سهپارتی | تهیونگ × ات
سهپارتی | تهیونگ × ات
پارت ۲
تهیونگ چند بار اون جمله رو خوند.
«باید برای مدتی برم...»
با ناباوری زیر لب گفت:
یعنی چی... کجا رفتی؟
سریع دوباره با ات تماس گرفت.
خاموش است...
دستش رو روی موهاش کشید و با عجله از خونه بیرون زد.
تمام جاهایی که فکر میکرد ممکنه اونجا باشی رو گشت؛ کافهی همیشگی، پارک، استودیو و حتی خونهی دوستات.
اما هیچ اثری از ات نبود.
شب شده بود و بارون هنوز میبارید.
تهیونگ روی نیمکتی نشست، گوشی رو توی دستش فشار داد و آروم گفت:
فقط یه بار جواب بده... فقط بدونم حالت خوبه...
همون لحظه گوشیش لرزید.
یک پیام ناشناس روی صفحه ظاهر شد...
«اگه میخوای دوباره ببینیش، تنها بیا...»
ادامه دارد... 💜
پارت ۲
تهیونگ چند بار اون جمله رو خوند.
«باید برای مدتی برم...»
با ناباوری زیر لب گفت:
یعنی چی... کجا رفتی؟
سریع دوباره با ات تماس گرفت.
خاموش است...
دستش رو روی موهاش کشید و با عجله از خونه بیرون زد.
تمام جاهایی که فکر میکرد ممکنه اونجا باشی رو گشت؛ کافهی همیشگی، پارک، استودیو و حتی خونهی دوستات.
اما هیچ اثری از ات نبود.
شب شده بود و بارون هنوز میبارید.
تهیونگ روی نیمکتی نشست، گوشی رو توی دستش فشار داد و آروم گفت:
فقط یه بار جواب بده... فقط بدونم حالت خوبه...
همون لحظه گوشیش لرزید.
یک پیام ناشناس روی صفحه ظاهر شد...
«اگه میخوای دوباره ببینیش، تنها بیا...»
ادامه دارد... 💜
- ۲۵۳
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط