نمی دانم تو می دانی! دلم از دوری ات یخ بست و چشمانم تب عش

نمی دانم تو می دانی! دلم از دوری ات یخ بست و چشمانم تب عشق نگاهت را چه نرگس وار دزدیدند,نمی دانم تو می دانی! که مرغ وحشی قلبم برای هجرت رویت چه عاشق وار پر می ریخت,نمی دانم تو می دانی!که در سرمای این وجدان در این روح پر از بیداد تو تنها آرزو هستی که می مانی,ولی افسوس وصد افسوس که می دانم نمی دانی
دیدگاه ها (۳)

صفویچرا اینقدر نگاهت بی قراره چرا این خونه آرامش ندارهبگو کی...

من به اندازه نادیدن تو بیمارمو به شوق نگهت شب همه شب بیدارمث...

ﺑﻪ ﻟﺒﻬﺎﯾﻢ ﻣﺰﻥ ﻗﻔﻞ ﺧﻤﻮﺷﯽﮐﻪ ﺩﺭﺩﻝ ﻗﺼﻪ ﺍﯼ ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﺩﺍﺭﻡﺯﭘﺎﯾﻢ ﺑﺎﺯ ﮐ...

سلام به همه دوستای مهربونم و عزیزم امیدوارم که حالتون خوب و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط