...ات بیدار شدی ( هول)
ات: تهیونگ چی شده؟ چرا انقدر هول شدی؟
تهیونگ: هیچی هیچی نشده فقط ...فقط میخوام چند تا سوال ازت بپرسم
ات: بپرس
تهیونگ: تو ....دقیقا چه خوابی دیدی؟
ات همه چیز رو بهش گفت گفت که توی خواب ته رو دیده و خودشو جای هه جی جا زد همه چی رو گفت
تهیونگ: ات هی من و نگاه کن ...ببین من هیچ وقت تورو ول نمیکنم زمین و اسمونم بخوان به هم بخورن ولت نمیکنم
ات: ولی...
تهیونگ: ولی نداره الانم میریم رستوران یه غذای خوب بخوریم دکتر گفت چند روزه غذا نخوردی
ات: نه نه لازم نیست اشتها ندارم
تهیونگ: نخیر اینجوری نمیشه باید باهام بیای
ات: اخه
تهیونگ: یعنی میخوای با دوست پسرت نیای سر قرار؟
ات به ناچار قبول کرد
توی رستوران ات یه رامن و دوکبوکی سفارش داد تهیونگ هم همینطور
بعد غذا :
ات: الان دیگه بریم خونه؟
تهیونگ: باشه بریم
هردو خوشحال به سمت خونه دست در دست هم میرفتند ...ولی کی میدونه ؟ شاید این خوشحالی تبدیل به یه جنگ بزرگ بشه؟
- ۲۷۷
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط