"تجربياتِ قبليت برام اهميتى نداره!من قراره آخرينت باشم پس

"تجربياتِ قبليت برام اهميتى نداره!من قراره آخرينت باشم پس..مهم نيست!اما راجبه چيزى كه باهاش درگيرى.."
نگاهت رو كنجكاوانه بهش دوختى:
"با چى درگيرم؟"
جعبه مخملى از جيبِ كتش خارج و اون رو،روى ميز قرار و سمتت هل داد:
"فكر ميكنم اين بيشتر به لباست مياد!"
متعجب نگاهت رو به جعبه مخملى دوختى.با دراز كردنِ دستت اون رو گرفتى و بعد مردد بازش كردى.
ناباور از گوشواره هايى كه تو جعبه قرار داشت،همراه با اخمِ محوى نگاهت رو دوباره به مرد دادى:
"اينها…تو چيكار كردى؟"
مردِ بزرگتر نرم خنديد،درحالى كه سمتِ در ميرفت تا از اتاق خارج بشه،گفت:
"فقط براىِ همسرم،يك جفت گوشواره خريدم!اين بينِ زوجها عاديه عزيزم!اوه البته شايد تو تجربياتِ قبليت اينطور نبوده!
دیدگاه ها (۱)

انتها مدادى كه دستت بود رو،بينِ لبهات قرار دادى و به مردى كه...

با چشم هايى گشاد شده،به پسرِ چشم سبزى كه از فاصله اى كم،با ن...

ناخودآگاه خنده ات گرفت و باعث شدى تا مردِ بزرگتر،ابرويى بالا...

نگاهى به خودت،از داخل آيينه انداختى و آهى كشيدى.اين لباس رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط