Nameعشق و جدایی
Name:عشق و جدایی
Part:49
ویو نویسنده
کی فکرش رو می کرد که یونگی چه چیزی رو اشکار کرده؟
چیزی که شاید باید زود تر اشکارش می کرد که زندگی اسوده تری براشون رقم بخوره ولی...الان با وجود فردی برای همیشه نابود خواهد شد.....
.
.
.
.
.
.
.
٪.....یا بهتره بگم خانم ات پارک............
-......چ......چی؟
&امکان نداره مگه.....خود کوک نگفت که به احتمال زیاد یا مرده یا فروخته شده..؟(شوکه)
٪نه این طور نیست....درست همون روزی که به سر ات ضربه وارد شد.....همتون کنارش بودین.....بعد از بردنش به بیمارستان.....کاملا حافظش رو از دست داد...اون موقع فقط هشت سالش بود و تو نوزده....مادرت بعد از این که این ماجرا رو متوجه شد...از مادر ات درخواست کرد که حالا که ات حافظش رو از دست داده از تو فاصله بگیره....و این اتفاق هم افتاد.....و بعد از تصادف خانواده ات که مردن همه می گفتن یه حادثه طبیعیه ولی این طور نبود....ولی....هنوز نمی دونم کار کیه....ولی الان مهم اینکه....ارم هم الان از این ماجرا خبر داره.....و احتمال این که ات رو ازت جدا کنه خیلی زیاده....
کوک درست مثل فردی در مونده بلند شد و طول و عرض خونه رو راه رفت...هضم تمام اون حرفا برای کوک خیلی دشوار بود...فردی که تمام عمرش رو می داد تا یه بار دیگه ببینش....درست کنارش بوده....
٫.....الان چی میشه؟
٪فعلا باید از اینجا بریم خارج کشور این بهترین فکریه که به ذهنم میرسه برای بور...ات.....
چند مین همه به هم خیره بودن تا نتیجه نهایی گفته بشه........ولی.....
.
.
.
.
.
با صدای برخورد چیزی از طبقه بالا همه مات شدن و به طرف طبقه بالا حرکت کردن...همه ترسی توی وجود داشتن....شاید...زمانش رسیده بود.....زمان جدایی ات ای که کوک تمام مدت برای اومدنش لحظه شماری میکرده....ولی..اکنون به زودی جدا خواهند شد......
.
.
.
.
.
.
.
ویو بورا یا همون ات
بعد از اومدنمون...بدنم خیلی خسته بود در حدی که احساس می کردم کسی با تمام زورش منرو زده...بدنم کوفته بود...جون راه رفتن هم نداشتم....چشمام رو بستم و از شدت خستگی....به خواب رفتم.....
.
.
.
.
+..م..مامان؟
کجایییی؟
م..م..مامان..؟(با گریه)
کودک با دیدن چهره خسته مادرش در کنار ماشین خشکش زده بود و اروم با قدم های کوچکش به سمت والدینش قدم برداشت...نزدیک....و نزدیک تر شد...
+م..مامان؟(با بغض )
بدن مادر اون قدر بی جون تر از چیزی بود بخواد حرکتی بکند یا حرفی به کودک کوچکش بزند....کودک با دست های کوچکش که فقط یه عروسک و دوست داشت و اون تنها همدمش بود جسم بی جون مادرش رو حرکت می داد که شاید گویی هوشیار شود....ولی غافل از این که اون خیلی وقته روحش جسمش رو رها کرده....
+ماماننن....بابااا(گریه)
.
.
.
.
.
.
با برخورد دست فردی در خواب باز هم اون خواب رو ترک می کند....
نفسشنو نا منظم بود عرق از روز پیشونیش سر می خورد.....ولی چرا...اون خواب...تنها چیزی بود که ملکه ذهنش بود حتی با این که تمام چیز هارو فراموش کرده بود....اون فردی که همیشه توی خوابش حضور داره....صورتش....دستاش...تمام پوشیده بود....یعنی چه فردی می تونست باشه...؟
.
.
.
اروم از روی تخت بلند شدم و به سمت کیفم رفتم.... عکس سر جاش بود...با نیم نگاهی که بهش کردم دوباره سر جاش قرار دادم....قرص رو برداشتم که سرتایم بخورم زمانی میشه که نخوردم شاید...باعث بشه دوباره برام اتفاق بیفته...
اروم بلند شدم و به اطراف اتاق خیره شدم...هیچ پارچی نبود...به سمت در رفتم که شاید بتونم از توی اشپز خونه پایین ابی پیدا کنم....به سمت پله ها حرکت کردم تا اومدم اولین پله رو پشت سر بزارم چیزی رو شنیدم که شاید هرگز نمی شنیدم.
(بورا تمام حرفایی که یونگی زد رو شنید از مرگ والدینش گرفته تا حافظش که قبلش چه اتفاق هایی افتاده...)
+ن...نه(اروم)
با شنیدن اون حرفا سریع به سمت اتاق رفتم و در رو بستم و پشت در نشستم روی پاهام........
+..نه....نه....امکان نداره..(با گریه)
دستم رو گذاشتم روی سرم و دسته ای از موهامو چنگ زدم و با صدایی که به گوش کسی نرسه گریه کردم....تمام چشمام پر از اشک بود همه جا برام تار بود....اروم بلند شدم و دستم رو به سمت قرص بردم...درش رو داشتم باز می کردم...که با احساس خالی شدن زیر پام چشمام رو بستم.....و سیاهی......
ویو نویسنده
همه به سمت اتاق ات (بورا)حرکت کردن با سرعتی که حتی خودشون هم نمی دونستم چطور به اتاقش رسیدند......
شرط:
۶۰لایک
۳۴بازنشر
۳۵کامنت
Part:49
ویو نویسنده
کی فکرش رو می کرد که یونگی چه چیزی رو اشکار کرده؟
چیزی که شاید باید زود تر اشکارش می کرد که زندگی اسوده تری براشون رقم بخوره ولی...الان با وجود فردی برای همیشه نابود خواهد شد.....
.
.
.
.
.
.
.
٪.....یا بهتره بگم خانم ات پارک............
-......چ......چی؟
&امکان نداره مگه.....خود کوک نگفت که به احتمال زیاد یا مرده یا فروخته شده..؟(شوکه)
٪نه این طور نیست....درست همون روزی که به سر ات ضربه وارد شد.....همتون کنارش بودین.....بعد از بردنش به بیمارستان.....کاملا حافظش رو از دست داد...اون موقع فقط هشت سالش بود و تو نوزده....مادرت بعد از این که این ماجرا رو متوجه شد...از مادر ات درخواست کرد که حالا که ات حافظش رو از دست داده از تو فاصله بگیره....و این اتفاق هم افتاد.....و بعد از تصادف خانواده ات که مردن همه می گفتن یه حادثه طبیعیه ولی این طور نبود....ولی....هنوز نمی دونم کار کیه....ولی الان مهم اینکه....ارم هم الان از این ماجرا خبر داره.....و احتمال این که ات رو ازت جدا کنه خیلی زیاده....
کوک درست مثل فردی در مونده بلند شد و طول و عرض خونه رو راه رفت...هضم تمام اون حرفا برای کوک خیلی دشوار بود...فردی که تمام عمرش رو می داد تا یه بار دیگه ببینش....درست کنارش بوده....
٫.....الان چی میشه؟
٪فعلا باید از اینجا بریم خارج کشور این بهترین فکریه که به ذهنم میرسه برای بور...ات.....
چند مین همه به هم خیره بودن تا نتیجه نهایی گفته بشه........ولی.....
.
.
.
.
.
با صدای برخورد چیزی از طبقه بالا همه مات شدن و به طرف طبقه بالا حرکت کردن...همه ترسی توی وجود داشتن....شاید...زمانش رسیده بود.....زمان جدایی ات ای که کوک تمام مدت برای اومدنش لحظه شماری میکرده....ولی..اکنون به زودی جدا خواهند شد......
.
.
.
.
.
.
.
ویو بورا یا همون ات
بعد از اومدنمون...بدنم خیلی خسته بود در حدی که احساس می کردم کسی با تمام زورش منرو زده...بدنم کوفته بود...جون راه رفتن هم نداشتم....چشمام رو بستم و از شدت خستگی....به خواب رفتم.....
.
.
.
.
+..م..مامان؟
کجایییی؟
م..م..مامان..؟(با گریه)
کودک با دیدن چهره خسته مادرش در کنار ماشین خشکش زده بود و اروم با قدم های کوچکش به سمت والدینش قدم برداشت...نزدیک....و نزدیک تر شد...
+م..مامان؟(با بغض )
بدن مادر اون قدر بی جون تر از چیزی بود بخواد حرکتی بکند یا حرفی به کودک کوچکش بزند....کودک با دست های کوچکش که فقط یه عروسک و دوست داشت و اون تنها همدمش بود جسم بی جون مادرش رو حرکت می داد که شاید گویی هوشیار شود....ولی غافل از این که اون خیلی وقته روحش جسمش رو رها کرده....
+ماماننن....بابااا(گریه)
.
.
.
.
.
.
با برخورد دست فردی در خواب باز هم اون خواب رو ترک می کند....
نفسشنو نا منظم بود عرق از روز پیشونیش سر می خورد.....ولی چرا...اون خواب...تنها چیزی بود که ملکه ذهنش بود حتی با این که تمام چیز هارو فراموش کرده بود....اون فردی که همیشه توی خوابش حضور داره....صورتش....دستاش...تمام پوشیده بود....یعنی چه فردی می تونست باشه...؟
.
.
.
اروم از روی تخت بلند شدم و به سمت کیفم رفتم.... عکس سر جاش بود...با نیم نگاهی که بهش کردم دوباره سر جاش قرار دادم....قرص رو برداشتم که سرتایم بخورم زمانی میشه که نخوردم شاید...باعث بشه دوباره برام اتفاق بیفته...
اروم بلند شدم و به اطراف اتاق خیره شدم...هیچ پارچی نبود...به سمت در رفتم که شاید بتونم از توی اشپز خونه پایین ابی پیدا کنم....به سمت پله ها حرکت کردم تا اومدم اولین پله رو پشت سر بزارم چیزی رو شنیدم که شاید هرگز نمی شنیدم.
(بورا تمام حرفایی که یونگی زد رو شنید از مرگ والدینش گرفته تا حافظش که قبلش چه اتفاق هایی افتاده...)
+ن...نه(اروم)
با شنیدن اون حرفا سریع به سمت اتاق رفتم و در رو بستم و پشت در نشستم روی پاهام........
+..نه....نه....امکان نداره..(با گریه)
دستم رو گذاشتم روی سرم و دسته ای از موهامو چنگ زدم و با صدایی که به گوش کسی نرسه گریه کردم....تمام چشمام پر از اشک بود همه جا برام تار بود....اروم بلند شدم و دستم رو به سمت قرص بردم...درش رو داشتم باز می کردم...که با احساس خالی شدن زیر پام چشمام رو بستم.....و سیاهی......
ویو نویسنده
همه به سمت اتاق ات (بورا)حرکت کردن با سرعتی که حتی خودشون هم نمی دونستم چطور به اتاقش رسیدند......
شرط:
۶۰لایک
۳۴بازنشر
۳۵کامنت
- ۱.۳k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط