اسم رمان آیا نفرت ماندگار خواهد بود
اسم رمان = آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۱۲
(ویو نیلسو)= از خواب دل کندم و چشمام به آرومی باز کردم......مدتی طول کشید تا بفهمم کجام....با یادآوری دیشب بغضی گلویم را فشرد.....هنوز لباس عروس رو درنیاورده بودم....به سمت کمد رفتم و درش باز کردم همش تیشرت پیراهن های جونگ کوک بود .....یه پیراهن سفید رو در آوردم و تنم کردم تا روی رونم بود......و پاهای ظریفم را آشکار میکرد.....موهای زیبام رو گوجه ای بستم و بعد از سرویس رفتن از اتاق خارج شدم....خونه ی زیبا و ترسناکیه...دارک و کلاسیک......احتمالا رنگ مورد علاقش مشکیه.....از پله های سرد با پاهای برهنه به پایین رفتم.......الان خانم خونه منم....منه ۱۵ ساله .....به اشپز خونه رفتم و یه قهوه برای جونگ کوک درست کردم چون احتمالا با سر درد شدید از خواب بیدار میشه....املت حرفه ای درست کردم .....شیر کاکائو رو با خامه ی شیرین و توت فرنگی مخلوط کردم.....روی میز غذا خوری قرار شون دادم.....صدای قدم هایی از پشت به گوشم رسید....آمد و روی صندلی نشست....لب زد : صبح بخیر فسقلی....، فسقلی و زهر مار مرتیکه ی خر ....گفتم : صبح بخیر...جونگ کوک....درمورد مدرسه و لباسام....، با لحن سرد گفت: لباس رو با یکی از نگهبان ها برو بخر و مدرسه هم امروز و فردا تعطیله.......و اینکه لازم نیست همه ی کار ها رو با تنهایی انجام بدی کمک خواستی بگو میتونم کمک کنم.....، لبخندی کمرنگ روی لبم نمایان شد و لب زدم : باشه مرسی....تو دیشب....، لیوان قهوه اش را سر کشید و گفت : من مست بودم....و اینکه لباسم بهت میاد فسقلی....ازم خجالتم نکش....بابت قهوه و صبحونه هم ممنون ....من رفتم شرکت چیزی خواستی پیامک کن....، کت مشکی اش را از روی مبل برداشت و رفت ....منم فیلمی گذاشتم و شروع به دیدن کردم....................
(ویو لنا )= با درد شدیدی در نواحی شکمم از خواب بیدار شدم و آخی گفتم.....تمامی اتفاقات دیشب جلوی چشمم گذر کرد....بدنم هنوز برهنه بود و لکه های خون روی ملافه نمایان.......کنارم تهیونگ برهنه توی خواب هفت پادشاه بود........من....من....حالا یک زن بودم ....حتی فکر کردن بهش حالمو بد میکرد....نه یک دختر....یک زن....اشک هایی بی مقدمه مانند باران باریدند.......بارانی به نام اشک.....فریاد زدم :من.....هق...آلان...من هق زنم...ازت متنفرم...لی تهیونگ.....هق ، بغضی که در گلویم زمزمه میشد شکست و به فریاد تبدیل شد....تهیونگ با فریاد من از خواب پرید...تا اینکه دیشب از نگاهش رد شد...چشماش کاسه ی خون شد....با من من لب زد : من .....نمیخواستم.....من مست بودم، فریاد زدم : من الان....ماله توعم عوضی دختر بودم مو ازم گرفتی .....، من را به آغوش گرم و سینه ی برهنه اش هدایت کرد...اولش مقاومت کردم اما حس امنیت آغوشش........باعث به اتمام رسیدن مقاومتم شد و دستام دور کمرش حلقه کردم و سرم رو روی سینه اش فشردم و گریه کردم........
شرط = 100 لایک......10 بازنشر
پارت ۱۲
(ویو نیلسو)= از خواب دل کندم و چشمام به آرومی باز کردم......مدتی طول کشید تا بفهمم کجام....با یادآوری دیشب بغضی گلویم را فشرد.....هنوز لباس عروس رو درنیاورده بودم....به سمت کمد رفتم و درش باز کردم همش تیشرت پیراهن های جونگ کوک بود .....یه پیراهن سفید رو در آوردم و تنم کردم تا روی رونم بود......و پاهای ظریفم را آشکار میکرد.....موهای زیبام رو گوجه ای بستم و بعد از سرویس رفتن از اتاق خارج شدم....خونه ی زیبا و ترسناکیه...دارک و کلاسیک......احتمالا رنگ مورد علاقش مشکیه.....از پله های سرد با پاهای برهنه به پایین رفتم.......الان خانم خونه منم....منه ۱۵ ساله .....به اشپز خونه رفتم و یه قهوه برای جونگ کوک درست کردم چون احتمالا با سر درد شدید از خواب بیدار میشه....املت حرفه ای درست کردم .....شیر کاکائو رو با خامه ی شیرین و توت فرنگی مخلوط کردم.....روی میز غذا خوری قرار شون دادم.....صدای قدم هایی از پشت به گوشم رسید....آمد و روی صندلی نشست....لب زد : صبح بخیر فسقلی....، فسقلی و زهر مار مرتیکه ی خر ....گفتم : صبح بخیر...جونگ کوک....درمورد مدرسه و لباسام....، با لحن سرد گفت: لباس رو با یکی از نگهبان ها برو بخر و مدرسه هم امروز و فردا تعطیله.......و اینکه لازم نیست همه ی کار ها رو با تنهایی انجام بدی کمک خواستی بگو میتونم کمک کنم.....، لبخندی کمرنگ روی لبم نمایان شد و لب زدم : باشه مرسی....تو دیشب....، لیوان قهوه اش را سر کشید و گفت : من مست بودم....و اینکه لباسم بهت میاد فسقلی....ازم خجالتم نکش....بابت قهوه و صبحونه هم ممنون ....من رفتم شرکت چیزی خواستی پیامک کن....، کت مشکی اش را از روی مبل برداشت و رفت ....منم فیلمی گذاشتم و شروع به دیدن کردم....................
(ویو لنا )= با درد شدیدی در نواحی شکمم از خواب بیدار شدم و آخی گفتم.....تمامی اتفاقات دیشب جلوی چشمم گذر کرد....بدنم هنوز برهنه بود و لکه های خون روی ملافه نمایان.......کنارم تهیونگ برهنه توی خواب هفت پادشاه بود........من....من....حالا یک زن بودم ....حتی فکر کردن بهش حالمو بد میکرد....نه یک دختر....یک زن....اشک هایی بی مقدمه مانند باران باریدند.......بارانی به نام اشک.....فریاد زدم :من.....هق...آلان...من هق زنم...ازت متنفرم...لی تهیونگ.....هق ، بغضی که در گلویم زمزمه میشد شکست و به فریاد تبدیل شد....تهیونگ با فریاد من از خواب پرید...تا اینکه دیشب از نگاهش رد شد...چشماش کاسه ی خون شد....با من من لب زد : من .....نمیخواستم.....من مست بودم، فریاد زدم : من الان....ماله توعم عوضی دختر بودم مو ازم گرفتی .....، من را به آغوش گرم و سینه ی برهنه اش هدایت کرد...اولش مقاومت کردم اما حس امنیت آغوشش........باعث به اتمام رسیدن مقاومتم شد و دستام دور کمرش حلقه کردم و سرم رو روی سینه اش فشردم و گریه کردم........
شرط = 100 لایک......10 بازنشر
- ۳۲.۲k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط