پارت۵

پارت۵
ویو نارومی
+رسیدیم
دازای از ماشین بیرون می‌پرد و خودش را کش و قوس
می‌دهد
- آه، بلاخره
نفس عمیقی ‌می‌کشم. و به سمت جنگل مقابلم گام بر می‌دارم. صدای دازای پشت سرم میاید.
- هی‌ ما همین جا می‌مونیماااا
=باشه

حدود نیم ساعت پیاده روی تو جنگل بعد.

¥ سلام
صدا بی‌حالت است. انگار فقط می‌خواهد اعلام حضور کند.
دور و اطرافم را از نظر می‌گذرانم. پرتو های نور ماه به سختی از لای شاخ و برگ درختان عبور می‌کنند. تنها دلیلی که زیر پایم را می‌بینم شعله ایست که آرام در دستم می‌سوزد.
¥این بالام
پسرک روی شاخه یکی از درخت ها نشسته و به ماه خیره شده.
مو های عنابی رنگ پسر روی پیشانی‌اش ریخته.
=کجاس؟
نگاهش را آرام از ماه می گیرد و به چشمان من می‌دوزد.
¥هنوز زندس
=هنوز؟
¥آدم دقیقی هستی
=من پولو بهت می‌دم تو اونو بهم می‌دی
¥مسئله رو خیلی برا خودت ساده کردی
= ساده؟
¥ بهم نگو که مدیر اجرایی پرت مافیا، شیمیزو نارومی معروف، واقعا فکر کرده که یکی پیدا میشه که خواهرشو فقط برای پول بدزده. البته درکت می‌کنم من هم یه خواهر داشتم. حاضر بودم هر کاری براش بکنم.
حواس مبهوت می‌مانند
= کجاس؟
¥نمی‌خوای بپرسی (کجا بود)؟
جمله اش چند بار در گوش هایم زنگ می‌زند.
¥پشتتو ببین
نگاهم را آرام می‌چرخانم. بدنی با طناب از شاخه درختی دیگر آویزان است‌. مو هایی‌سیاه و بلند. بدنی خونی، چهره‌ای آشنا.
پسر اصلحه ای را بیرون می‌آورد و مستقیم به سمت سینه شو نشانه می‌گیرد. جایی که قول مرگی حتمی و پر درد را می‌دهد. اصلحه‌ام را به سمت سر پسر نشانه می‌روم.
=بندازش
¥ چرا؟ فقط یه دلیل بهم بده.
= اگه اون ماشه رو بکشی هیچ راه زنده موندنی نداری اما اگه همین الان تفنگو بندازی از جونت می‌گذرم
¥ به نظرت زنده موندن یا نموندنم برام مهمه؟
می‌خواهد ماشه را بکشد.
ماشه را می‌کشم.
ماشه را می‌کشد.
من زود تر شلیک کردم.
اما شلیکم تنها باعث انحراف گلوله اش شد.
شو ناله می‌کند. تیر به شانه اش خورده. درست بالای قلبش.
نه نه نه ...
دیدگاه ها (۰)

این پارت یکم زیادی طولانی شد.به این نتیجه رسیدم ۱۷ سال سن بر...

پارت ۳ویو دازای∆شیمیزو سان اگه تا نیمه شب با 10,000,000,000¥...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط