جلوی در... فقط دوتا ساک بود و یک کیف...

جلوی در... فقط دوتا ساک بود و یک کیف...

*الان تاکسی میگیرم بریم

با سرم تایید کردم و وسایلم رو برداشتم و در سکوت توی افکار ام غرق شدم... خجالت اور بود.... نیازمند کسی بودن...

*بیا بریم... سوار شو

کیف هارو ازم گرفت و توی صندوق عقب گذاشت و کنارم عقب تاکسی نشست و تاکسی حرکت کرد و کمی بعد جلوی در ایستاد

*رسیدیم...

در سکوت پیاده شدم و با برداشتن وسایل ام پشت سرش توی خونه تاریک و ساکت اون رو دنبال کردم

*بیا... وسایل رو بزار اینجا... برو دوش بگیر و لباسات رو عوض کن ... منم یه چیزی درست میکنم بخوریم

بی صدا تایید کردم و سمت حمام رفتم و دوش کوتاهی گرفتم و لباس بیمارستان رو عوض کردم اما نمیتونستم دوباره باند دستم رو ببندم....

با قدم های اروم سمت اشپزخانه رفتم و با دیدن اش درحال اشپزی کردن درحالی که هیچی بلد نیست لبخند کوچکی زدم

_امم... میشه...

با صدایم سریع برگشت، و لبخند کوتاهی زد

*باند؟

سرم رو تکان دادم و چند قدم جلو رفتم، همیشه از این که کنار اش نیاز نبود حرفی بزنم لذت میبردم...

*میدونی که چه مهارت خاصی در این یک مورد دارم ~

به لبخند بازیگوش اش در حالی که باند دستم رو میبست نگاه میکردم و بی اراده لبخند کوچکی میزدم و به دقت به تک تک حرکات اش نگاه میکردم .

*بفرما، تموم شد، حالا بیا بگو چیکار کنم

_بلد نیستی غذا بپزی ~

اروم سمت گاز رفتم و سعی کردم با یک دست کار کنم اما سخت بود

*کمک میخوای؟ ~

_ن.. نه...

*دروغ گو ~

بی صدا کنارم وایساد

*خب... با این دست چی کار داری؟ ~

لبخند کوتاهی زدم و با کمک اش جای خالی و کمبود دست اسیب دیده ام پر شده بود... گاهی از اینکه پشت سرم وایساده بود لبخند میزدم و درد رو فراموش میکردم

_بفرما تموم شد ~

*نه خوبه، فکر نمی کردم به دردبخور باشی ~

_هییی!!!

با لبخند بازیگوشی موهامو بهم ریخت و سر میز نشست

_همیشه از این کارت متنفر ام

چشم غره ای رفتم و با اوردن غذا روبه رویش نشستم

*اصلا مهم نیست ~

با نیشخندی زد مشغول خوردن غذا شد

_کاش تو شرایط بهتری بودم...!

*مثلا؟ ~

شروع به خوردن غذا کردم

_حس خوبی ندارم با این همه کار خوبی که واسم کردی چیزی بهت بگم

*واوو ~ چه مودب! ~

خنده ارومی کرد و پشت سرش منم اروم خندیدم
بدون شک میتونم بگم اون به اندازه ستاره های اسمون زیبا و دوست داشتنی بود

...

درسته....زیبا بود... اما او هم مرگ من رو دید و رفت....
دیدگاه ها (۰)

▀▄▀▄ 𝒕𝒉𝒆 𝒔𝒐𝒖𝒍 𝑰 𝒎𝒂𝒅𝒆 ▄▀▄▀▀▄▀▄ 𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟖 ▄▀▄▀*منظورت چیه!؟ _م.. ...

▀▄▀▄ 𝒕𝒉𝒆 𝒔𝒐𝒖𝒍 𝑰 𝒎𝒂𝒅𝒆 ▄▀▄▀▀▄▀▄ 𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟕 ▄▀▄▀اروم از روی تخت بلن...

____[The Forbidden Crossing]____

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم ------ادامه پارت ۲۴

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:72رفتم به سمت خونه‌...در رو ب...

🔪🌀وقتی دستت برید و بهش نگفتی🌀🔪درخواستییساعت10 شبامروز  شوگا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط