مان
#ࢪمان√
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت41
#یاس
_قلبم از این همه محبت گرفت از خوشحالی.
با دهنی صاف شده نگاهش کردم.
و چند ثانیه طول کشید حرف شو تجزیه تحلیل کنم.
تهدید وار نگاهش کردم و دید هوا پسه در رفت و داد زد:
- عههه بی جنبه تحمل حرف های عاشقانه رو هم نداری.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
- نمی تونم بدو ام دنبالت ها هی پرو بازی در بیار.
یهو انگار چیزی یادش باشه اورد نشوندم و گفت:
- قراره بریم شمال اخر هفته است یه اب و هوایی عوض کنیم خانوادگی بریم؟
حقیقتا دلم نمی خواست اما صله رحم واجب بود و تمام این مدت پاشا همه کار کرد برام پس بهتر بود منم قبول می کردم.
سر تکون دادم و گفتم:
- باشه بریم برو چمدون ببند.
چشم بلند بالایی گفت و فکر نمی کرد قبول کنم.
یه ناهار سرپایی خوردیم و پاشا چمدون بست و هماهنگ کرد با بقیه و راه افتادیم.
پاشا نگاهی بهم کرد و گفت:
- جات راحته؟ صندلی و می خوای خم کنم؟
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- نه خوبم یکم خوراکی بگیر بستنی می خوام.
پاشا با چشای گرد شده گفت:
- توی این برف و بستنی؟
باز خودمو مظلوم کردم و سر تکون دادم.
پاشا با خنده گفت:
- باز خودشو مظلوم کرد!
پیش هایپر مارکت وایساد و رفت بخره.
نگاهم به اطراف بود که کسی زد به شیشه.
نگاه کردم مامان پاشا بود پس پشت سرمون بودن .
شیشه رو دادم پایین و سلام علیک کردم که بی مقدمه گفت:
- پسرم کجاست؟
نگاهمو به جلو دوختم و گفتم:
- رفته خوراکی بخره!
خیلی خب ی گفت و رفت توی هایپر مارکت.
بقیه هم رفتن و پاشا زود تر از همه اومد و خوراکی ها رو توی بغلم گذاشت و گفت:
- بستنی نداشت برات بستنی زمستونه خریدم اگه سر راه بستنی فروشی بود می خرم برات.
ممنون بلندی گفتم و برای خودم و خودش خوراکی باز کردم.
دستاشو بهم کوبید و گفت:
- راستی یه چیز خوشکل دارم.
گوشی شو به ظبط وصل کرد و یه مداحی گذاشت که خیلی متن ش خوشکل بود!
با ذوق نگاهش کردم و شروع کردم با مداحی خوندن که گفت:
- توهم که همه رو بلدی ماشاءالله.
خندیدم و سر تکون دادم که کسی زد تو شیشه و پاشا شیشه رو داد پایین و مامان ش گفت:
- کم کن صدای اینو مگه بابات مرده!
پاشا کم کرد و گفت:
- چه ربطی داره مامان کاری داشتی؟
مامان ش گفت:
- نه خواستم بگم اینو کم کنی ابرومونو بردی!
پاشا اخم کرد و گفت:
- بسه مامان سلیقه من به بقیه مربوط نیست برین سوار شین راه بیفتیم.
بعد هم دوباره زیاد کرد و شیشه رو داد بالا.
با لبخند زل زدم بهش و با نگاهم بهم نگاه کرد که گفتم:
- خیلی خوبه که داری خوب می شی.
دستمو توی دست ش گرفت و گفت:
- تو خوبی که من دارم خوب می شم! هنوز اولشه باید کمکم کنی! سوپرایز های دیگه ای هم دارم برات.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- عجب! مشتاق م بفهمم.
راه افتاد و گفت:
- یه موقعه اش چشم.
توی راه پیش یه رستوران وایسادیم شام بخوریم.
پیاده شدیم پاشا سمتم اومد و توی روم وایساد چادر مو درست کرد و گفت:
- موهات بیرون بود حالا خوبه!
دروغ چرا تو دلم قند می سابیدم.
وارد رستوران شدیم و گفتن همه دور هم بشینیم و روی تخت ستنی همه نشستن با کمک پاشا بالا رفتم و نشستم و رفا برای دوتامون سفارش بزنه.
نگاهی انداختم ساشا رو ندیدم کلا خبری ازش نداشتم.
رو به مامان ش گفتم:
- زن عمو ساشا کجاست؟
به جاش فیروزه گفت:
- اقا زده به سرش دوره های اموزش نظامیه که پلیس بشه!
ذوق زده گفتم:
-واقعا؟ یادم باشه حتما با پاشا بریم بهش سر بزنم کدوم پادگان نظامی افتاده؟
فیروزه ایشی کرد و گفت:
- اونم تورو دیده خل شده چه می دونم فکر کنم اراک بود.
سری تکون دادم و پاشا برگشت که مامان ش به کنارش اشاره کرد و گفت:
-بیا بشین پسرم خسته شدی.
پاشا کنارم نشست و گفت:
- باید بشینم پیش یاس مامان تازه زخم هاش خوب شده باید مراقب ش باشم.
مادرش نگاه گوشه چشمی بهم انداخت و چیزی نگفت.
فیروزه با نیشخند گفت:
- ولی زخم صورتت رفته انگار نه انگار داداشم یا کمربند زده!
نگاه مو به جلوم دوختم.
از عمد هی بحث کتک و کمربند و میاورد وسط منو و خورد کنه.
پاشا گفت:
- اره یه اشتباه یه غلط یه بی فکری کردم مدام هی بگو منو خورد کن .
همه از جواب پاشا شکه شدن!
فیروزه با بهت گفت:
- داداش! این چه حرفیه!
پاشا با عصبانیت گفت:
- چیه مگه دروغ می گم؟ یاس که کاری نکرده بود من احمق از رو بی فکری این بلا رو سرش اوردم فقط یه نفر دیگه این بحث و بیاره وسط خودم می دونم با اون طرف با همتونم.
همه ساکت شدن که پاشا گفت:
- عزیزم کتاب و نیاوردی؟
سر تکون دادم و از کیف م دراوردم دادم بهش و گفت:
-صفحه چند بودم؟دیشب تا کجا خوندی؟
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت41
#یاس
_قلبم از این همه محبت گرفت از خوشحالی.
با دهنی صاف شده نگاهش کردم.
و چند ثانیه طول کشید حرف شو تجزیه تحلیل کنم.
تهدید وار نگاهش کردم و دید هوا پسه در رفت و داد زد:
- عههه بی جنبه تحمل حرف های عاشقانه رو هم نداری.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
- نمی تونم بدو ام دنبالت ها هی پرو بازی در بیار.
یهو انگار چیزی یادش باشه اورد نشوندم و گفت:
- قراره بریم شمال اخر هفته است یه اب و هوایی عوض کنیم خانوادگی بریم؟
حقیقتا دلم نمی خواست اما صله رحم واجب بود و تمام این مدت پاشا همه کار کرد برام پس بهتر بود منم قبول می کردم.
سر تکون دادم و گفتم:
- باشه بریم برو چمدون ببند.
چشم بلند بالایی گفت و فکر نمی کرد قبول کنم.
یه ناهار سرپایی خوردیم و پاشا چمدون بست و هماهنگ کرد با بقیه و راه افتادیم.
پاشا نگاهی بهم کرد و گفت:
- جات راحته؟ صندلی و می خوای خم کنم؟
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- نه خوبم یکم خوراکی بگیر بستنی می خوام.
پاشا با چشای گرد شده گفت:
- توی این برف و بستنی؟
باز خودمو مظلوم کردم و سر تکون دادم.
پاشا با خنده گفت:
- باز خودشو مظلوم کرد!
پیش هایپر مارکت وایساد و رفت بخره.
نگاهم به اطراف بود که کسی زد به شیشه.
نگاه کردم مامان پاشا بود پس پشت سرمون بودن .
شیشه رو دادم پایین و سلام علیک کردم که بی مقدمه گفت:
- پسرم کجاست؟
نگاهمو به جلو دوختم و گفتم:
- رفته خوراکی بخره!
خیلی خب ی گفت و رفت توی هایپر مارکت.
بقیه هم رفتن و پاشا زود تر از همه اومد و خوراکی ها رو توی بغلم گذاشت و گفت:
- بستنی نداشت برات بستنی زمستونه خریدم اگه سر راه بستنی فروشی بود می خرم برات.
ممنون بلندی گفتم و برای خودم و خودش خوراکی باز کردم.
دستاشو بهم کوبید و گفت:
- راستی یه چیز خوشکل دارم.
گوشی شو به ظبط وصل کرد و یه مداحی گذاشت که خیلی متن ش خوشکل بود!
با ذوق نگاهش کردم و شروع کردم با مداحی خوندن که گفت:
- توهم که همه رو بلدی ماشاءالله.
خندیدم و سر تکون دادم که کسی زد تو شیشه و پاشا شیشه رو داد پایین و مامان ش گفت:
- کم کن صدای اینو مگه بابات مرده!
پاشا کم کرد و گفت:
- چه ربطی داره مامان کاری داشتی؟
مامان ش گفت:
- نه خواستم بگم اینو کم کنی ابرومونو بردی!
پاشا اخم کرد و گفت:
- بسه مامان سلیقه من به بقیه مربوط نیست برین سوار شین راه بیفتیم.
بعد هم دوباره زیاد کرد و شیشه رو داد بالا.
با لبخند زل زدم بهش و با نگاهم بهم نگاه کرد که گفتم:
- خیلی خوبه که داری خوب می شی.
دستمو توی دست ش گرفت و گفت:
- تو خوبی که من دارم خوب می شم! هنوز اولشه باید کمکم کنی! سوپرایز های دیگه ای هم دارم برات.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- عجب! مشتاق م بفهمم.
راه افتاد و گفت:
- یه موقعه اش چشم.
توی راه پیش یه رستوران وایسادیم شام بخوریم.
پیاده شدیم پاشا سمتم اومد و توی روم وایساد چادر مو درست کرد و گفت:
- موهات بیرون بود حالا خوبه!
دروغ چرا تو دلم قند می سابیدم.
وارد رستوران شدیم و گفتن همه دور هم بشینیم و روی تخت ستنی همه نشستن با کمک پاشا بالا رفتم و نشستم و رفا برای دوتامون سفارش بزنه.
نگاهی انداختم ساشا رو ندیدم کلا خبری ازش نداشتم.
رو به مامان ش گفتم:
- زن عمو ساشا کجاست؟
به جاش فیروزه گفت:
- اقا زده به سرش دوره های اموزش نظامیه که پلیس بشه!
ذوق زده گفتم:
-واقعا؟ یادم باشه حتما با پاشا بریم بهش سر بزنم کدوم پادگان نظامی افتاده؟
فیروزه ایشی کرد و گفت:
- اونم تورو دیده خل شده چه می دونم فکر کنم اراک بود.
سری تکون دادم و پاشا برگشت که مامان ش به کنارش اشاره کرد و گفت:
-بیا بشین پسرم خسته شدی.
پاشا کنارم نشست و گفت:
- باید بشینم پیش یاس مامان تازه زخم هاش خوب شده باید مراقب ش باشم.
مادرش نگاه گوشه چشمی بهم انداخت و چیزی نگفت.
فیروزه با نیشخند گفت:
- ولی زخم صورتت رفته انگار نه انگار داداشم یا کمربند زده!
نگاه مو به جلوم دوختم.
از عمد هی بحث کتک و کمربند و میاورد وسط منو و خورد کنه.
پاشا گفت:
- اره یه اشتباه یه غلط یه بی فکری کردم مدام هی بگو منو خورد کن .
همه از جواب پاشا شکه شدن!
فیروزه با بهت گفت:
- داداش! این چه حرفیه!
پاشا با عصبانیت گفت:
- چیه مگه دروغ می گم؟ یاس که کاری نکرده بود من احمق از رو بی فکری این بلا رو سرش اوردم فقط یه نفر دیگه این بحث و بیاره وسط خودم می دونم با اون طرف با همتونم.
همه ساکت شدن که پاشا گفت:
- عزیزم کتاب و نیاوردی؟
سر تکون دادم و از کیف م دراوردم دادم بهش و گفت:
-صفحه چند بودم؟دیشب تا کجا خوندی؟
- ۱۶۲
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط