پارت
پارت۳۱
ویو جین
چشمام رو باز کردم سردرد شدیدی داشتم که دیدم نامجون اومد داخل اتاق
نامی:جین خوبی سرت درد نمیکنه میخوای بگم دکتر بیاد
جین:ن...نه نمی...نمیخواد
نامی:با..باشه
اهان راستی کی این بلا رو سرت اورد
جین:یادم نمیاد ولی چند تا مرد بزرگ بودن اومدن که کوک رو با خودشون ببرن گفتن کاری نکنم ولی .....اه جلوشون وایسادم و با یکچی زدن تو سرم
نامی:نگفتن کوک رو برای چی میخوان
جین:نه
نامی:اهوم
جین: نامی اگه..... اگه بلایی سر کوک بیارن چی(ترسیده)
نامی:نگران نباش جین پیداش میکنیم
ولی با این حال بازم میشد تو نگاه نامجون ترس و تردید رو دید
نامی: خب من میرم بیرون تو استراحت کن
جین: باشه
(ویو نامجون)
از اتاق اومدم بیرون که برم پیش تهیونگ دیدم روی زمین نشسته و دستش رو روی سرش گذاشته
نامی:ته بلند شو باید دنبال یه راهی باشیم
ته:تنها راهی که برامون مونده اینکه برم پیش لارا و درخواستش رو قبول کنم
نامی:نه نباید اینکار رو بکنی
ته:مگه راه حل دیگه ای هم هست
نامی: فکر کنم .....اره باید بریم پیش پدر یونگی اون میتونه کمکمون کنه
ته: واقعا ؟
نامی:معلومه حالا هم بلند شو باید بریم پیش یونگی
ته:باشه
و دستش رو گرفتم و بلندش کردم
(فلش بک به زمانی که رسیدن به خونه یونگی)
ویو ته
در زدیم و بعد چند دقیقه یونگی در رو باز کرد اولش تعجب کرد که اینجا چکار میکنیم ولی وقتی قضیه رو براش تعریف کردیم گفت بریم داخل
یونگی:خب حالا قراره چکار کنیم
نامی:خب اگه بشه میتونیم از پدرت کمک بخوایم
ته: لطفاً
(ویو یونگی)
هیچ وقت اینقدر تهیونگ رو شکننده ندیده بودم برای همین قبول کردم نمیخواستم دوباره برگرده به همون روز های اول
یونگی:باشه قبوله
ته: واقعا (خوشحال)
یونگی:معلومه(لبخند لثه ای)
................
ویو جین
چشمام رو باز کردم سردرد شدیدی داشتم که دیدم نامجون اومد داخل اتاق
نامی:جین خوبی سرت درد نمیکنه میخوای بگم دکتر بیاد
جین:ن...نه نمی...نمیخواد
نامی:با..باشه
اهان راستی کی این بلا رو سرت اورد
جین:یادم نمیاد ولی چند تا مرد بزرگ بودن اومدن که کوک رو با خودشون ببرن گفتن کاری نکنم ولی .....اه جلوشون وایسادم و با یکچی زدن تو سرم
نامی:نگفتن کوک رو برای چی میخوان
جین:نه
نامی:اهوم
جین: نامی اگه..... اگه بلایی سر کوک بیارن چی(ترسیده)
نامی:نگران نباش جین پیداش میکنیم
ولی با این حال بازم میشد تو نگاه نامجون ترس و تردید رو دید
نامی: خب من میرم بیرون تو استراحت کن
جین: باشه
(ویو نامجون)
از اتاق اومدم بیرون که برم پیش تهیونگ دیدم روی زمین نشسته و دستش رو روی سرش گذاشته
نامی:ته بلند شو باید دنبال یه راهی باشیم
ته:تنها راهی که برامون مونده اینکه برم پیش لارا و درخواستش رو قبول کنم
نامی:نه نباید اینکار رو بکنی
ته:مگه راه حل دیگه ای هم هست
نامی: فکر کنم .....اره باید بریم پیش پدر یونگی اون میتونه کمکمون کنه
ته: واقعا ؟
نامی:معلومه حالا هم بلند شو باید بریم پیش یونگی
ته:باشه
و دستش رو گرفتم و بلندش کردم
(فلش بک به زمانی که رسیدن به خونه یونگی)
ویو ته
در زدیم و بعد چند دقیقه یونگی در رو باز کرد اولش تعجب کرد که اینجا چکار میکنیم ولی وقتی قضیه رو براش تعریف کردیم گفت بریم داخل
یونگی:خب حالا قراره چکار کنیم
نامی:خب اگه بشه میتونیم از پدرت کمک بخوایم
ته: لطفاً
(ویو یونگی)
هیچ وقت اینقدر تهیونگ رو شکننده ندیده بودم برای همین قبول کردم نمیخواستم دوباره برگرده به همون روز های اول
یونگی:باشه قبوله
ته: واقعا (خوشحال)
یونگی:معلومه(لبخند لثه ای)
................
- ۲.۰k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط