#داستان_ کوتاه اشراف زاده ای، در راه پیرمردی دید که بارسن

#داستان_ کوتاه اشراف زاده ای، در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل می کند، لنگ لنگان قدم بر می داشت و نفس نفس صدا می داد.
به پیرمرد نزدیک شد و گفت: مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی می بری؟ هر کسی را بهر کاری ساخته اند. گاری برای بار بردن است.
پیرمرد خنده ای کرد و گفت: این گونه هم که فکر می کنی نیست. به آن طرف جاده نگاه کن. چه می بینی؟
اشراف زاده با لبخندی گفت: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است.
پیرمرد گفت: می دانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است ولی فقرش از من بیشتر است؟
اشراف زاده گفت: باور ندارم، از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا آن گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد.
پیرمرد گفت: آقا! آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است. او گاری نداشت و هر شب گریه ی کودکانش مرا آزار می داد چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد.
بارسنگین هیزم، با صدای خنده ی کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک می شود. آنچه به من فرمان می راند خنده کودکان است.
دیدگاه ها (۳)

Ten

پیرمرد بارکشاشراف زاده ای ، در راه پیرمردی دید که بارسنگینی ...

پیرمرد_بارکش اشراف زاده ای، در راه پیرمردی دید که بارسنگینی ...

اشراف زاده ای ، در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پ...

🌸 هر روز با یک داستان کوتاه ...

هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می ...

#داستان_شب..هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خ...

#حکایتهنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روا...

پیر مرد وپزشک:داستانی از مثنوی مولویپیرمردی, پیش پزشک رفت و ...

#پیرمرد ی تمام عمرش را بین #بازار و #کوچه سر می کردهرکسی بار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط