𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 7
ـــــــــــــــ

جکسون چند ثانیه فقط به جونگ‌کوک نگاه کرد.

رنگ صورتش پریده بود.

انگار حتی جرئت نداشت مستقیم توی چشماش نگاه کنه.

بعد نگاهش رو به من انداخت.

_ باشه...

آروم کنار رفت.

_ دختره برای تو.

همین رو گفت و بدون اینکه حتی یه کلمه‌ی دیگه حرف بزنه، از اونجا رفت.

من هنوز باورم نمی‌شد.

جونگ‌کوک اینجا بود.

استاد من...

همون آدمی که همیشه با آرامش پشت تخته می‌ایستاد.

همون کسی که حتی وقتی از دستمون عصبانی می‌شد، فقط با یه نگاه ساکتمون می‌کرد.

اما اینجا...

هیچ شباهتی به اون آدم نداشت.

پیرمرد ناگهان با عصبانیت از جاش بلند شد.

_ صبر کن!

جونگ‌کوک حتی برنگشت.

_ من اول دیدمش!

صدای پیرمرد بلندتر شد.

_ من اول انتخابش کردم! قرار نبود یکی بیاد وسط معامله و دختر رو از من بگیره!

جونگ‌کوک ایستاد.

آرام برگشت.

نگاهش سرد شد.

_ چی گفتی؟

پیرمرد جلو اومد.

_ گفتم من اول دیدمش و می‌خوامش!

چند ثانیه سکوت شد.

جونگ‌کوک با صدایی کاملاً آرام و با خشم خاصی گفت:

_ پس با چشمات و زندگیت خداحافظی کن، حرومزاده.

لبخند پیرمرد محو شد.

فقط یک لحظه طول کشید.

بعد جونگ‌کوک به سمتش رفت.

همه‌چیز آن‌قدر سریع اتفاق افتاد که حتی فرصت نکردم درست بفهمم چی شد.

صدای افتادن وسایل و فریاد پیرمرد فضای سالن رو پر کرد.

جونگ‌کوک با خشمی که هیچ‌وقت ازش ندیده بودم بهش حمله کرده بود.

من چند قدم عقب رفتم.

دستام شروع به لرزیدن کرد.

_ ن... نه...

نمی‌تونستم نگاه کنم.

ولی نمی‌تونستم چشمامو هم ببندم.

صدای ضربه‌ها و فریادها باعث شد اشکام بی‌اختیار سرازیر بشن.

_ استاد...

صدای خودم می‌لرزید.

_ استاد، بس کنید...

ولی انگار نمی‌شنید.

چهره‌اش کاملاً تغییر کرده بود.

نه اون استاد خونسرد...

نه اون مرد کم‌حرف...

یک لحظه احساس کردم اصلاً این آدمی که جلوی من ایستاده رو نمی‌شناسم.

اشکم روی صورتم ریخت.

_ لطفاً...

برای اولین بار از خود جونگ‌کوک ترسیده بودم.

نه از آدم‌های اطراف.

نه از جایی که توش بودم.

از اون.

چند لحظه بعد ناگهان مکث کرد.

نفسش سنگین شده بود.

نگاهش از پیرمرد جدا شد و افتاد روی من.

روی صورتم.

روی دست‌های لرزونم.

روی اشک‌هایی که نمی‌تونستم متوقفشون کنم.

چند ثانیه فقط نگاهم کرد.

انگار تازه متوجه شده بود من تمام این مدت اونجا ایستاده بودم.

آرام یک قدم عقب رفت.

چهره‌اش دوباره سرد و بی‌احساس شد.

کتش رو از تنش درآورد و انداخت رو شونه هام.

کتش دورم خیلی بزرگ بود.

سرمو پایین انداختم.

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

فقط دستمو محکم گرفت و به سمت در رفت.

آروم دنبالش راه افتادم.

هیچ‌کدوممون حرفی نزدیم.

از اون ساختمان بیرون رفتیم.

هوای شب به صورتم خورد.

برای اولین بار بعد از چند روز، احساس کردم واقعاً از اونجا بیرون اومدم.

جلوی ماشین مشکی رنگی ایستاد.

در رو باز کرد.

_ سوار شو.

بدون حرف سوار شدم.

چند ثانیه بعد خودش هم پشت فرمون نشست.

درها قفل شدن.

ماشین روشن شد.

من گوشه‌ی صندلی نشسته بودم و هنوز اشک روی صورتم بود.

جونگ‌کوک هیچ حرفی نمی‌زد.

فقط به جاده خیره شده بود.

و من...

با هزار سؤال توی ذهنم، برای اولین بار از خودم پرسیدم:

استاد جئون واقعاً کیه؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

استاد جئون کیه؟ ملقب به کوکی بخدا آزاری نداره 😀🤣💔

چطوره؟

شرطا برای پارت بعد

کامنت ۳۰
لایک ۲۰
دیدگاه ها (۵۶)

پارت ۳۲ مدیر آرام از پله‌ها بالا آمد.نور چراغ خیابان از پنجر...

LESSON

پارت پنجاه‌وچهارم | ردپاجئون جونگ‌کوکجنگل کم‌کم ساکت شده بود...

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط