*(یکی از بی نهایت دلایل اثبات خداوند)*
*(یکی از بی نهایت دلایل اثبات خداوند)*
*(بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم)*
عبد الله ديصانى كه منكر خدا بود خدمت امام صادق عليه السلام رسيد و گفت: «مرا به پروردگارم راهنمايى كن»
امام عليه السلام فرمود: «نامت چيست ؟»
ديصانى بدون آنكه اسمش را بگويد برخاست و بيرون رفت.....!
دوستانش گفتند:
«چرا نامت را نگفتى ؟»
عبدالله گفت :
«اگر اسمم را مى گفتم كه عبدالله است ، حتما مى گفت آنكس كه تو عبدالله و بنده او هستى كيست ؟ و من محكوم مى شدم ...!
به او گفتند: «نزد امام عليه السلام برو و از وى بخواه تو را به خدا راهنمايى كند و از نامت نيز نپرسد.»
عبدالله برگشت و گفت :
«مرا به آفريدگارم هدايت كن و نام مرا هم نپرس»
امام عليه السلام فرمود:« بنشين . ناگهان پسر بچه اى وارد شد و در دستش تخم مرغى داشت كه با آن بازى مى كرد.»
امام صادق عليه السلام به آن پسر بچه فرمود:
«تخم مرغ را به من بده». پسرك تخم مرغ را به حضرت داد.
امام عليه السلام فرمود:
«اى ديصانى ! اين قلعه اى كه پوست ضخيم دور او را فرا گرفته است و زير آن پوست ضخيم ، پوست نازكى قرار دارد و زير آن پوست نازك ، طلاى روان و نقره روان (زرده - سفيدى ) مى باشد كه نه طلاى روان به آن نقره روان آميخته مى گردد....!
بدين حال است و كسى هم از درون آن خبرى نياورده و كسى نمى داند كه براى نر آفريده يا براى ماده . وقتى كه شكسته مى شود پرندگانى مانند طاووسهاى رنگارنگ به آن همه زيبايى و خوش خط و خال از آن بيرون مى آيد، آيا براى آن آفريننده نمى دانى....؟
ديصانى مدتى سر به زير انداخت . سپس سر برداشته و شهادت بر يكتايى خداوند و رسالت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله داده و گفت : «شهادت مى دهم كه تويى رهبر و حجت خدا بر خلق او و اينك از عقيده اى كه داشتم ، توبه مى كنم.»
منبع:بحارالنوار-ج۲-ح۴۴
*(بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم)*
عبد الله ديصانى كه منكر خدا بود خدمت امام صادق عليه السلام رسيد و گفت: «مرا به پروردگارم راهنمايى كن»
امام عليه السلام فرمود: «نامت چيست ؟»
ديصانى بدون آنكه اسمش را بگويد برخاست و بيرون رفت.....!
دوستانش گفتند:
«چرا نامت را نگفتى ؟»
عبدالله گفت :
«اگر اسمم را مى گفتم كه عبدالله است ، حتما مى گفت آنكس كه تو عبدالله و بنده او هستى كيست ؟ و من محكوم مى شدم ...!
به او گفتند: «نزد امام عليه السلام برو و از وى بخواه تو را به خدا راهنمايى كند و از نامت نيز نپرسد.»
عبدالله برگشت و گفت :
«مرا به آفريدگارم هدايت كن و نام مرا هم نپرس»
امام عليه السلام فرمود:« بنشين . ناگهان پسر بچه اى وارد شد و در دستش تخم مرغى داشت كه با آن بازى مى كرد.»
امام صادق عليه السلام به آن پسر بچه فرمود:
«تخم مرغ را به من بده». پسرك تخم مرغ را به حضرت داد.
امام عليه السلام فرمود:
«اى ديصانى ! اين قلعه اى كه پوست ضخيم دور او را فرا گرفته است و زير آن پوست ضخيم ، پوست نازكى قرار دارد و زير آن پوست نازك ، طلاى روان و نقره روان (زرده - سفيدى ) مى باشد كه نه طلاى روان به آن نقره روان آميخته مى گردد....!
بدين حال است و كسى هم از درون آن خبرى نياورده و كسى نمى داند كه براى نر آفريده يا براى ماده . وقتى كه شكسته مى شود پرندگانى مانند طاووسهاى رنگارنگ به آن همه زيبايى و خوش خط و خال از آن بيرون مى آيد، آيا براى آن آفريننده نمى دانى....؟
ديصانى مدتى سر به زير انداخت . سپس سر برداشته و شهادت بر يكتايى خداوند و رسالت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله داده و گفت : «شهادت مى دهم كه تويى رهبر و حجت خدا بر خلق او و اينك از عقيده اى كه داشتم ، توبه مى كنم.»
منبع:بحارالنوار-ج۲-ح۴۴
- ۵.۶k
- ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط