(✿) ظهور ازدواج فصل 2 (✿⁠)⁩

(✿) ظهور ازدواج فصل 2 (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۱۳۵ (⁠♡)



زندگي بازي هاي زيادي داره.. داره. بالا و پايين هاي زيادي هم یه روز اونقدر بالايي که تو یه قدمي ابرايي و يه روز اونقدر پایین که بین اشغالا پرسه ميزني و گاهي اونقدر اون پایین و لاي اشغالا ميموني که یادت میره یه روز بین ابرا بودي.. من تمام زندگیم رو توي اشغالا بودم.. تاجايي که یادمه زندگیم فقط بدبختي و تنهايي و فقر و بي كسي و تحقير رو به وفور داشته.. هر کس و یه چیز یه جور بهم نارو زد و تنهام گذاشت..پدر یه جور،مادر یه جور..زندگي يه جور. پول و خوشبختي جیمین ترینر و راز مسخره اش هم یه جور تنهام گذاشت و رهام کرد..
هه .. اما توي اين زندگي پر از نکبت و سختي..جیمین ترينر شبيه
یه چراغ بود. حداقل فك ميكردم یه چراغه.. په کورسوی امیدیه نور که نجاتم بده از این درد.. اما اونم شد درد جدیدم..
بودنش و اون راز مسخره اش و ترس سوء استفاده شدن ازم یه جور..نبودش و تصور ناباورانه این پایان و اینکه احمقانه نگران حالش باشم یه جور.. نفس عمیقی کشیدم.. نمیدونم چرا هنوز امیدم رو به اون کورسو از دست داده بودم
بودم خيلي مسخره است. اون همه امیدم رو ناامید کرده بود..اما...
هنوز بهش ایمان داشتم.. از زمانی که از خونه اش بیرون زده بودم فکر و خیال رهام نمیکرد. شد که نميدونم چي چشم وا کردم خودمو جلوي خونه قدیمیم دیدم محله قديمي و فقير نشينمون.. من هیچ وقت یادم نمیره که از کجا اومدم... من از اینجا اومدم.. اما واقعا جاي من اينجاست؟
اره..جاي من اينجاست..توی همین اشغالا.. ساعت ها میکردم..
بود كف خونه ام روی زمین نشسته بودم و فکر اونقدر مسئله براي فك كردن داشتم که ذهنم رو یه چیز واحد متمرکز نمیشد و بدترینشون حال جسمي جیمین بود.. نگرانش بودم. درسته داد زد و در واقع بیرونم کرد ولي.. بغض کردم.. نباید تو اون وضع تنهاش میذاشتم.. باید میموندم تا بهتر شه.. ضربه اي به در خونه خورد. و متعجب به ساعت نگاه کردم.
گنگ ۹ شب بود. كيه يعني؟
مگه کسي برام مونده که در این خونه داغون رو بزنه و سراغم رو بگیره؟
كسي رو ندارم که کاري باهام داشته باشه.. فقط منم و من.. اختیار دلشوره گرفتم متفکر بلند شدم و رفتم سمت در و اروم و با شك بازش کردم که از دیدن ایتان و یکی دیگه از لات هاي کوچه که اسمش مكس بود پشت در نفسم تنگ شد و دلم گواه بد داد.
بوي دردسر و مزاحمت رو به وضوح حس میکردم. اما انگار دیر شده بود.
خدایا خودت بخیر کن... اونم تو این شب دلگير و بي حوصله..
. ایتان: به به..الا خانوم... بي حرف با تمامي تنفري که بتونم توي چشمام جا کنم نگاش کردم تا ببینم به کجا میخواد برسه.
با تحقیر دست تو جیب پلیور سبز چمني کثیفش کرد و گفت
دیدگاه ها (۳)

✿) ظهور ازدواج فصل ۲(✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۳۶ (⁠♡)ایتان : به خونه ما...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۳۷ (⁠♡)الا : دست کثیفتو بکش کن...

The emergence of marriage The big secret تیزر ...

شخصیت های اصلی شخصیت و چهره إلا رو عوض کردم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط