آمــــد امّــــا در نگــــاهـــش آن نــوازش هــا نبود ---

آمــــد امّــــا در نگــــاهـــش آن نــوازش هــا نبود ----- چشم خواب آلوده اش را ، مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره ی دل ، شـسـته بود ----- عکـس شیدایی ، در آن آیینه ی سـیما نبود

لب،همان لب بود ، امّا بوسه اش گرمی نداشت-----دل همان دل بود ، امّـا مسـت و بی پــروا نبود

در دل بیزار خود جز بیم رســــــــوایی نداشـــــت ----- گرچه روزی هم نشین ، جز با منِ رسـوا نبود

در نگاه ســــــرد او غــــوغــای دل خــاموش بود ----- برق چشمش را ،نشان ، از آتش سـودا نبود

دیدم ، آن چشم درخشان را ، ولی در این صدف-----گوهر اشکی که من می خواستم ، پیدا نبود

/ سعید
دیدگاه ها (۲)

قــمار عاشـــــقان بردی نـــــدارد از نـــداران پرس -----کس ...

از من مرنج گر وسط دل نشاندمتسائل عزیز خویش به ویرانه می برد....

تا درون آمد غمش ازسینه بیرون شد نفسنازم این مهمان که بیرون ک...

زلف او فتنه و خط آفت و خال بود و بلاآه از آن روز که این هر س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط