شب ها انگار که دیگر خودت نیستی!

شب ها انگار که دیگر خودت نیستی!
انگار فقط روحی با یک قلب که بی وقفه می تپد،
با غم هایی که در روز رهایشان کرده بودی.
انگار که دیگر مغزت از کار می افتد،
از کار می افتد تا صبح؛
نمی فهمد که باید بخوابی
و این باید،
بی پذیرشِ عذر است؛
درک نمی کند که چه بی چاره ای از حجمِ بی نهایتِ آوار غم ها
روی روحِ خسته ات.
شب، گاهی نمی داند که باید اجازه بدهد
کمی بخوابی،
کمی نباشی،
کمی بمیری...
دیدگاه ها (۲)

بعضی از دوست داشتن ها مثل تار عنکبوتن؛هر قدر هم که بهت حس ام...

یه پیج کیوت و گوگولی و ناز پیدا کردم😍💞پر از پست های حال خوب ...

من آنکس که بِرَنجاند تورا، هرگز نمی بخشمتو با من آشتی کردی، ...

گاهی فقط می نویسم، می نویسم و این نوشتن انگار مرهمی می شود ب...

نمیبخشمت p.12

هم اتاقی قدیمی -پارت-۱۸

♡چندپارتی♡نام:𝐄𝐜𝐡𝐨𝐞𝐬 𝐨𝐟 𝐇𝐨𝐦𝐞♡PART:2بخش هایی از گذشته رمان که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط