بی مِهرِ رُخت ،روزِ مرا نور نماندست

بی مِهرِ رُخت ،روزِ مرا نور نماندست
وز عمر؛مراجز شبِ دیجور نماندست

هنگام وداع تو، ز بس گریه که کردم
دور از رخ تو ،چشم مرا نور نماندست

می‌رفت خیال تو ز چشم من و می‌گفت
هیهات از این گوشه،که معمور نماندست

وصل تو اجل را ز سرم دور همی‌داشت
از دولت هجر تو کنون دور نماندست

نزدیک شد آن دم، که رقیب تو بگوید
دور از رُخَت این خسته ی رنجور نماندست

صبر است مرا، چاره ی هجران تو لیکن
چون صبرتوان کرد؟که مقدور نماندست...
دیدگاه ها (۱)

متاسفانه زمان زیادی میگزرهاشک های زیادی ریخته میشهدرد زیادی ...

تو را نمی دانم !اما من به تمامِ این کوچه و خیابان هابه تمامِ...

تمام لذت برف به اینست که یکی باشد سرصبح زنگ بزند خبر آمدن بر...

بغلم کنکه هوا سردتر از این نمی شودزندگی خوب شودبی هوا بوسه ب...

بی مهر رخت روز مرا نور نماندست وز عمر مرا جز شب ديجور ن...

دور بر بسترم از هجر تو رنجور انداختچشم زخم عجبی از تو مرا دو...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط