جیهوپ ویو
𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²⁰]
*جیهوپ ویو*
با اینکه شبا هنوز پیش ا/ت میرم اما هنوز اضطراب دارم و احساس میکنم اگه یه شب دیگه به خونه برگردم، ممکنه نتونم پرونده رو به درستی ادامه بدم، اما اگه برنگردم چی؟ نمیتونم جون خواهرم رو به خطر بندازم. واقعا دو راهی سختیه. به خطر ننداختن جون خواهرم و در نتیجه امکان از دست دادن پرونده و مظنون و به خطر انداختن جون مردم، یا به خطر ننداختن جون مردم و امکان از دست دادن خواهرم اما دستگیر کردن تهیونگ. نباید تسلیم بشم، تهیونگ مال ابن حرفا نیست، من موفق میشم. من میتونم. به صندلیم تکیه دادم و چشمام رو بستم.
@هوووف...
$عاام... سونبه... خوبی؟
دوباره توی افکارم غرق شدم که با شنیدن صدای سومین به خودم اومدم. (هارو: راستی بهتون بگم که اسم دوست صمیمی جیهوپ توی اعصاب تیمش که مین سو بود تغییر کرد به سومین)
@فکر نمیکنم... من میرم یه دوری بزنم یکم هوا به سرم بخوره.
$باشه...
بلند شدم و گوشیم رو از کنار کیبورد برداشتم. در حالی که از اداره بیرون رفتم، به ساعت نگاه کردم. ساعت ۸:۴۷ دقیقهی صبح بود، با خودم گفتم اگه پیش ا/ت برم بدک نیست. پس گوشیمو توی جیبم گذاشتم و به سمت مرکزش حرکت کردم. در حالی که پیاده روی پیاده رو راه میرفتم، با خودم فکر کردم، ای کاش میدونستم ا/ت چه ساعتی با تهیونگ جلسه داره، شاید اون موقع میتونستم قافلگیرش کنم و راحت دستگیرش کنم. اشکال نداره، هر وقت رسیدم ازش میپرسم و خودم گیرش ميندازم. چون ادارمون با مرکزش فاصله داشت، طول میکشید تا برسم. بالاخره مرکزش ظاهر شد. حدودا نزدیکش بودم.
گوشیمو از توی جیبم درآوردم و روشنش کردم. ساعت ۹:۰۳ دقیقه بود. گوشیمو دوباره توی جیبم گذاشتم و تا خواستم قدم دیگهای بردارم، با دیدن صحنهی رو به روم قدمهام متوقف شد. اگه الان دستگیرش کنم چی؟ به هر حال... من حکم صیارشو دارم. (هارو: حکم صیار... به حکمی میگت که پلیسا بدون توجه به مکان و وضعیت مظنون... هر جا که باشن میتونن دستگیرش کنن... گفتم شاید ندونید.)
*تهیونگ ویو*
با گذشت اون جلسات، احساس آروم شدن میکردم، انگار واقعا داشتم درمان میشدم اما نه... نباید تحت تاثیرش قرار بگیرم، برای همینه که همیشه وسط جلساتش ازش سوالای بیمعنا و بیربط میپرسیدم. در حالی که از مرکز بیرون اومدم و شروع به راه رفتن کردم، به حرفش فکر کردم. "آقای کیم... توی این مدت شما به طرز باورنکردنی پیشرفت کردین اما... من فکر میکنم برای درمان کاملتون نیاز دارین جلسات رو تمدید کنید."
با کمال میل فندق کوچولوم. معلومه که بازم میام. اینا حرفایی بودن که توی خیابون با خودم آروم زمزمه کردم.
اما... یهو... حس کردن کسی داره تعقیبم میکنه. بدون اینکه به پشتم نگاه کنم، به راهم ادامه دادم و بعدش به یه کوچه که میدونستم بنبسته پیچیدم. عوضی هنوز داره باهام میاد. یعنی خورد کردن استخون پاهاش که جرئت پیدا کردن، دنبالم بیان مه حسی داره؟ خودم همینجا میکشم. قدمهام رو آهسته کردم و وقتی حس کردم داره به سمتم میدوئه، برگشتم و با یه دست گردنش و با دست دیگه دستشو گرفتم و محکم به دیوار کوبوندمش. با نگاهی حاوی از خشم بهش نگاه کردم. اون...
-انتظار نداشتم... راستش... قافلگیرم کردی جانگ...
با لبخندی که ازش لذت و خشم میبارید گفتم اما وقتی لبخند زد، ابروهامو بالا دادم و صورتمو نزدیکش کردم.
@واقعیتش... نقشم همین بود...
-ولی مطمئنم... حدسشو نمیزدی اینطوری بشه.
هیچی نگفت و با سردی بهم نگاه کرد.
-شنیدن پروندهی منو داری ادامه میدی... به کجا رسیدی؟
@به جایی که بتونم همین الان دستگیرت کنم.
-فکر نمیکنم...
دست چپم رو از روی دستش برداشتم و چاقویی از توی جیبم درآوردم و تیزیش رو جلوی صورتش تکون دادم.
-فکر میکنی... فرو رفتن این چاقو توی بدن خواهرت چه حسی داره؟
@چ-چی؟ (با لکنت و ترس)
-چیشده؟ میترسی خواهر کوچولوتو بکشم؟نترس... بدون زجر میکشمش.
@اگه دستت بهش بخوره... قسم میخورم زندت نمیزارم. (با عصبانیت)
شرمنده بابت دیر گذاشتن ولی این چند روز اصلا حالم خوب نبود... شرمنده که جدیدا اینطوری رفتار میکنم واقعا روال نیستم و خب... کلاسای مجازی رو مخ هم با اون همه تکلیف وقت میگیرن و شرمنده بخاطر اینا... امیدوارم خوشتون بیاد چون احساس میکنم بد ریدم... اگه بد شد شرمنده😔
بدرود قشنگام👻
شرط:
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟏𝟓
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟏𝟓
*جیهوپ ویو*
با اینکه شبا هنوز پیش ا/ت میرم اما هنوز اضطراب دارم و احساس میکنم اگه یه شب دیگه به خونه برگردم، ممکنه نتونم پرونده رو به درستی ادامه بدم، اما اگه برنگردم چی؟ نمیتونم جون خواهرم رو به خطر بندازم. واقعا دو راهی سختیه. به خطر ننداختن جون خواهرم و در نتیجه امکان از دست دادن پرونده و مظنون و به خطر انداختن جون مردم، یا به خطر ننداختن جون مردم و امکان از دست دادن خواهرم اما دستگیر کردن تهیونگ. نباید تسلیم بشم، تهیونگ مال ابن حرفا نیست، من موفق میشم. من میتونم. به صندلیم تکیه دادم و چشمام رو بستم.
@هوووف...
$عاام... سونبه... خوبی؟
دوباره توی افکارم غرق شدم که با شنیدن صدای سومین به خودم اومدم. (هارو: راستی بهتون بگم که اسم دوست صمیمی جیهوپ توی اعصاب تیمش که مین سو بود تغییر کرد به سومین)
@فکر نمیکنم... من میرم یه دوری بزنم یکم هوا به سرم بخوره.
$باشه...
بلند شدم و گوشیم رو از کنار کیبورد برداشتم. در حالی که از اداره بیرون رفتم، به ساعت نگاه کردم. ساعت ۸:۴۷ دقیقهی صبح بود، با خودم گفتم اگه پیش ا/ت برم بدک نیست. پس گوشیمو توی جیبم گذاشتم و به سمت مرکزش حرکت کردم. در حالی که پیاده روی پیاده رو راه میرفتم، با خودم فکر کردم، ای کاش میدونستم ا/ت چه ساعتی با تهیونگ جلسه داره، شاید اون موقع میتونستم قافلگیرش کنم و راحت دستگیرش کنم. اشکال نداره، هر وقت رسیدم ازش میپرسم و خودم گیرش ميندازم. چون ادارمون با مرکزش فاصله داشت، طول میکشید تا برسم. بالاخره مرکزش ظاهر شد. حدودا نزدیکش بودم.
گوشیمو از توی جیبم درآوردم و روشنش کردم. ساعت ۹:۰۳ دقیقه بود. گوشیمو دوباره توی جیبم گذاشتم و تا خواستم قدم دیگهای بردارم، با دیدن صحنهی رو به روم قدمهام متوقف شد. اگه الان دستگیرش کنم چی؟ به هر حال... من حکم صیارشو دارم. (هارو: حکم صیار... به حکمی میگت که پلیسا بدون توجه به مکان و وضعیت مظنون... هر جا که باشن میتونن دستگیرش کنن... گفتم شاید ندونید.)
*تهیونگ ویو*
با گذشت اون جلسات، احساس آروم شدن میکردم، انگار واقعا داشتم درمان میشدم اما نه... نباید تحت تاثیرش قرار بگیرم، برای همینه که همیشه وسط جلساتش ازش سوالای بیمعنا و بیربط میپرسیدم. در حالی که از مرکز بیرون اومدم و شروع به راه رفتن کردم، به حرفش فکر کردم. "آقای کیم... توی این مدت شما به طرز باورنکردنی پیشرفت کردین اما... من فکر میکنم برای درمان کاملتون نیاز دارین جلسات رو تمدید کنید."
با کمال میل فندق کوچولوم. معلومه که بازم میام. اینا حرفایی بودن که توی خیابون با خودم آروم زمزمه کردم.
اما... یهو... حس کردن کسی داره تعقیبم میکنه. بدون اینکه به پشتم نگاه کنم، به راهم ادامه دادم و بعدش به یه کوچه که میدونستم بنبسته پیچیدم. عوضی هنوز داره باهام میاد. یعنی خورد کردن استخون پاهاش که جرئت پیدا کردن، دنبالم بیان مه حسی داره؟ خودم همینجا میکشم. قدمهام رو آهسته کردم و وقتی حس کردم داره به سمتم میدوئه، برگشتم و با یه دست گردنش و با دست دیگه دستشو گرفتم و محکم به دیوار کوبوندمش. با نگاهی حاوی از خشم بهش نگاه کردم. اون...
-انتظار نداشتم... راستش... قافلگیرم کردی جانگ...
با لبخندی که ازش لذت و خشم میبارید گفتم اما وقتی لبخند زد، ابروهامو بالا دادم و صورتمو نزدیکش کردم.
@واقعیتش... نقشم همین بود...
-ولی مطمئنم... حدسشو نمیزدی اینطوری بشه.
هیچی نگفت و با سردی بهم نگاه کرد.
-شنیدن پروندهی منو داری ادامه میدی... به کجا رسیدی؟
@به جایی که بتونم همین الان دستگیرت کنم.
-فکر نمیکنم...
دست چپم رو از روی دستش برداشتم و چاقویی از توی جیبم درآوردم و تیزیش رو جلوی صورتش تکون دادم.
-فکر میکنی... فرو رفتن این چاقو توی بدن خواهرت چه حسی داره؟
@چ-چی؟ (با لکنت و ترس)
-چیشده؟ میترسی خواهر کوچولوتو بکشم؟نترس... بدون زجر میکشمش.
@اگه دستت بهش بخوره... قسم میخورم زندت نمیزارم. (با عصبانیت)
شرمنده بابت دیر گذاشتن ولی این چند روز اصلا حالم خوب نبود... شرمنده که جدیدا اینطوری رفتار میکنم واقعا روال نیستم و خب... کلاسای مجازی رو مخ هم با اون همه تکلیف وقت میگیرن و شرمنده بخاطر اینا... امیدوارم خوشتون بیاد چون احساس میکنم بد ریدم... اگه بد شد شرمنده😔
بدرود قشنگام👻
شرط:
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟏𝟓
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟏𝟓
- ۲۲.۴k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط