Part³
Part³
علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/ کیوم£
چشماشون بیریا بود و حرف هاشون رو تایید و ثابت میکرد تاحالا گریه خانم هجو رو ندیده بودم احساس کردم چیزی درونم خورد شد
تر صورتشون رو گرفتن و عینکشون رو دوباره به چشم هاشون زدن و با صدای خش دار و لرزون زمزمه کردن
: میتونی بری یونا
مکث کوتاهی کردم و بی اشتیاق بلند شدم و بدون حرفی از اتاق بیرون اومدم و به در تکیه دادم. نفس عمیقی کشیدم و بغضم و گورت دادم میخواستم بغلشون کنم چون درونم ناآرام بود اما نتونستم زجر هاییی که تو این مدت کشیدم رو درون صندوقچه ای فولادی بزارم و گوشه ی مغزم خاک کنم!....
بعد از کمی تامل به اتاق برگشتم و برای در رفتن از زیر دعوا و توضیح سریع به رخت خواب رفتم و ملافه رو تا بالای سرم کشیدم. از کنار هر کس که رد میشدم دوباره برمیگشت و نگاه خشمگینی بهم هدیه میداد و این نشون میداد همه قضیه رو میدونن.
: یونا.. تو چطور تونستی؟ نتونستی قبول نشدنت و بپذیری اعتراض کردی؟ چی بهشون گفتی که باعث ترد من شد؟ باید بلند بشی و بهم جواب بدی تو یه توضیح به من بدهکاری
+ اگه بتونی نظرشون رو عوض کنی تا آخر عمرم بهت مدیونم.. من به هیچ کس هیچ اشتیاقی از فرزندخواندگی نشون ندادم؛ نظر اونها بخاطر چیز دیگه ای عوض شده
با فریاد گفت
: بخاطر چی؟؟
مکث کوتاهی کرد و بعد از پاک کردن تر صورتش گفت
: هیچ کنجکاو نیستی بدونی اونا بهم چی گفتن؟ اونا بهم گفتن تشابه اسمی بوده.. گفتن اشتباهی پیش اومده از اولم انتخابشون تو بودی.. اگه راسته میخوام از تو بشنوم.. دلیلش همینه؟
چطور به این سوال جواب بدم در حالی که دارم از خجالت آب میشم؟ چطور بهش بگم بخاطر لجبازی داریم هم با سرنوشت تو بازی میکنیم هم با سرنوشت خودمون!
با صدایی که گریه میلرزوندش گفت
: یونا مگه تو همیشه نمیگفتی میتونیم روت حساب کنیم، مگه این تو نبودی که میگفتی ما خواهریم باید حواسمون به هم باشه و پشت همو خالی نکنیم چون ما کسی رو به جز خودمون نداریم، مگه تو نبودی میگفتی باید به فکر قلب های همدیگه باشیم چون خواهرا قلب های همو نمیشکونن؟...اما تو..تو امروز من و خیلی شکستی!..
: میدونی من هروقت مشکلی برام پیش می اومد میگفتم یونا هست اون پشتمه اون کمکم میکنه چون ما خانواده ایم، چون روت حساب میکردم، چون بهت اعتماد داشتم... همه ما بهت اعتماد داریم ولی تو امروز بیشتر از هر کس دیگه ای من و شکستی! من پشتم خالیه یونا..میخوام مثل هر موقع دیگه ای تو پشتم و پر کنی، میخوام به تو تکیه کنم، تو پشتوانم باشی... تو به فکر قلب من نبودی..تو قلب من و شکستی..!
: من دیگه خانواده ای به اسم تو ندارم.. تو دیگه خواهر من نیستی.. تو برای من مردی و یادت باشه..تو این خانواده رو نابود کردی...
.........
علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/ کیوم£
چشماشون بیریا بود و حرف هاشون رو تایید و ثابت میکرد تاحالا گریه خانم هجو رو ندیده بودم احساس کردم چیزی درونم خورد شد
تر صورتشون رو گرفتن و عینکشون رو دوباره به چشم هاشون زدن و با صدای خش دار و لرزون زمزمه کردن
: میتونی بری یونا
مکث کوتاهی کردم و بی اشتیاق بلند شدم و بدون حرفی از اتاق بیرون اومدم و به در تکیه دادم. نفس عمیقی کشیدم و بغضم و گورت دادم میخواستم بغلشون کنم چون درونم ناآرام بود اما نتونستم زجر هاییی که تو این مدت کشیدم رو درون صندوقچه ای فولادی بزارم و گوشه ی مغزم خاک کنم!....
بعد از کمی تامل به اتاق برگشتم و برای در رفتن از زیر دعوا و توضیح سریع به رخت خواب رفتم و ملافه رو تا بالای سرم کشیدم. از کنار هر کس که رد میشدم دوباره برمیگشت و نگاه خشمگینی بهم هدیه میداد و این نشون میداد همه قضیه رو میدونن.
: یونا.. تو چطور تونستی؟ نتونستی قبول نشدنت و بپذیری اعتراض کردی؟ چی بهشون گفتی که باعث ترد من شد؟ باید بلند بشی و بهم جواب بدی تو یه توضیح به من بدهکاری
+ اگه بتونی نظرشون رو عوض کنی تا آخر عمرم بهت مدیونم.. من به هیچ کس هیچ اشتیاقی از فرزندخواندگی نشون ندادم؛ نظر اونها بخاطر چیز دیگه ای عوض شده
با فریاد گفت
: بخاطر چی؟؟
مکث کوتاهی کرد و بعد از پاک کردن تر صورتش گفت
: هیچ کنجکاو نیستی بدونی اونا بهم چی گفتن؟ اونا بهم گفتن تشابه اسمی بوده.. گفتن اشتباهی پیش اومده از اولم انتخابشون تو بودی.. اگه راسته میخوام از تو بشنوم.. دلیلش همینه؟
چطور به این سوال جواب بدم در حالی که دارم از خجالت آب میشم؟ چطور بهش بگم بخاطر لجبازی داریم هم با سرنوشت تو بازی میکنیم هم با سرنوشت خودمون!
با صدایی که گریه میلرزوندش گفت
: یونا مگه تو همیشه نمیگفتی میتونیم روت حساب کنیم، مگه این تو نبودی که میگفتی ما خواهریم باید حواسمون به هم باشه و پشت همو خالی نکنیم چون ما کسی رو به جز خودمون نداریم، مگه تو نبودی میگفتی باید به فکر قلب های همدیگه باشیم چون خواهرا قلب های همو نمیشکونن؟...اما تو..تو امروز من و خیلی شکستی!..
: میدونی من هروقت مشکلی برام پیش می اومد میگفتم یونا هست اون پشتمه اون کمکم میکنه چون ما خانواده ایم، چون روت حساب میکردم، چون بهت اعتماد داشتم... همه ما بهت اعتماد داریم ولی تو امروز بیشتر از هر کس دیگه ای من و شکستی! من پشتم خالیه یونا..میخوام مثل هر موقع دیگه ای تو پشتم و پر کنی، میخوام به تو تکیه کنم، تو پشتوانم باشی... تو به فکر قلب من نبودی..تو قلب من و شکستی..!
: من دیگه خانواده ای به اسم تو ندارم.. تو دیگه خواهر من نیستی.. تو برای من مردی و یادت باشه..تو این خانواده رو نابود کردی...
.........
- ۱۳.۴k
- ۲۲ دی ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط