خیلی خسته ام سمپانی.

خیلی خسته ام سمپانی.
خسته از تنها سفر کردن، تنها مثل یه چلچله زیر بارون.
خسته از اینکه هیچ وقت رفیقی نداشتم پهلوم باشه و ازم بپرسه از کجا اومدم؟ به کجا میرم! یا چرا؟
انقدر خسته ام از اینکه ادما همدیگه رو اذیت میکنن.
خسته از تمام درد هایی که تو دنیا حس میکنم و میشنوم.
هر روز درد هام بیشتر میشه.
درد تو سرم مثل خورده های شیشه است.
میدونی سمپانی،تمام مدت وضع همین بوده.

-[اما او هرگز انجا نبود]
دیدگاه ها (۱۰)

ماه در آغوش شب به خواب مى رود و من هنوز بيدارم.خاطره ها صف م...

لُکنت.فقط از کارماندنِ زبان نیست؛چشم ها هَم گاهی روی یک چهره...

ما حتا توی بازی هم نیستیم، ما روی نیمکت نشستیم.

من قبلا فکر میکردم که زندگی من یک تراژدی ولی حالا می فهمم که...

my love part 57

I can be myself with himPart⁸²از اتاق اومدیم بیرون..پسرا توی...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟱𝟰بارون هنوز بی‌رحمانه روی س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط